گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Déc 2008 - n° 73

آقا، خانم، بچه میخری !؟


   

دیدن این جمله کافی است روح و قلب هر انسان ِ به معنای واقعی کلمه را  به درد آورد و خود را گیج و مبهوت و ناتوان به سراشیبی سقوط سیاسی خود، یعنی « بی عملی »  ببیند.

این صدا از کیست !؟ از کجاست !؟ بچه می خری!؟ یعنی چه !؟ نکند اشتباه شنیدم !؟ شاید دوره گردیست که می گوید، آقا، خانم، عروسک برای بچه ات میخری!؟ نه، نه، نه ، چرا خودت را گول می زنی؟ هرچند می دانم عُمق فاجعه بالاتر از آن است که حتی تصور آن برایت غیر قابل قبول است ولی درست شنیده ای،  بچه می خری، یعنی موجودی که از رحم مادری زائیده شده، به فروش می رسد!

معصومه دختر 14 ساله ای که با  زور و ضرب و شتم  پدر و مادرش، نه بهتر است بگویم به خاطر فقر، بیچارگی، گرسنگی و ... مجبور می شوند ... ، نه، نه، نه ... اینطور نیست بلکه به دلیل حکومت رژیم قرون وسطایی جمهوری اسلامی، او را با لباس سفید و حلقه که همانا لباس و حلقه بردگی و بندگی ایست  به ازدواج مرد 58 ساله پست و قُرمساق و پفیوزی به اصطلاح پولدار در می آورند.

معصومه، با صدای لرزان کودکانه اش، فریا می زند: مادر من می خواهم درس بخوانم، چرا می خواهید مرا به خونه ایوب بفرستید!؟ پس کی به تو در قالی و لباس شویی که برای دیگران می کنی کمک کند؟

دخترک معصوم، همانند نامش هنوز نمی دانست که چه سرنوشت شومی در انتظارش است، از این رو با سادگی بچگانه اش بی خبر از همه چیز در فکر کمک به  مادرش بود.

مادر معصومه با چشمانی پُر از اشک سر دخترش را بر روی زانوی خود می گذارد و با نوازش کردن موهای او زیر لب می گوید: دخترم کار دیگری نمی توانیم بکنیم، پدرت را می بینی؟ به خاطر دفاع از ناموس و وطن، در جنگ 8 ساله پا هایش را از دست داد، آنها به ما خیلی وعده دادند ولی به مرور زمان حتی آن پول به خور نه میر ناچیز را  که برای جانباختگان جنگ تعین کرده بودند، به زور می دهند، منهم خسته شدم. چند سال برای مردم کُلفتی کنم بخدا دیگر نمی تونم. اگر تو کمکم نمی کردی، نمی تونستم ادامه دهم. آخه سیر کردن شکم یک خانواده 5 نفری خیلی سخت است.

این سرنوشت فقط برای تو نیست، باید برای دو تا برادرات هم فکری کنیم. من و بابات حاضر شدیم کلیه خودمون را بفروشیم که بتوانیم خرج زندگی و تحصیل شما را تأمین کنیم که آقای ایوب به پدرت گفته حاضر ِ تو را بگیره و پول خوبی به ما بده. که ناگهان معصومه سراسیمه سرش را از روی زانوی مادرش بلند کرد و به چشمان اشک آلود مادرش خیره شد و گفت: مادر چی میگی!؟ من نمی فهم، منو ایوب بگیره یعنی چی؟ مگه منهم کُلیه هستم که می خواهید بفروشینم؟ باز مادر سر دخترش را بر روی زانوی خود گذاشت و  زیر زبانی که شوهر و دو پسرش نفهمند، ماجرای زنا شویی را برای دخترک نگون بخت شرح داد.

هر کلمه مادر، پُتکی بود بر روح و جسم دختر نگون بخت که گریه مجالش نمی داد، معصومه هاج واج و فریاد کنان گفت نه، نه، نه ....من نمی فهم این چیزهایی که میگی یعنی چه ... و دوان دوان خود را تو بغل پدرش که بر روی چرخ صندلی داری نشسته بود انداخت و زاز زار گریه می کرد و می گفت بابا کمکم کن حاضرم هر کاری که بگید بکنم اصلأ مدرسه نمی رم خودم و کار می کنم قالی مردم را می شورم ظرف می شورم، گدایی میکنم، همه کار می کنم  قول می دم هر روز برایت سیگار هم بخرم ولی من نمی خواهم پیش ایوب بخوابم.

دو برادر معصومه، با حالتی عجیب و کنجکاو و توأم با ترس، به خواهرشان خیره شده بودند، صادق برادر 9 ساله اش با صدایی لرزان گفت: بابا، معصومه هر شب پیش من می خوابه و برام قصه میگه چرا باید بره پیش آقا ایوب بخوابه !؟ که ناگهان با واکنش تند جعفر برادر 15 ساله اش که به او  سُقُلمه زد، روبرو شد.

... یکسال بعد، چهره زنی چادری را می دیدی که حکایت از ضربات چکش بیرحمانه روزگار یا بهتر است گفت، تبر قوانین ضد زن جمهوری اسلامی و یا منطقی تر باید گفت، تماشاگری، بی نهایت، مردانه! ما، می کرد، در گوشه ای از خیابان تهران با نوزادی در بغل و با ترس و لرز، با چشمان معصومه اش،  بدنبال زن و مردی که از نظر سر وضع  نشان می داد از ما بهتران هستند! و می خواستند سوار ماشین شیکشان شوند، می رساند و ترسان با صدای بغض آلود می گوید: آقا، خانم، بچه میخری ... ولی به سرعت حرف خودش را عوض می کند و می گوید منظورم ... بچه می خواهید، بخدا دختر خوبی است فقط شیرش را بدید و پوشاکش را عوض کنید، بخدا گریه هم نمی کند، بچه خیلی آرومی است ...

نوامبر 2008 استکهلم

 

 

 

برگشت به سرمقالات