گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Octobre 2009 - n° 87

 

چه كسی می كوشد نهضت مردم ایران را متوقف سازد؟

رامین كامران

سپتامبر 2009

(این مقاله از سایت iranliberal.com گرفته شده)

با گذشت بیش از سه ماه از شروع اعتراضات اخیر در ایران برای همه روشن شده كه جریان جدی   تر از آن است كه به این زودی   ها ختم شود و شكافی هم كه در نظام افتاده ترمیم پذیر نیست. اما در عین حال نوعی كندی در كار پیدا شده، یا به عبارت دقیق تر نوعی درجا زدن. چون حركت موجود است ولی پیشرفتی در كار نیست. تنور مخالفت با عیان كردن جنایات رژیم و خواست مجازات آنهاست كه گرم مانده است و احیاناً با حمله به احمدی   نژاد كه البته هر دو بجاست ولی برنامۀ عمل نیست و نمی تواند هدف نهایی هم باشد.

به تصور من مشكل از موقعیت عملیاتی نهضت مخالفت (در برابر نظام و در قبال دولت­های خارجی كه به نوبۀ خود در دعوا وارد شده   اند) برنمی   خیزد و ریشه   اش را باید در جایی جستجو كرد كه دور به نظر میاید ولی دور نیست، بنیادی است: نداشتن دیدگاه نظری درست برای تحلیل تاریخی جریان و به تبع ناتوانی در طرح استراتژی مناسب برای راهبرد آن. مشكل در درجه اول فكری است ولی فقط وجه نظری كار را در بر نمی­گیرد بلكه وجهی عملی آنرا هم شامل می­گردد.

نكته در این است كه اكثر گروه   ها و فعالان سیاسی، در عین فراوانی انتشارات، تحلیل روشنی از جریان ندارند وبا همان ابزار ذهنی كهنه   ای كه مدت­هاست به آن خو گرفته   اند به زیر و رو كردن وقایع مشغول شده   اند و هنوز از این اسباب از كارافتاده دل نمی­كنند. راهنمایی   های عملی   شان هم تابع تحلیلشان است و بسا اوقات بی   عاقبت.

قبل از رفتن سر اصل مطلب از فرصت استفاده كنم و یادآوری كوچكی بكنم. گاه صحبت كردن از تئوری در باب مسائل اجتماعی واكنش­هایی توأم به تنگ   حوصلگی ایجاد می­كند. بسیاری این قبیل مباحث را خسته   كننده و بی   ثمر می­شمرند، چیزی از ردیف بحث و جدل­هایی كه فرضاً طی انقلاب بین گروه   های مختلف در می­گرفت و راهی به جایی هم نمی­برد: مغشوش، بی   ارتباط با واقعیت و در نهایت تلف   كنندۀ وقت در شرایطی كه جریان حوادث سیر خود را طی می­كند و به نظریات مورد بحث نه ارتباطی دارد و نه حتی اعتنایی. افرادی كه حوصلۀ این قبیل مباحث را ندارند تصور می­كنند كه همۀ این­ها حرف است و عمل چیز دیگری است، تئوری فقط دست و پا گیر است و اگر كسی اهل عمل باشد، یعنی قصد و همت آنرا داشته باشد، بهتر است از پرداختن بدان بپرهیزد. این تصور خطاست. عمل درست تابع شناخت درست است و شناخت درست هم به طور دیمی و فقط با نگاه به آنچه كه جلو چشم ما جریان دارد حاصل نمی گردد. درست فهمیدن و درست عمل كردن به هم وابسته است و تاریخ صحنۀ قرعه   كشی نیست كه بتوان بی   خیال هر كاری كرد و سرانجام نیك را به بخت موافق محول نمود. تئوری هم فقط مال گپ زدن آدمهای بیكار نیست. آنهایی كه ندارند و فكر می كنند نداشتن تئوری برایشان امتیاز است و فكرشان را « خارج از چارچوبهای جزمی » آزادتر می گذارد دقت ندارند كه آنچه آزادی تصورش می كنند فقط بی   انضباتی فكری است كه تاوانش را هم در صحنۀ نظر و هم عمل خواهند پرداخت.

از این مقدمه گذشته، آنچه كه همۀ ما از چند ماه پیش شاهدش هستیم پیدایش حركت مردمی عظیمی است كه از روز تأسیس جمهوری اسلامی تا به حال سابقه نداشته است. این حركت كه نطفه   اش در اعتراض به نتایج انتخابات ریاست جمهوری اسلامی بسته شد ضربه   ای به نظام اسلامی وارد آورد كه از زیر بار آن كمر راست نخواهد كرد. ولی در عین حال از همان ابتدا هم روشن بود كه باید برای ادامۀ حركت استراتژی معقولی پیدا كرد وگرنه نیرویی كه به راه افتاده است، هر قدر هم وسیع باشد، در نهایت راه به جایی نخواهد برد. نمی­توان این جریان را فقط با ذكر فجایع رژیم زنده نگاه داشت، حیات این جنبش مستلزم داشتن هدف روشن است.

حال ببینیم كه گروه   های سیاسی تازه دمكرات امروز چه ابزاری برای تحلیل موقعیت حاضر و عرضۀ راهكار دارند و ما را به كجا می­خواهند ببرند.

 

اسلامی   ها

از اسلامی   ها شروع كنیم كه بخشی از آنها خواهی نخواهی جلودار حركت شده   اند. این گروه همیشه از بابت نگرش كلی به تاریخ سرگردان بوده است و تكلیف روشنی نداشته. حلاجی كل این مطلب محتاج مقاله   ای جداگانه است ولی به طور خلاصه می توان گفت كه اسلامگرایان از یك طرف منتظر ظهور مهدی هستند و از طرف دیگر مدعی برقراری حكومت الله بر روی زمین، یعنی كاری كه قاعدتاً بر عهدۀ خود مهدی است! روشن است كه از این دید متناقض و یاوۀ تاریخی با معجزه هم نمی­توان حرف اساسی بیرون كشید.

البته می­توان این وجه كلی را نقداً كنار گذاشت و به امور محدودتری پرداخت، به برداشت آنها از تاریخ ایران و احیاناً تجربیات تاریخی خودشان. مهمترین این تجربیات مربوط است به قدرتگیری این گروه در سال پنجاه و هفت. تحلیلی كه آنها از این واقعه عرضه كردند و هنوز هم مایۀ دستشان است، این است كه روحانیت كه در طول تاریخ حافظ اصلی هویت و منافع مردم ایران بوده است با انقلاب مشروطیت به عقب رانده شده بود ولی بالاخره توانست در رأس نهضت انقلابی قرار بگیرد و شاه را بیرون و كشور را به راه راست هدایت كند. این از وجه نظری داستان. تجربۀ عملی اسلامگرایان از این انقلاب هم عبارت بود از گسترش تدریجی تظاهرات جمعی تحت رهبری خمینی و به دست گیری اختیار این تظاهرات توسط خودشان كه با جذب یا به حاشیه راندن باقی گروه   های سیاسی همراه گردید و در نهایت با اعلام بیطرفی ارتش به موفقیت رسید.

نكتۀ اصلی در این است كه مدعیان اصلاح   طلب رهبری اعتراضات اخیر غیر از همین حرفهایی كه خلاصه شد چیزی (چه نظری و چه عملی) در چنته ندارند تا بتوانند به راه جدیدی بروند. برای همین هم هست كه هر جا موفق به سازماندهی و عرضۀ شعار شدند از انقلاب اسلامی گرته برداشتند و این را هم به سرعت روشن كردند كه اصلاً قرار نیست از چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی جلوتر بروند. در حالت فعلی روش و افكار آنها فقط در جهت محدود كردن جنبش و توقف آن سیر می­كند و هیچگاه هم نخواهد توانست از این حد فراتر برود. برای آنها ختم تاریخ همین پروژۀ حكومت اسلامی است، بعد از این قرار نیست اصلاً اتفاق عمده   ای بیافتد تا طرحش را بریزند یا به طرفش بروند. فكر و عمل آنها به آخر خط رسیده است و هر طرحی هم كه بیاندازند نقش و نگاری است بر در و دیوار این بن   بست. اگر دائم هشدار می دهند كه نباید از زیر عبای اسلام بیرون رفت برای این است كه می­خواهند اختیار كار در دست خودشان بماند.

 

سلطنت   طلبان

سلطنت   طلبان نیز در این دعوا مدعی هستند و فراوان اظهار نظر و موضعگیری می­كنند. نگاهی هم به وضع آنها بكنیم.

نكتۀ اصلی در این است كه هواداران حكومت اتوریتر پهلوی هیچگاه از خود حرفی در باب تاریخ نداشته   اند، از بابت دید تاریخی از همۀ گروه   های سیاسی ایران بینواترند و در حقیقت انگل لیبرال   هایی هستند كه بینش مبتنی بر ترقی و تجدد را به ایران آوردند و جنبش مشروطیت را شكل دادند. كار طرفداران حكومت پهلوی بیش از این نبوده كه فكر ترقی را آزادی   زدایی كنند تا بشود به كار تأیید استبدادش گرفت. آنها در عوض این آزادی كه معنایش جز حق تصمیم­گیری ملت نیست نقش شاه را برجسته كرده   اند تا با الهام   گیری از نظام قبل از مشروطیت (و نه با تجدید آن) یك دستگاه سیاسی اتوریتر برپا كنند. خلاصه اینكه بینش تاریخی آنها برداشتی ابتر و از ریخت افتاده از بینش لیبرال است و طبعاً به این دلیل كه آزادی در آن جا ندارد تجربۀ انقلاب مشروطیت را هم شامل نمی­گردد. برنامۀ سیاسی آنها هم مدرن كردن بوده است به همان ترتیبی كه انجام دادند و سالهاست تبلیغش را می­كنند ولی مشكلشان هم این است كه از بابت سد و راه ساختن و این قبیل جلوه   های تجدد جمهوری اسلامی از آنها پیش افتاده و تا حد فن­آوری اتمی هم جلو رفته و خلاصه سرمایه   ای را كه مدعی مالكیت انحصاری آن بودند خواهی نخواهی از چنگشان بیرون كشیده است.

حال برویم بر سر عمل. تجربۀ قدرتگیری آنها جز تجربۀ كودتایی نیست. یعنی اینكه فرد قدرتمندی با تكیه به نیروی نظامی سررشتۀ كار را در دست بگیرد و مملكت را به آنجایی ببرد كه باید . تا آنجایی كه به حركت­های مردمی مربوط می­شود تمامی تجربۀ تاریخی طرفداران حكومت پهلوی به مخالفت و سركوب آنها محدود می­­گردد. گفتارشان راجع به انقلاب پنجاه و هفت را می شناسیم یا آنرا حاصل جنون جمعی قلمداد می­كنند یا توطئۀ خارجی و یا هر دو و به هر صورت برای آن در هیچ مرحله   اش اعتباری و مشروعیتی قائل نیستند، انقلاب مشروطیت هم اصلاً به آنها مربوط نیست چون هنوز به دنیا نیامده بودند و نهضت ملی هم كه تكلیفش روشن است. در این شرایط عجبی نیست اگر در برابر حركت اعتراضی و وسیع مردمی دچار آشفتگی فكری بشوند. این نوع حركت در شیوۀ اندیشه و فرهنگ سیاسی آنها جایی ندارد، بخصوص كه می­ترسند نتیجه   اش از هدفی كه در حقیقت تنها سرمایۀ سیاسی آنهاست و عبارت است از بازگشت سلطنت، دورشان سازد. البته رواج سریع و پرمعنای شعار « جمهوری ایرانی » نشان می­دهد كه حق هم دارند نگران باشند.

 

چپگرایان

گروه اخیر از بابت بینش تاریخی و ایدئولوژی تكلیف روشن   تری دارد ولی مشكلش در این است كه به همان نسبت كه این دو روشن و دقیق است با دمكراسی هم بیگانه است. دید تاریخی گروه اخیر همان ترقی   خواهی عصر روشنگری است كه مانند لیبرال   ها و پس از لیبرال   ها وارث آن شده   اند. ایدئولوژی   شان هم كه برای همه آشناست عبارت است از رفتن به سوی جامعۀ بی   طبقه به زعامت طبقۀ كارگر یا جایگزین عملی آن كه همان حزب پیشگام لنینی است. به هر صورت داستان داستان خروج از جامعه و دمكراسی بورژوآیی است.

متأسفانه بخش قابل توجهی از چپگرایانی كه مدعی دمكراسی شده   اند بیشتر با رقیق كردن این ایدئولوژی است كه به دمكراسی نزدیك شده   اند تا با تغییرش. می­بینیم كه این گروه حتی هنگام صحبت از دمكراسی اكثراً از همان مقولات تحلیلی استفاده می­كند كه تا چندی پیش برای كوبیدن این نظام و ارائۀ راهی غیر از آن و ورای آن مورد استفاده قرار می داد. با این نوع وصله پینۀ تئوریك كه گاه فقط چاشنی حقوق بشر به آن اضافه شده است، می­توان مقاله نوشت ولی چاره   جویی نمی­توان كرد. این قبیل مقولات نه می تواند به كار درك معنای جنبش اخیر مردم ایران بیاید و نه آنرا به جایی كه باید راهنمایی نماید. دید ماركسیستی، چه رقیق و چه غلیظ، اصولاً با دمكراسی ارتباطی ندارد و اگر هم ادعای آزادیخواهی می كند به آزادی به آن معنایی كه ما می شناسیم و طالبیم ربطی ندارد. از این دید دمكراسی اصولاً یكی از مراحل تاریخ است كه دورانش سر آمده و باید جا به نظام سیاسی و اجتماعی دیگری بدهد. خلاصه اینكه اصلاً برنامه برنامۀ دیگری است.

اگر می بینیم كه چپگرایان دائم ابراز نگرانی می كنند كه پس طبقۀ كارگر چه شد یا درخواستهای اقتصادی كجاست یا چرا طبقۀ متوسط میداندار شده است و... به این دلیل است كه آنچه واقع شده با بینش تاریخی و سیاسی   شان مطلقاً هماهنگی ندارد. از این دیدگاه دورۀ انقلاب   های لیبرال بورژوآیی كه نمونه   اش انقلاب مشروطیت بود، سرآمده، اگر انقلاب در كار است كه باید به دست طبقۀ كارگر انجام شود و اگر هم پای كس دیگری در میان است كه لابد انقلاب نیست. این گروه از نظر فكری هنوز در همان موقعیتی قرار دارد كه كمونیست   های اروپای شرقی به هنگام سقوط كمونیسم قرار داشتند. موقعیت موجود تاریخی در تئوریشان قابل هضم نیست و حتی اگر در عمل هم اتفاقاتی بیافتد كه به نظر اجتناب ناپذیر یا گاه مطلوب بیاید از بابت تئوریك تكلیف قضایا روشن نیست و معلوم نیست كه باید در برابرش چگونه موضع گرفت.

از بابت عملی هم سرمایۀ چپگرایان چندان به كار نمیاید مگر در باب بسیج كردن و به اصطلاح كار سازمانی و تبلیغات. ولی تجربۀ استراتژیك گروه اخیر، بر خلاف تصور رایج، بسیار تنك است. دلیل بنیادی این بی   برگی هم روشن است، سخنان ماركس برنامۀ استراتژیك نیست، تحلیل تاریخی و اجتماعی است و دورنمایی از تحول آیندۀ تاریخ بشر. آنجایی هم كه قرار شده این حرفها به اجرا گذاشته شود استراتژی از دل طبقۀ كارگر نجوشیده است بلكه از دیگری بوده كه ترتیباتی فراهم آورده تا قدرت به دست كمونیستها بیافتد تا به اسم این طبقه اعمالش كنند. در این میان چپگرایان ایرانی هیچگاه از خود استراتژی طرح نكرده   اند و از الگوهای موجود پیروی نموده   اند كه نه فقط هیچكدامشان راه به دمكراسی نمی برده است، بلكه در موقعیت تاریخی و اجتماعی ایران از اصل كارساز هم نبوده است.

امروز كه گروه   های متعدد شهری و بخصوص طبقۀ متوسط به میدان آمده   اند دو راه بیشتر پیش پای رفقا نیست  یا پیوستن به این حركت و رفتن به دنبال دمكراسی یا نشستن به انتظار گودو. دودلی   ها و نگرانی   هایی كه می بینیم از این است.

 

خلاصه

صریح بگویم خلاصه عاقبت ما این شده است كه با سه گروه طرف هستیم كه همه مدعیند كه می خواهند جنبش مردم به جلو برود و پیروز شود اما از آنجا كه می بینند به راه دلخواه آنها نمی رود، ترجیح می دهند نقداً توقف كند تا بلكه فرصت تصحیح خط سیر آن فراهم شود. نشسته   اند و در مقام راهنمایی و تشویق دائم حرف هایی می زنند كه در آن رهنمودی نیست و اگر تشویق هست از بن گوش است نه از ته دل.

مشكل هر سه گروه در این جاست كه خلاف این حكایت آزادیخواهی نمی توانند حرفی بزنند ولی بالاخره نمی توانند ساكت هم بنشینند و باید چیزی بگویند. پس باید از همین قبیل توصیه   ها صادر كنند كه می شنویم و می خوانیم: اولی می گوید كه چارچوب كار باید صرفاً اسلامی باشد، یعنی تا آن مرزی كه پشت سرتان قرار گرفته بتازید كه یك وقت سر از دیار كفر در نیاورید؛ دیگری می گوید با آرامش حركت كنید و مرحله به مرحله و سنجیده پیش بروید و اگر هم لازم شد اصلاً پیش نروید عجله   ای نیست، یعنی اگر غیر از این بكنید ممكن است به جمهوری برسید و وارث تاج و تخت را قال بگذارید؛ آخری هم فریاد برآورده كه پرولتاریا را دریابید، یعنی اگر كارگران در صف مقدم نباشند هر كاری هم كه بكنید انقلابتان قبول نیست.

جنبش مردم ایران اگر باید به نتیجه   ای برسد و از آن مهم تر، اگر باید به نتیجه   ای به مشكل   گشا برسد به این نوع حرف ها نیاز ندارد. دمكراسی را می توان به دلایل مختلف، معقول و غیرمعقول، طالب بود ولی دمكراسی را نمی توان با هر بینش تاریخی، هر ایدئولوژی و هر استراتژی به دست آورد. بین این ها ارتباط منطقی هست. منطق هم اگر ارزش دارد فقط برای كلاس درس نیست، برای زندگی است.

باید به مدعیان آزادیخواهی یادآوری كرد كه عمل منظم و ثمربخش برای رسیدن به دمكراسی مستلزم پذیرفتن آن بینش تاریخی است كه آزادیخواهی مدرن بر آن بنا شده است و نیز قبول لیبرالیسم كه چیزی جز ایدئولوژی آزادیخواهی نیست و بالاخره به كار بستن استراتژی متناسب با این دو.

تا اینجا، به حساب سخنانی كه از چپ و راست می شنویم نتیجه خیلی امیدبخش نیست ولی نباید به كلی نامید بود. به این دلیل كه حركت اعتراضی خود منطقی را تعقیب می كند كه به طرف خروج از نظام می رود. صبر تاریخ زیاد است و همانطور كه بالاخره به ایرانیان نشان داد كه فكر حكومت مذهبی از اساس فاسد و یاوه است آنقدر حوصله به خرج خواهد داد تا این را نیز به روشنی دریابند كه رسیدن به دمكراسی محتاج بینش و روشی است كه از دیگر مكاتب سیاسی نمی توان به وام گرفت.

در این میان می ماند دو دل   نگرانی. اول اینكه راه خروج از توتالیتاریسم یكی نیست و دو تاست. یكی به طرف حكومت اتوریتر می رود و دیگری دمكراسی لیبرال است، نمونه   های هر دو را در بین بازماندگان بلوك شرق می بینیم. باید حسابمان را بكنیم و حواسمان را جمع كنیم چون تاریخ بنگاه بیمه ندارد تا ضمانت كند كه حتماً به راه درست خواهیم رفت. دوم هم اینكه عمر آدمی كوتاه است و عمر تاریخ دراز.

هرچند باید انصاف داد كه این آخری دغدغه   ای صرفاً شخصی است و در مقیاس تاریخ مقداری ندارد.

 

 

 

 

برگشت به سرمقالات