گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Juillet 2008 - n° 68

چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی



جابر کلیبی                             djaber_ka@yahoo.ca

چند نکته در مورد ضرورت انتشار مجدّد این مقاله

مقالۀ زیر بخشی از کتاب « تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی » می باشد که توسط نویسندۀ این مطالب در سال 2003 انتشار یافته است. انتشار مجدّد این مقاله به صورت جداگانه در حقیقت آغاز روند مشخص بحث در مورد مطالب کتاب مذکور است که به ترتیب ادامه خواهد یافت. ضرورت چنین کاری به این دلیل است که در سال های اخیر، بحث درمورد مسایل مارکسیستی و تجربیات جنبش جهانی کمونیستی، در جامعه ی ایران، بویژه در میان کارگران، دانشجویان، جوانان و ...، با طراوت و تحرک چشم گیری جریان یافته است. دامن زدن به چنین بحثی، بویژه برای جنبش جوان کارگری ایران که هماکنون در مبارزه طبقاتی حادی قرار دارد و در این میان اندیشه های بورژوایی، خورده بورژوایی و پس مانده تزها و نظرات رفرمیستی و ضد انقلابی که بیش از 70 سال بر جنبش کمونیستی جهان حاکم بود، می کوشند بر مبارزه طبقاتی کارگران ایران تاثیر بگذارند و آن را به سازش طبقاتی بکشانند، اهمیت حیاتی دارد. در واقع نشان دادن تفاوت اساسی میان آنچه در زمینه متد، تفکر و عملکرد در شوروی سابق گذشت با سوسیالیسمی که رهایی انسان ها را در پیش دارد، بیش از هر زمان دیگر است. این تزها و سیاست ها هنوز در اشکال مختلف، در بخش هایی از جریانات و افراد « چپ »، علیرغم مخالفت ظاهری آنها با « سوسیالیسم دولتی »، به حیات خود ادامه می دهند.

  جدا کردن سیاست از اقتصاد، صنفی گرایی، سندیکالیسم،  ناسیونالیسم و سنت گرایی تنها نمونه هایی از نفوذ اندیشه های رفرمیستی در جنبش کارگری می باشند. درک نادرست از مبارزه طبقاتی تا به آن حد است که رسیدن کارگران به آگاهی و شعور طبقاتیِ سوسیالیستی را نه در جریان مبارزه ی کارگران علیه نظام سرمایه داری بلکه امری توسط عناصری در خارج از طبقه- که حتماً پرولتر نیستند! به درون طبقه برده می شود. از منظر چنین تفکری کارگران خود، اساسآ قابلیت رسیدن به اندیشه های سوسیالیستی را ندارند. معلوم نیست چگونه خود این افراد می توانند به اندیشه های سوسیالیستی راه یابند ولی کارگری که خود در بستر روند تولید سرمایه داری قرار دارد وهر لحظه سنگینی استثمار را بر پیکر خود احساس می کند، نمی تواند؟ مارکس و انگلس در نامه ای به ببل، لیبکنخت، براکه و دیگران در مورد مسایل داخلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، دقیقاً به همین مساله چنین اشاره می کنند : « علناً می گویند که کارگران بیش از آن بی دانشند که بتوانند خود را رها سازند و آزادی آن ها باید از بالا توسط بورژوازی بزرگ هومانیست و خورده بورژوازی انجام گیرد. » ( جابر کلیبی : تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی، صفحه 28)

   برای برخی اصولاً سخن گفتن از « خود سازماندهی » کارگران چنان بیگانه است که حاضرند برای نفی آن به سطحی ترین استدلال های رفرمیستی پناه برند و در این راه تا به آنجا پیش می روند که تغییرات محسوسی که در آگاهی طبقاتی و خود سازماندهی کارگران ایران در سال های اخیر پدیدار گشته و امیدهای تازه ای در جامعه برای مبارزه سوسیالیستی زنده کرده است را تخطئه می کنند. تک خطی دیدن مبارزه طبقاتی و همه چیز را به ایجاد حزب واگذار کردن (گویی حزب ناگهان از آسمان نازل می شود!)، سرانجام حزب را جانشین طبقه می سازد و بوروکراسی حزبی چنان بلایی بسر کارگران و نیروهای انقلابی می آورد که نمونه ای از آن را  در شوروی سابق و اقمارش دیدیم. بدون شک تأثیر چنین تزهایی در به شکست کشاندن انقلاب اکتبر کم نبوده است.

  اما، آنچه در مورد روشنفکران گفتنی است این است که این افراد در یک جامعه سرمایه داری تنها زمانی انقلابی اند که در بطن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا علیه روابط استثمارگرانه ی سرمایه داری قرار گیرند و در روند این مبارزه است که می توانند به عنصری رادیکال و مفید برای دگرگونی جامعه سرمایه داری تبدیل شوند.

  نویسنده می کوشد با طرح مسایل اساسی مارکسیسم و تحلیل و نقد تجربیات جنبش کمونیستی، بویژه پس از تسلط اندیشه های رفرمیستی و ضد انقلابی براین جنبش در پی شکست انقلاب اکتبر، بپردازد و باین ترتیب  بحث را از مجرای صرفاً پلمیک به صحنه سیاسی، فلسفی و ایدئولوژیک بکشاند. در چنین صحنه ای دیگر مجالی برای پلمیک های بی حاصل نخواهد بود.

 عنوان این مقاله در کتاب « تحولات دوران ما، مبارزه طبقاتی و چشم انداز سوسیالیستی »؛ « شیوه تولید سرمایه داری، از خود بیگانگی و چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی » است که به صورت زیر تغییر داده شده است. جز این، مقاله هیچ تغییر دیگری جز اصلاحات املایی و جمله بندی نکرده  و محتوای اصلی آن دست نخورده است.

مونترال، ماه مه 2008

جابر کلیبی

 

هرگونه زندگی اجتماعی ذاتاً پراتیک است

راه حل عقلانی همه رموزی که تئوری را

به رازپنداری می کشاند در پراتیک انسانی

و در درک این پراتیک نهفته است.

 (مارکس، تز هشتم درباره فویر باخ)

 

چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی

(شیوه تولید سرمایه داری و از خود بیگانگی)

  بحث اصلی و محوری در این نوشته حول تحلیل روند تکوین آگاهی سوسیالیستی در طبقه کارگر دور می زند. آگاهی سوسیالیستی اما خود محصول روابط و تناقضات اجتماعی جامعه سرمایه داری است و عناصر تشکیل دهنده اش از شرایط مادی این جامعه نشأت می گیرند. ازاین رو، اگر نه خواهیم به روال سنتی، آگاهی سوسیالیستی را ازعلت وجودیش جدا کنیم و سرنوشت آن را بطور انتزاعی رقم زنیم، ناگزیر باید از اساس مادی آن، یعنی شیوه تولید و روابط سرمایه داری حرکت کنیم. این ها همه به عنوان پیش شرطه هایی برای رسیدن به بحث اصلی، یعنی چگونگی تکوین آگاهی سوسیالیستی، ضرورتی اجتناب ناپذیرند. در بستر چنین بحثی به نظرات معتیر در جنبش سنتی کمونیستی (1)، در زمینه چگونگی تکامل آگاهی سوسیالیستی برخورد خواهیم کرد، سپس علل انحطاط احزاب کمونیست و کارگری را تشریح خواهیم نمود و سرانجام مشخصات جنبش نوین کمونیستی؛ جنبشی که با درک انحرافات و آگاهی به دلایل شکست انقلاب اکتبر و سایر انقلابات کارگری، در مقیاس جهانی نزج گرفته است را روشن خواهیم کرد.

  برای شناخت بهتر و دقیق تر تأثیرات اجتماعی و روبنایی شیوه تولید و تقسیم کاراجتماعی سرمایه- داری و روابط کالایی مبتنی برآن- که در تمام زمینه ها از خودبیگانگی و فتیشیسم می آفریند! نخست باید خود جامعه بورژوایی و مجموعه مناسبات حاکم بر روند تولید را بشناسیم. ابتدا ببینیم جامعه سرمایه داری چیست و از چه بافت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تشکیل شده است.

  در نظرگاه یک فکر ساده، « جامعه » به مثابه مقوله ای انتزاعی، نیروی مجهولی است که تحت قوانین پر معمایی اداره می شود و همه چیز آن از پیش تعیین و تنظیم شده و بدین سان از حیطه ی قدرت و نفوذ انسان خارج است.

  در واقعیت اما، « جامعه » چیزی جز محصول کار انسان ها نیست؛ مجموعه مناسباتی است که افراد، به مثابه عوامل فعال اجتماع در روند تولید و بازتولید زندگی مادی خویش با یک دیگر برقرارمی کنند. پراتیک اساسی آن ها کار اجتماعی است و این که چگونه تولید و باز تولید زندگی مادی و معنوی خود را سازماندهی می کنند و نحوه برخورد آنان به نیروی کار اجتماعی خویش کدام است. این ها همه شرایطی هستند که در نهایت تعیین کننده ی روند تکامل تاریخی جامعه و بشریت می باشند.

  انسان ها خود تاریخ خویش را می سازند، منتها تحت شرایطی که « هنوز » باختیار آن ها نیست. با این همه، این شرایط  نیز محصول پراتیک گذشته و حال خود آن هاست. علت وجودی روابط طبقاتی و مناسبات تولید نیز تنها این است که این مجموعه توسط پراتیک اجتماعی کارگران و کارگزاران و در وحله اول، خودِ شیوه تولید سرمایه داری مدام باز تولید و نیز دگرگون می شود.

حتی اگر برای برخی، « اقتصاد بازار » مبتنی بر پول، تنها شیوه اقتصادی ممکن، « مدرن » و بدون بدیل و بعنوان بیان عقلانی واقعیت ها و الزامات زندگی وانمود شود، بازهم این تنها نوعی سازماندهی اجتماعی باز تولید مادی است؛ سازماندهی محدود و غیر معقولی که به بی منطقی می انجامد و خود شرایط مادی نفی خویش را فراهم می سازد. درست به همین دلیل است که باید این شیوه سازماندهی تولید را، پراتیک اجتماعی نامتناسب با زمان و متناقض با رشد نیروهای مولد به حساب آورد و آن را

مستعد سپری شدن دانست. بهر رو برای آن هایی که مستقیم یا غیر مستقیم گرفتار آن هستند و در روند کار و به علت اهداف محدود و الزامات خودسرانه این شیوه تولید، تحقیر و سرکوب می شوند، راهی جز کوشش برای جای گزینی آن با شیوه تولید نوینی که به جای مکانیسم سود، حول نیازهای مادی و معنوی جامعه سازماندهی شود و اداره تولید اجتماعی توسط ارگان های خود گردان خودِ تولید کنندگان انجام پذیرد، وجود ندارد. درعین حال چنانچه این کوشش ها مبتنی بر فهم انتقادی پراتیک حاکم استوار نباشند، همه آن ها کوشش هایی عبث، انتزاعی، تخیلی و نیز رفرمیستی خواهند بود.

  اما هنگامی که انسان ها مناسبات شیئی وارۀ بازار، پول، سرمایه و ...، را به مثابه پراتیک معیین اجتماعی- که خود به طرق گوناگون در آن سهیم اند- دریابند، تنها در آن زمان، آن ها می توانند یک تصور عملی در مورد این که چگونه می شود این مناسبات را تغییر داد و شیوه تولید کمونیستی را جانشین شیوه تولید سرمایه داری نمود، کسب کنند. درست در چنین روندی است که شعور اجتماعی در جهت تغییر بنیادی نظام سرمایه داری رشد و تکامل می یابد. بنابراین، تکوین آگاهی سوسیالیستی یک مساله صرفاً تئوریک نیست که تنها « تئوریسین » ها و «دانشمندان » می توانند به آن دسترسی یابند بلکه اساساً و پیش از هر چیز مساله ای عملی است که از طریق مبارزه مستمر علیه بورژوازی و نظام سرمایه داری بدست می آید. تئوری انقلابی خود نیز محصول چنین پراتیکی است.

  مفهوم « کمونیسم » که در واقع بیان تئوری، پراتیک و اهداف رهایی پرولتاریا و هم زمان تمامیت جامعه انسانی است، در جریان قرن بیستم، بویژه پس از شکست انقلاب اکتبر، به عکس خود تبدیل گردید و مترادف با سُلطه عوام فریبانه ی  بوروکراتیک برجامعه و کار اجتماعی شد. چنین تصوری از کمونیسم اما زمانی از حافظه مردم زدوده خواهد شد که مفهوم کمونیسم با پراتیک ملموس کاملاً متفاوتی از آن چه تاکنون بوده است، پیوند یابد.

  « کمونیسم روسی » که در حقیقت محصول شکست انقلاب اکتبر، اندکی پس از کسب قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک است، درهمه اشکال و ظواهر گوناگون آن، چیزی جز توجیه حاکمیت بوروکراتیک رهبری این حزب نبود. تئوریسین های چنین کمونیسمی از سوسیالیسم مقوله ای دترمینیستی و مافوق بشری ساختند و آن را از حیطه پراتیک و اراده انسان ها فراتر بردند و این همه را بنام « منافع عینی طبقاتی پرولتاریا » و « قانون مندی ها » مشروعیت بخشیدند. « کمونیسم روسی » فاقد هسته اساسی تفکر مارکسی، یعنی عنصر رهایی است و در واقع ادامه از خود بی گانیگی نیروهای اصلی جامعه در روند تولید اجتماعی، به شکل دیگری است.

 

کار اجتماعی یا از خود بیگانگی مستمر

ظاهراً این یک حقیقت ساده است که باز تولید مادی و معنوی جامعه امروزی بر تقسیم کار اجتماعی بسیار پیش رفته، یعنی تقسیم کار اجتماعی امپریالیستی، استوار است. در چنین نظامی، کار اجتماعی بطور کلی در خدمت تولید و مصرف فردی و اجتماعی مولدین آن قرار ندارد بل که مراد عمده آن تأمین اهداف و نیازهای اجتماعی « دیگری » است.

  از سوی دیگر، کار فردی « خصوصی » برای رفع نیازهای شخصی با همه شرایط و محدودیت های خویش هم واره تکامل کار اجتماعی است که ثروت مادی و امکانات تکنیکی جامعه، وسعت و درجه بازتولید آن را تعیین می کند. در واقع کار فردی اساساً نوعی کار جمعی است زیرا انسان ها حتی در «خلوت خصوصی » خویش نیز افرادی اجتماعی باقی می مانند و « کار فردی » آن ها همواره عمل کرد اجتماعی دارد، زیرا افزار تحقق آن نیز محصول کار اجتماعی کارگران و کارکنان جامعه می باشد و غیره ...

  با این همه خصلت یا رابطه اجتماعی کار به همان نسبت که تجربه ای مستمر است، پدیده ای ناشناخته نیز هست و این تنها مشکل ظرفیت محدود یک شعور باصطلاح متعارف یا معمولی نیست بلکه حتی در تصوّر عادی و یا دقیق تر بگوییم، در تفکر عامیانه « چپ » در نقد سرمایه داری نیز جای ویژه خود را دارد. دراین نظرگاه، شیوه تولید سرمایه داری در کلیت آن صرفاً از نقطه نظر کار اجتماعی فهمیده می شود و جنبه دیگر آن که شیوه سازمان دهی تاریخی کار اجتماعی است، نادیده گرفته می شود.

  بنابر درک سنتی در جنبش کمونیستی و سوسیالیستی، وجه مشخصه کار اجتماعی تمرکز افزار تولید در دست یک طبقه اقلیت از سرمایه داران (و زمین داران) از یک سو و جدایی کارگران از افزار تولید، از سوی دیگر است؛ عاملی که کارکنان را تبدیل به پرولتاریا می کند و آن ها را ناگزیرمی-  سازد تا از طریق فروش نیروی کار خویش به زندگی ادامه دهند، در حالی که هم زمان، با کار خود بر ثروت سرمایه داران و زمین داران می افزایند.

  این خصلت گذاری اما یک اشکال مهم دارد و آن اینست که به غایت نادقیق و ناقص است زیرا پیش از هر چیز سُلطه بر انسان ها را صرفاً از طریق سُلطه براشیاء توضیح می دهد و حکم رانی سرمایه- دارانه بر کار اجتماعی را تنها به دلیل دارا بودن قدرت اختیار بر وسایل تولید می داند. اگر بپذیریم که این توضیح و تفسیر درست و کافی برای فهم شیوه تولید سرمایه داری است آنوقت این مساله که چرا اصولاً چنین روایط تولیدی که همه زوایا و عناصر ضد اجتماعی آن آشکار است، این همه براحتی در مقیاس جهانی توسعه یافته و توسعه می یابد و چرا پرولتاریا، به عنوان طبقه ای که در زیر سُلطه روابط سرمایه داری به فقر و فلاکت در همه زمینه ها کشیده می شود، تا کنون نه تنها به حیات این روابط غیر انسانی پایان نه داده است بل که می کوشد تا در زیر قیادت آن باقی بماند، معمای لاینحلی می شود.

  بدین سان، کوشش « چپ » سنتی، با همه گوناگونی آن، در زمینه توضیح علل ادامه سُلطۀ بدون وقفۀ شیوه تولید سرمایه داری هیچ کمکی به روشن شدن مساله نمی کند. از قدرت دولتی که همه جنبش های انقلابی را با قهر و اگر لازم شد با ترور فاشیستی سرکوب می کند گرفته تا تولید و باز تولید عناصر ایدئولوژیک بورژوایی که مغز توده ها را شستشو داده، آنها را تحمیق می کند؛ از ارضای منافع طبقاتی بورژوازی توسط دولت منتخب « مردم » و حرص و ولع جامعه مصرفی گرفته تا فرصت طلبی، تسلیم طلبی و خیانت در خودِ صفوف جنبش کارگری، همه و همه مسایلی لاینحل باقی می مانند. گرچه توضیح « چپ » سنتی عناصری از واقعیت های تاریخی را در بر می گیرد ولی در مقابل این سوال که چه چیزی این قدرت ها و نفوذها را این گونه فعال و مؤثر می سازد و در همه کشورهای رشد یافته ی سرمایه داری مالکیت خصوصی بر وسایل تولید دیگر از جانب مزدبگیران بطور جدی مورد سوال قرار نمی گیرد و « ایده های سوسیالیستی » که زمانی برد توده ای وسیعی داشت، اینک فاقد زمینه اجتماعی قابل توجهی است، « چپ » سنتی پاسخی ندارد.

  پاسخ واقعی به این همه مسایل را اما می توان و باید در خود شیوه تولید سرمایه داری و نیز در نحوه و نوع استدلال های سست بنیاد که « سوسیالیست » ها و « کمونیست » های سنتی فکر می کردند از این طریق سرمایه داری را به نقد می کشند و بر آن پیروز می شوند، جستجو کرد.

 

خصلت دوگانه مالکیت خصوصی

مسئله ای که در اغلب تحلیل های "چپ" سنتی به آن توجهی نمی شود، خصلت دوگانه مالکیت خصوصی و شکل ویژه ای است که کار اجتماعی ِ تحت سُلطه آن به خود می گیرد. مالکیت خصوصی تنها قدرت اختیار بر ابزار تولید یا به عبارت دیگر، بیان حقوقی مالکیت بر اشیاء نیست بل که در عین حال و هم واره عکس آنست : سلطه اشیاء بر مالکان خصوصی (سرمایه داران خصوصی، شرکت -های سهامی یا کارکنان مؤسسات "خودگردان"!)، زیرا مالکیت خصوصی بر وسایل تولید تنها مالکان را از غیر مالکان جدا نمی کند بل که هم چنین و مهم تر، خود مالکان، یعنی صاحبان ابزار تولید را نیز از یک دیگر جدا می سازد و در حقیقت خودِ مالکیت "خصوصی" بیان جدایی آن هاست! مالکیت خصوصی بر وسایل تولید اساساً چیزی جز کار اجتماعی تقسیم شده میان تولید کنندگان ظاهراً "مستقل" که در واقع به یک دیگر وابسته اند، نیست. این وجه مشخصه ی اصلی مالکیت خصوصی به مثابه یک رابطه اجتماعی است و نه عکس آن، یعنی تعیّن از طریق عدم مالکیت! این در واقع شرط اساسی مالکیت سرمایه داری و تقسیم جامعه به سرمایه دار و پرولتر است. تضاد اساسی یا عام ترین تضاد شیوه تولید سرمایه داری است که با تولید کالایی پیش سرمایه داری مشترک است. این تضاد تنها به این معنا نیست که انسان ها بر کار اجتماعی خویش نمی توانند تسلط داشته باشند و این شیوه تولید با همه برنامه ریزی ها و دخالت های دولت، دارای خصلتی آنارشیستی، چپاول گر، هدر دهنده و بحران ساز است، بل که مهم تر از آن، شکل بیگانه شده ایست که تضاد در آن پدیدار می شود. درست این شکل تظاهر تضاد است که شناخت آن را ناممکن می سازد و بدین سان زمینه برای اعمال سلطه بورژوازی ممکن می گردد. بنا بر این شکل تظاهر تضاد موجب اثرهای پارادوکسی می شود و این از زمانی است که کار خصوصی بر اساس به زیر کشیدن نیروی کار دیگران و استفاده از آن استوار شد، یعنی پس از استقرار تولید سرمایه داری!

تضاد میان کار اجتماعی و مالکیت خصوصی، از این طریق پنهان می ماند که کار اجتماعی بصورت چیزی که از خودِ آن متفاوت است، تظاهر می یابد. یعنی، بصورت خصلت ارزشی محصول کار که با عنوان پولی خویش، یعنی بهاء، خود را بیان می کند تا در روند معینی تبدیل به پول شود و بصورت سرمایه عرض اندام نماید. در این روند است که محصولات می توانند بصورت مصرف شخصی و تولیدی مورد استفاده قرار گیرند. و درست این شکل مستقل شده است که الزامات مستقل و ظاهراً شیئی را فراهم می سازد. همین الزامات هستند که بر مناسبات عناصر بازار و روابط میان خریدار و فروشنده ی نیروی کار حاکم اند و از این رو مستقل از اراده کسانی هستند که آنها را به اجراء در می آورند.

اما، این که شکل ارزشی کار اجتماعی و الزامات ناشی از آن، هیچ هم سنخی با خصلت اجتماعی کار ندارد و در عین حال که به آن نیازمند است آن را به تناقضات انتاگونیستی تجزیه می کند و کار اجتماعی را تنها در کار کمی و کار کیفیِ ویژه، در کار انباشت شده و جریان یافته، کار گذشته و حال، کار افزوده و کار لازم تقسیم می کند، همه این ها در وهله نخست قابل رؤیت نیست.

این به این معناست که سُلطه انسان بر انسان صرفاً نتیجه سُلطه او بر اشیاء نمی باشد بل که به مثابه عاملی که ناشی از شرایط و مکانیسم های مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است. این الزامات مربوط به "ویژگی" خصلت سرمایه داران خصوصی یا کارگزاران سرمایه نیست، هرچند که از جانب این ها به اجرا درآید و تحت نفوذ آن ها قرار داشته  باشد. حتا اگر همه مؤسسات تولیدی در "دست" کارگران باشد و جنبه هایی از مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، یعنی جدایی میان مالک و کارگر از میان برود و شکل حقوقی مالکیت نیز تغییر نماید، با باقی ماندن شکل ارزشی کالا، روابط سرمایه دارانه تولید نیز حفظ می گردد و بدین سان کار، به کار پرداخته شده و کار پرداخت نشده، کار لازم برای تجدید نیروی کار و کار اضافی برای توسعه ابزار تولید تقسیم می شود که توسعه دومی لزوماً به زیان اولی است. در نتیجه، تا زمانی که جهات دیگری از مالکیت خصوصی، یعنی جدایی تولید کنندگان (که هم واره در عین حال مصرف کننده فردی نیز هستند!)، برچیده نشود؛ تا زمانی که مناسبات بازاری و پولی میان آن ها لغو نگردد و ...،  روابط سرمایه داری در اشکال متنوع به حیات خود ادامه خواهد داد. سخن کوتاه، رفع شیوه تولید سرمایه داری تنها زمانی ممکن است که بطور کلی تولید کالایی و هم راه با آن پول نیز از میان برود.

دیدگاه آکادمیستی بورژوایی اما، مسایل را چنین نمی بیند : تولید کالایی پول را به همراه آورد و با آن این تصور ایجاد گردید که این پول است که تولید کالا را مشروط می کند و آن را اجتناب ناپذیر می سازد. درست در چنین "تحلیل"هایی است که قدرت ایدئولوژیک شیوه تولید سرمایه داری نهفته است. در حقیقت اما، مناسبات تولید و روابط بازار، به عنوان شکل طبیعی مناسبات انسان ها بر بازتولید اجتماعی، از کشفیات سرمایه داری نیستند؛ سرمایه داری آن ها را پیش یافته است و این نظام تنها زمانی می تواند جای پای خود را محکم کند که بازار و پول به حد معینی از تکامل رسیده باشند. مزد بگیران از همان اوان کودکی می آموزند در چارچوب " بهاء" و "ارزش" فکر کنند قبل از این که به عنوان عناصر مستقل بازار نیروی کار خود را بفروشند تا بتوانند بوسیله مزدی که در ازای آن دریافت می کنند از محصولات کار دیگران استفاده نمایند. آن ها به راحتی می توانند تصور نمایند که قادرند به قدرت خود سرانه ی کار فرمایان و کارگزاران سرمایه خاتمه دهند، اما این که پس از آن، مناسبات میان خود را بدون محاسبه پولی خرید و فروش و بدون محاسبه سود و زیان مؤسسه تعیین کنند، بدون شک در وهله نخست آن را به عنوان ایده آل هایی ناممکن و تخیلی ابلهانه پنداشته، رد خواهند کرد. زیرا برای آن ها تجربه شکست سوسیالیسم در شوروی سابق هنوز هضم نشده است.

در جریان انقلاب نوامبر 1917 روسیه و مدت ها پس از آن، در جنبش کارگری این باور که بنا بر آن دولت می بایست کارگاه های تحت کنترل کارگران را در خدمت مصالح عمومی هم آهنگ ساخته و سرانجام آنها را اجتماعی کند، حاکم بود. اما، بعدها که "سوسیالیسم دولتی" به مثابه یک بن بست فاجعه آمیز نمودار گردید، این توهم در مقیاس وسیعی شکسته شد.

تا زمانی که "سوسیالیسم دولتی" (اغلب کارگران و زحمت کشان چیزی جز آنچه بنام سوسیالیسم در شوروی و کشورهای اردوگاه فاجعه آفرید، نمی شناسند!) یک بن بست تاریخی کامل در تمام زمینه ها بود و هم زمان "اقتصاد بازار"، باوجود همه بحران ها و شکنندگی هایش، ظاهراً تنها شکل "مفید" اقتصادی جلوه گر می شد، دلیلی وجود نداشت که کارگران و زحمت کشان سُلطه کار فرمایان و اداره کنندگان وسایل تولید را مورد سوال قرار دهند. این از خود بیگانگی در میان مزدبگیران طبعاً توسط جریاناتی که شیوه تولید سرمایه داری، مناسبات مالکیت و مناسبات سُلطه را صرفاً از نظر اخلاقی محکوم می کنند و یا آن را بطور انتزاعی رد می نمایند بدون این که در مقابل آن راه حل عملی برای چگونگی تنظیم تجدید تولید اجتماعی، فراسوی دولت و بازار سرمایه داری ارائه دهند، دامن زده می- شد. در چنین شرایطی است که بورژوازی با تکیه بر هژمونی بدون چون و چرای خود بر جامعه حکومت می کند. بورژوازی این هژمونی خود را مدیون توانایی خویش :

- در رشد بارآوری کار اجتماعی

- دادن امکان به مزد بگیران برای شرکت در آن به جای این که از آن ها صرفاً در جهت بالا بردن کار اضافی استفاده کند. ظواهر و داده های طبیعی بازار، پول و سرمایه نیز به این توهم یاری می رساند.

بنا براین هژمونی بورژوازی تنها زمانی متزلزل خواهد شد که دو ستون اصلی آن درهم شکسته شود. آن چه به اولی مربوط می شود، خود بورژوازی حداقل، ظواهر فریبنده آن را از رنگ و بو انداخته است. این اما به تنهایی کافی نیست تا شعور انقلابی مزدبگیران را رشد دهد بل که با توجه به فرهنگ مسلط بورژوایی و تبلیغات راسیستی و فاشیستی، بویژه در غیاب یک جریان انقلابی پرولتری، بیشتر موجب تشدید احساسات ضد خارجی، ضد بی کاران، ضد کسانی که از کمک های اجتماعی استفاده می - کنند، می شود. آگاهی انقلابی در این میان تنها زمانی تکوین می یابد که توده های مردم دریابند که خود آن ها واقعاً می توانند کارِ دیگر و تدابیر متفاوتی از آن چه کارگزاران "اقتصاد بازار" می کنند، انجام دهند، یعنی کار اجتماعی را اجتماعاً سازماندهی کنند(مارکس : نقد برنامه گوتا).

به این اعتبار است که می توان مناسبات بازار و روابط پولی را تغییر داد و آن ها را با روابط آگاهانه، مستقیم و تعاونی در میان مولدین جانشین کرد و به این ترتیب مالکیت خصوصی بر وسایل تولید را کاملاً از میان برداشت. آن چه سرمایه داران را به صورت طبقه متحد می کند، حفظ آن چیزی است که آن ها را از یک دیگر و کارگران را از آن ها جدا می سازد؛ یعنی مالکیت خصوصی! مزدبگیران زمانی می توانند خود را به مثابه طبقه متحد سازند که به نفی دوگانه مالکیت خصوصی بپردازند، باین معنا که تنها به در دست گرفتن ابزار تولید بسنده نکنند بل که مهم تر از آن باید بر روندهای باز تولید اجتماعی مسلط شوند. این، خصلتاً در مقیاس جهانی است که می تواند متحقق شود. لازمه چنین روندی آگاهی طبقاتی و شناخت کارگران و زحمت کشان از وضعیت مادی و اجتماعی خویش در نظام سرمایه - داری است، مساله و مشکلی که جنبش جهانی کمونیستی طی قرن گذشته با آن روبرو بوده و ما در زیر کوشش می کنیم به گوشه هایی از آن بپردازیم.

ادامه دارد

 

 

 

برگشت به سرمقالات