جابر کلیبی
زنان درتمام جنبشهای عظیم اجتماعی که در تاریخ بشریت منجر به تغییرات اساسی در زندگی انسانها شده است، شرکت فعال داشتهاند. در قرون وسطا، زنانی بودند که در میان فرقههای مسیحی رادیکال، به نوعی کمونیسم ابتدایی باور داشتند و به آن عمل میکردند و این امر موجب خشم ثروتمندان و سران کلیسا شده بود. در جریان انقلاب انگلستان گروههای رادیکال زنان تحت عنوان« برابری طلبان »، « مدافعان آزادی »، «خطباء» و ... ، سهم مهمی در طرح مسایل اجتماعی و افشای نابرابریهای حقوقی به خود اختصاص داده که بطور کلی نظم اجتماعی را زیر سئوال کشیده، در پی تحقق آزادی و عدالت اجتماعی بودند. این گروهها، در سال 1670، به اتفاق ستنکا رازین Stenka Razine، یکی از مبارزان عدالت خواه رهسپار ستپهای روسیه شدند تا دهقانان را به قیام علیه شرایط غیر انسانی که در آن بسر میبردند تشویق کنند. زنان مبارز، در دوران جدید نیزدر رأس تودههای از گرسنگی به جان آمده که دست به قیام در شهرهای بزرگ تجاری اروپا زده بودند و غلههای فئودالها را ضبط کرده تا آنرا به « بهای عادلانه » بفروشند، قرار گرفتند. در جریان انقلاب فرانسه، زنان با تظاهرات مسلحانه خود شاه را مجبور کردند در اکتبر1789به پاریس بیاید تا خواستهای مردم گرسنه را در مقابل او مطرح سازند و در سال 1795 این زنان بودند که دوباره قیام علیه فقر را اعلام کردند.
نقش زنان در جنبشهای انقلابی در روسیه
ظاهراً، برای اغلب کسانی که بر مبنای نقطه نظرهای بورژوایی مدعی فمینیسم و مدافع حقوق و برابری زنان هستند، امر اثبات شدهای است که در جنبش کمونیستی، بویژه در انقلاب اکتبر و دولت متکی بر نظام شورایی، هیچ توجهی به مسایل ویژه زنان نشده و اصولاً کمونیستها در فکر چنین مسألهای نبودند و نیستند. اینان تحولات بعدی در شوروی را که در واقع پس از شکست انقلاب اکتبر و برقراری سلطه بوروکراتها بر این کشور رخ داده است، به دوران انقلاب و چند سالی که کمونیستها در مقابل توطئههای ضد انقلاب داخلی و خارجی، به تحکیم دستآوردهای انقلاب اکتبر مشغول بودند، تعمیم میدهند. مطالعه زیر که کاوشی است در اسناد تاریخی جنبش کمونیستی و مبارزات بلشویکها در روسیه که چند سالی نیز از تاریخ بعد از انقلاب اکتبر را در بر میگیرد، خلاف آن را نشان میدهد. در تاریخ شوروی ما بطور کلی شاهد دو دوران کاملاً متمایز هستیم؛ یکی دوران انقلاب و دیگری دورانی است که پس از شکست انقلاب، یعنی از سالهای 30 به این سو، تحولات جامعه را رقم زده است. البته عوامل و زمینههای حرکتهای قهقرایی در شوروی، در مبارزه طبقاتی در این کشور، از همان ابتدا وجود داشته است و درست همین مسایل بودند که به سهم خود موجب شکست انقلاب و از میان رفتن دست آوردهای اجتماعی و سیاسی حزب بلشویک گردیدند.
برخلاف ایده رایج، بلشویکها علیرغم همه ضعفها و نارساییهای خود در زمینه حل کامل مسأله زنان، اولین و پیگیرترین جریان سیاسی آن دوران بودند که کوشیدند مسایل زنان را بر اساس تئوریهای مارکسیستی، در مبارزه طبقاتی و اجتماعی در دستور کار خود قرار دهند. در سالهای اول انقلاب، با وجود مشکلات ناشی از عقبماندگیهای اجتماعی ویژه روسیه و وجود برخی جریانات محافظه کار در حزب، به برکت مبارزه زنان بلشویک، کوششهای عملی دوران سازی در زمینه آزادی و رهایی زنان انجام گرفت که متأسفانه این دستآوردها، دیری نپاییدند و همراه با بسیاری پیش رفتهای انقلابی دیگر، طعمه نظام بوروکراتیک محصول شکست انقلاب شدند. در زیر نکات مختصری از تاریخ نبرد بلشویکها در زمینه ایجاد شرایط برای رهایی زنان از قیدها و بندهای جامعه سنتی و برابری جنسی را میآوریم تا دریابیم که چگونه انقلاب در مسیر خود عقبماندگیها و تابوهای جامعه مرد سالار را دگرگون میسازد.
گرچه زنان روسیه طی قرنها در تمام شورشها، قیامها و گروههای انقلابی شرکت فعال داشته، پیشاپیش جنبشهای تودهای قرارگرفتند، با اینهمه باید منتظر سال 1917 بود تا جنبش زنان تحت یک برنامه تدوین شده توسط زنان انقلابی، خواستهای آزادیخواهانه خود را مطرح کند. این خواستها بویژه از حمایت تودهای در میان زنان دهقان و کارگر برخوردار شده بود. با انقلاب روس، زنان برای اولین بار در ائتلاف رهبری یک انقلاب قرار گرفتند. انقلاب اکتبر اولین انقلابی است که به زنان بدون هیچ محدودیتی، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن داد، برابری آنها با مردان را به رسمیت شناخت و با این هدف که آزادی زنان را تأمین کند، با تدوین قوانین ویژه، یک برنامۀ اجتماعی را بهاجراء گذاشت.
این اولین بار در تاریخ انقلابهای تودهای بود که زنان به چنین دستآوردی نایل میشدند. این امر البته در آن دوران ساده نبود و طبعاً موجب تشدید تضادها و توسعه مبارزه در میان نیروهای اپوزیسیون نیز گردید.
سوسیال دموکراتها گرچه در حرف و در تئوری مدافع برابری زنان با مردان بودند، ولی در عمل در برابر کوشش بلشویکها برای وارد کردن زنان به ائتلاف رهبری انقلاب بارها مخالفت خود را اعلام کرده بودند. با اینهمه و علیرغم همه کوششهای بلشویکها در جهت تحقق آزادی زنان و شرکت آنها در تمام ارگانهای رهبری انقلاب، به دلیل ناپایداری در ادامه این کوششها، حزب کمونیست هرگز نتوانست رابطه میان مسایل طبقاتی با آنچه تبلور روابط اجتماعی جنسیت است، را برقرار کند. حزب کمونیست که مدعی برابری زنان بود، طی سالهای 1930 و در دوران جنگ جهانی دوم و در جریان روند بازسازی کشور به بسیج تودهای زنان، آنطور که در سال 1917 بود، اهمیت چندانی نداد.
دوران انقلابی شرکت زنان در جنبشهای اجتماعی، طی انقلاب 1917 و در جریان جنگ داخلی اشکال مختلفی به خود گرفته بود. زنان کمونیست نقش و مسئولیتهای بزرگی در رأس سازمانهای محلی حزب و کمیتههای مهم استراتژیک از جمله در مسکو و سن پترزبورگ داشتند ولی به ندرت به مسایل ویژه زنان میپرداختند. در بهار 1918، بحث در مورد قرارداد برست - لیتوفسک با آلمان در حزب درگرفت، زنانی که متعلق به گروه « کمونیستهای چپ » بودند با شور و حرارت چشمگیری در مخالفت با پذیرش شرایط تحمیلی آلمان، در این بحث شرکت کردند. در عینحال بسیاری از زنان بلشویک داوطلبانه با لباس مبدل در رأس گروهای پارتیزانی به مناطقی از قبیل اوکراین، که به اشغال ارتش آلمان در آمده بود، گسیل شدند تا در آنجا علیه آن به مبارزه بپردازند. زنان دیگری نیز به سازماندهی زنان در کارخانهها پرداختند و در درون حزب نیز دست به انتشار نشریهای ویژه مسایل زنان زدند. آنها باین ترتیب میخواستند در عین شرکت در مبارزات اجتماعی و فعالیتهای انقلابی حزب، مسایل ویژه خود از قبیل مناسبات عقبمانده در خانواده سنتی، رابطه با همسران و مسأله فرزندان خویش را نیز مطرح سازند. پیش از 1917، زنان بلشویک مانند همه انقلابیها، زندان را نیز تجربه کردند و برخی حتی فرزندان خود را در زندان به دنیا آوردند و برخی دیگر با فرزندان خود در یک سلول زندان بسر میبردند. رابطه فرزندان با مادران، برخلاف مردان، تناقضات و مشکلات ویژهای برای زنان به همراه میآورد و آنها را ناچار میساخت از خود مایه بیشتر بگذارند.
بلشویکها، تا سال 1905، بطور واقعی کوششی جدی در سازماندهی زنان نکرده بودند. کولانتای بارها از رهبران حزب خواسته بود تا تصمیمی برای تأسیس یک سازمان از زنان کارگر اتخاذ کنند، ولی این تقاضای او به عناوین مختلف پذیرفته نشد. بطورکلی مناسبات عقبمانده و به نوعی مردسالارانه در بخشهایی از حزب، شرایطی ایجاد کرده بود که در میان رهبران چندان علاقهای به سازماندهی زنان کارگر حول مسایل ویژه آنها وجود نداشت. اما، از سال 1910، که زنان کارگر نقش فعالی در مبارزات کارگری یافتند، توجه حزب نیز نسبت به آنها جلب شد. حزب، در سال 1913، در اولین بزرگداشت روز جهانی زن، متینگهایی سازماندهی کرد که تودههای وسیعی از زنان کارگر را به خود جلب نمود.
در این دوران، در پراودا، نشریه ارگان حزب، بخش ویژه زنان وجود داشت و در سال 1914، حزب برای جلب توجه زنان انتشار نشریهای به نام رابوتنیتساRabotnitsa را آغاز کرد. در اولین شماره این نشریه بر این واقعیت تأکید شده بود که مسأله رابطۀ مناسبات اجتماعی جنسیت دارای اهمیت فراوانی است : «زنان آگاه سیاسی میبینند که جامعه به طبقات تقسیم شده است ... به نظرآنها جدایی میان زن و مرد معنای واقعی ندارد. » پس از انقلاب فوریه، توسط کمیته حزب در پتروگراد، انتشار نشریه رابوتنیتسا، که در جریان جنگ متوقف شده بود دوباره آغاز گردید ولی با هرگونه سازماندهی مستقل زنان کماکان مخالفت میکردند و این درحالی بود که درشهرها زنان، بویژه همسران سربازان، خود به سازماندهی خویش پرداخته بودند. مبلغان نشریه رابوتنیتسا با تشکیل متینگها با شرکت دهها هزار زن، تودههای وسیعی از زنان را بسیج کردند.
حزب سرانجام نسبت به پیشنهاد الکساندرا کولانتای در زمینه سازماندهی جنبش خودجوش زنان، با فرخواندن، کنفرانس زنان کارگر پتروگراد در ماه نوامبر، پاسخ مثبت داد. در این کنفرانس 500 هیئت نمایندگی که منتخب و بیانگر خواستهای هزاران زن زحمتکش بودند، شرکت کردند.
این کنفرانس موجب شد که در میان تودههای زنان کارگر جنبش عظیمی به هواداری از برنامه بلشویکها دامن زده شود. با این همه، رهبری حزب کماکان در مورد سازمان یابی ویژه زنان بی اعتنا بود. پیشنهاد و استدلالهای الکساندراکولانتای مبنی بر ضرورت تشکیل کمیسیونهای منطقهای برای سازمان دهی ویژه زنان بازهم با بی توجهی رهبری حزب مواجه شد.
طی تابستان 1918، کولانتای باتفاق تعداد زبادی از زنان بلشویک تقاضای برگزاری یک کنگره سراسری زنان را نمود که کمیته مرکزی سرانجام موافقت کرد تا در تمام کشور دفترهایی برای تعیین نمایندگان زنان تشکیل شود. ولی امیدواری زنان به تشکیل کنگره به دلیل شرایط جنگ داخلی نتوانست جامه عمل بپوشد. تمام شبکههای راهآهن تخریب و راهها غیر قابل عبور و خطرناک شده بود. بعلاوه، کمتر سازمان محلی حزب علاقه زیادی در آن شرایط به تشکیل کنگره زنان ابراز کرده بود. تا روز افتتاح کنگره تنها چهار هیئت نمایندگی توانسته بودند حضور بیابند و صدها تلگراف از اطرف و اکناف کشور، مبنی بر تأخیر ورود نمایندگان زنان به دلیل وضع خراب راهها دریافت شده بود. سرانجام هنگامی که کنگره افتتاح گردید بیش از 1200 نماینده زن توانسته بودند در روسیه تکه پاره شده توسط جنگ داخلی، خطرها و مشقتهای راه را برخود هموار ساخته به مسکو برای شرکت در کنگره بیایند.
نمایندگان کنگره طرحی در زمینه سازمانی با ثبات و دائم برای زنان تهیه کرده بودند. در سپتامبر 1919، این طرح توسط حزب تأیید گردید و بخش دائمی برای زنان بنام ژنوتدل Zhenotdel، تحت اتوریته کمیته مرکزی حزب تأسیس گردید که بودجه آن از طریق کمیتههای محلی در کارخانهها و روستاها تأمین میشد. بسیاری اعضای مرد حزب در سطح محلی با این استدلال که این « تلف کردن وقت و پول » است، با ایجاد سازمان زنان مخالف بودند. آنهایی هم که موافق بودند، همه دارای نظر واحدی در این زمینه نبودند؛ برخی بر این باور بودند که سازماندهی زنان برای تربیت کادرهای آینده حزب و بسیج زنان برای حمایت از برنامههای آن مفید است و برخی دیگر معتقد بودند که این سازمان باید صرفاً خود را به مسایل زنان محدود سازد، بویژه زندگی روزمره آنها را تغییر دهد.
این تناقض در طی سال 1920 شدت یافت و موجب مخالفت هرچه بیشتر در سطوح تحتانی حزب و سندیکاها علیه ژنوتدل گردید. طبعاً این اختلافها تا درون سازمان زنان نیز بازتاب یافت زیرا وظایف این سازمان در عینحال که برخورد به مسایل زنان در زندگی روزمره و تشویق آنها به اجتماعی کردن کار خانگی بود، تربیت کادرهای زن برای دولت و حزب نیز در زمره وظایف سازمان قرار داشت. هدف این بود که خانواده تجدید سازمان یافته کارخانگی مجانی که در واقع تحمیلی مضاعف به زنان بود جای خود را به کار اجتماعی میان زن و مرد بدهد. بسیاری از فعالان سازمان زنان نه تنها در مسایل سیاسی آموزش مییافتند بلکه خود را به عنوان سازماندهندگان با تجربه جنبش آماده میساختند. آنها به فعالیت در سندیکاها، سازمانهای اجتماعی و گروههای حزبی میپرداختند و بهمثابه هستههای فعال در جهت رهایی زنان مبارزه میکردند. موفقیتهای سازمان زنان ژنوتدل محصول چند عنصر مهم در دوران پس از انقلاب اکتبر از قبیل تعهد کامل گروهی از بلشویکها، وجود پشتیبانی واقعی، هرچند محدود در میان زنان کارگر در مؤسسات و کارخانهها و سرانجام تضمین رهبری حزب بود. البته در فراهم کردن همه این عوامل نقش و پافشاری خود زنان، بویژه در پایههای حزب، تعیین کننده بود.
چنین سازمانی بدون فشارهای دائمی که توسط رهبرانی چون الکساندرا کولونتای دنبال میشد، بویژه بدون پشتیبانی زنان « رختشور »، کارگران زن در صنعت بافندگی و دیگر بخشهای اقتصادی امکان تحقق نداشت. با وجود کوششهای حزب برای تحقق برابری میان زن و مرد، اما فشارهایی که از پاین وارد میشد، نقش تعیین کنندهای داشته است. این سازمان نه به دلیل وضعیت رسمی آن بلکه به علت این که اولین سازمان زنان بود که با حمایتی که از تودهای زنان زحمت کش کارگر و دهقان کسب کرد، توانست خود را تحمیل کند. این سازمان بطور مشخص مسأله جنسیت را در روابط اجتماعی قرار داد و باین ترتیب در جهت حل آن در روند رشد اجتماعی کردن زندگی کوشید. بدین سان این سازمان ارزش تاریخی مهمی به خود اختصاص داد.
هنگامی که بلشویکها قدرت سیاسی را بدست گرفتند، تصور آنها از آزادی زنان مبتنی بر تئوری مارکسیستی بود. بلشویکها، علیرغم اختلاف نظر در مورد سازمان مستقل زنان، نسبت به برابری زنان با مردان عمیقاً باور داشتند و میکوشیدند تا زنان در فعالیتهای سیاسی شرکت کامل نمایند. آنها معتقد بودند که زنان زمانی میتوانند به تساوی با مردان دست یابند که از کار خانگی مجانی رها شوند.
آغاز زندگی نوین در سوسیالیسم شرایط را برای تغییر روابط میان جنسیت فراهم ساخت. همه وظایف خانوادگی و کار خانگی بطور کلی به صحنه عمومی منتقل شد. رختشوی خانههای مشترک، کودکستانها، سالنهای غذا خوری همگانی جای کار خانگی زنان را گرفت. کار پرداخت شده زنان باعث شد که آنها در مقابل شوهر و فامیل خود استقلال اقتصادی بیابند و به این ترتیب شرایط مادی برای آزادی زنان فراهم گردید. قرار داد ازدواج که حاوی نابرابری اقتصادی است ارزش خود را از دست داد و زن و مرد باهم در یک اتحاد آزاد زندگی مشترکی را آغاز کردند. هرگاه هم که مایل بودند، به سادگی از هم جدا میشدند. خانواده نقش اقتصادی و تاریخی خود را از دست داد.
قبل از انقلاب، کلیسا و دولت تقریباً هیچ حقی برای زنان روس قایل نبودند و طبق قوانین جاری، زنان باید مطیع کامل شوهران خود می بودند : آنها ناگزیر بودند با شوهر خود زندگی کنند، نام او را برخود نهند و وضعیت اجتماعی که بسود او بود، را بپذیرند. تا سال 1914، یک زن نمیتوانست شاغل باشد، گذرنامه بنام خود دریافت کند، تحصیل نماید، ملکی را بدون رضایت شوهر بخرد یا بفروشد و ... برخی حقوقدانان لیبرالها میکوشیدند تا قوانین روسیه را اندکی تغییر دهند ولی هیچگاه موفق نشدند. بلشویکها بلافاصله پس از کسب قدرت سیاسی حتی از آنچه این رفرمخواهان لیبرال ممکن بود تصور کنند، فراتر رفتند. در دسامبر 1917، دو حکم مختصر کلیسا را از هرگونه دخالت در امور خانواده ممنوع کرد و ازدواج مدنی را جانشین ازدواج شرعی نمود و طلاق را به خواست هرکدام از طرفین ممکن ساخت. در سال 1918، قوانین مشخص و کاملی در مورد خانواده به اجرا درآمد و در سال 1927، قوانین باز هم رادیکالتری جای آنها را گرفت. این قوانین در زمان خود، پیشرفتهترین و مدرنترین قوانین در جهان بودند.
در اغلب کشورهای اروپا و ایالات متحده تازه در سال 1970، قوانینی شبیه آنچه در مورد طلاق، در شوروی بود، به تصویب رسید ولی تا امروز هیچ کشور سرمایهداری هنوز قوانینی مثلاً در مورد فرزندان نامشروع، مانند آنچه در شوروی بود که برای آنها حقوق کامل را پیش بینی میکرد، وضع نکرده است. این قوانین زندگی مشترک دو فرد بدون اینکه باهم ازدواج کرده باشند را برسمیت میشناخت، زنان را در امور اقتصادی خود مستقل و صاحب اختیار کامل میدانست.
زن یا مرد کافی بود به اداره ثبت احوال مراجعه کند تا مسأاله طلاق حل شود. در سال 1920، اتحاد شوروی اولین کشور در جهان بود که سقط جنین را قانونی کرد و بیمارستانها و پزشکان میتوانستند به تقاضای ساده افراد، بطور مجانی و در شرایط مطمئنی از نظر سلامتی آن را انجام دهند.
این قوانین موجب شدند تا رقم طلاق به نحو چشمگیری ارتقاء یابد و درسال 1920، اتحاد شوروی بیشترین تعداد طلاق در تمام کشورهای اروپایی را به خود اختصاص داده بود. در مسکو از هر دو ازدواج یکی منجر به طلاق شده بود. این وضعیت اما، از سالهای 30 به بعد رو به افول نهاد. در سال 1930، رهبری حزب تصمیم گرفت ژنوتدل Zhenotedel (سازمان اصلی زنان) را منحل نماید و کادرهایی که دررابطه با سازمانهای زنان فعال بودند برای انجام « وظایف عمومی » به کارخانهها و مؤسسات فرستاده شدند. در سال 1936، قانون جدیدی در مورد طلاق و سقط جنین، برنامه انقلابی آزادی زن را مورد سئوال جدی قرار داد و زنان انقلابی به تدریج از صحنه سیاست و مبارزات اجتماعی کنار گذاشته شدند.
سقوط نظام حاکم بر شوروی در پایان دهه 80، که دیگر کمتر اثر و نشانی از دستآوردهای انقلاب اکتبر را با خود داشت، وضعیت زنان را وخیمتر ساخت. سرمایهداری خصوصی در روسیه، اساسیترین حقوق زنان را لگدمال ساخت. در صنایع و مناطق کشاورزی بسیاری از زنان به دلیل تعطیل مؤسسات تولیدی و چپاول امکانات اقتصادی توسط کادرها و رهبران سابق و سرمایهداران تازه به دوران رسیده، ناچارند برای امرار معاش به تن فروشی، گدایی و کارهای غیر انسانی دیگر پناه ببرند. زنان را مجبور کردهاند دوباره خانه نشین شوند تا به « وظایف واقعی خود به عنوان یک زن بپردازند! » مطالعاتی که توسط یونیسف در سال 1999 در 27 کشور اروپایی از جمله روسیه، انجام گرفت نشان می دهد که بی کاری و آزار زنان بطور وحشتناکی رو به رشد است.
گرچه دست آوردهای انقلاب اکتبر، از جمله آزادیها و حقوق اجتماعی که زنان در این دوران به برکت مبارزه و شرکت فعال خود در روندهای انقلابی، بویژه سهم مهمی که در به سرانجام رساندن انقلاب اکتبر داشتند، لگدمال نظامهای سرمایه داری شدند، با این همه انقلاب اکتبر و تحولات عظیمی که در روسیه در سالهای کوتاه انقلاب بوقوع پیوست در حافظه تاریخی زنان و مردان این کشور زنده است.
انقلابی دیگر لازم است تا به اینهمه فقر و مذلت و نابرابری، بویژه در مورد زنان پایان دهد. بدون تردید این بار پرولتاریای روسیه باتفاق پرولتاریای سایر کشورها نظام سرمایه داری را به زباله دان تاریخ خواهد فرستاد و با درسآموزی از شکستهای گذشته راه بازگشت آن را سد خواهد نمود!
|