

ژنرال عقیلی پور
در سال 1643 میلادی طفل 5 ساله ای را فرانسوی ها به تخت پادشاهی نشاندند که مدت 72 سال سلطنت کرد. از همان اوان پیرامونیان او را احاطه کرده و درباری آلوده و فاسد اخلاقی و مالی و اجتماعی برایش تسکیل دادند. این طفل با مرور زمان با تلقین درباریان فاسد امر به خود او مشتبه و تبدیل به پادشاهی خودکامه و مغرور گردید و تصورش بر این بود که بیش از همه می فهمد و در همه امور کشور حرف آخر را او باید بزند و بقیه راهی به جز اطاعت اوامر صادره او ندارند و همه کشور کشور یکپارچه متعلق به اوست و می گفت : « حکومت من هستم، قانون من هستم ».
پیرامونیان نسبی و سببی و کارچاق کنان، تار عنکبوتی به درش تنیده بودند که دسترسی به او ممکن نباشد و هرچند گاهی چاپلوسانه لقبی تازه برایش می تراشیدند تا جایی که او را به عرش رسانده و پادشاه خورشید le Roi Soleil نامیدند که هنوز در تاریخ این لقب به دنبال اسم او چسبیده (البته این خودکامه مغرور خدماتی هم به فرانسه کرد).
پیرامونیان برای تقرب درگاه به پیشگاه ملوکانه و دریافت مقام و منزلت یا بدست آوردن کارت سفید در معاملات مالی از یکدیگر پیشی می گرفتند تا در شب نشینی ها و مهمانی های آنچنانی دربار برای افتخار پابوسی اعلیحضرتین سرافراز گردند و بتوانند دست وزیر دربار یا یکی درباریان را بفشارند، ملکه ماری ترز اطریش نیز برای خود دربار کوچکی در دربار تشکیل داده بود بطوریکه در شب نشینی ها مدعوین دو دربار مشخص بودند. پادشاهی که در ابتدا محبوب بود به خودکامه ای مغرور تبدیلش کردند، کسی جرأت ابراز عقیده نداشت حتی اگر ژنرالی از افسران ارتش با همه سوابق درخشان خدمتی، نظری برخلاف ارادۀ ملوکانه در امور ارتش یا جنگ ها می داد، بدون تأمل برکنار و به کناری پرتاب می شد، دگراندیشان حق حیات نداشتند، یا باید اطاعت کنند یا سکوت محض را برگزینند در غیر این صورت در زندان سلولها و سوراخ های فراموشی les oubliettes شکنجه شده تا بپوسند.
او در سال 1715 پس از 77 سال عمر چشم از جهان فروبست ولی هنوز ملت فرانسه از استبداد سلطنتی و فساد رهایی نیافت زیرا درباریان فاسد یکی از بستگان او را به نام لوئی پانزدهم (1774-1710) آن هم در 5 سالگی به سلطنت گماردند. و به مدت 59 سال سلطنت این پادشاه عیاش و خودکامه که در ابتدا به لوئی محبوب نامیده می شد فرانسه را به سراشیبی سقوط داد و در اواخر مورد تنفر عمومی از همه طبقات بود و جرأت نمی کرد بین مردم ظاهر شود تا در سن 64 سالگی عمرش به پایان رسید.
روزی که دستور داده بود تعدادی از اسب های طویله شاهی را به فروش برسانند جوان اندیشمند 23 ساله ای که با شور جوانی و آرزوی آزادی همه جا ندا سر می داد، مقاله ای مفصل از فساد دربار و درباریان به دشته تحریر درآورد و در دفاع از ملت ستمدیده و مخالفت با خفقان سیاسی اعتراض خود را بیان نمود و خطاب به پادشاه نوشت « اعلیحضرتا حیف است که اسب های گرانقیمت را بفروشید به جای فروش اسبهای نجیب، الاغ های نانجیب را که در دربار، شما را احاطه کرده اند بیرون بریزید »
جوان پراحساسی و فیلسوف و اندیشمند و نویسنده بزرگ آینده ولتر (1694-1778) را به زندان باستیل انداختند و گفت امروز در فرانسه عده ای چکش هستند و بقیه سندان و من هم سندان بودم او و طرفدارانش آرام نگرفتند و ندای آزادی دگراندیشان را با زور سرنیزه نمی شد خاموش کرد پس از یک سال زندان به شرط تبعید آزادش کردند به انگلستان پروس و سوئیس رفت و به مبارزۀ خود با قلم توانا ادامه داد و آلودگی و فساد دربار و فناتیک های مذهبی را به باد انتقاد گرفت که سرمنشأ افکار نوینی در جهان شد.
در سن 82 سالگی به پاریس برگشت در آن هنگام تعدادی از اندیشمندان و متفکران برجسته زمان لژ فراماسونی 9 خواهران neuf sœurs را در فرانسه تشکیل داده بودند و با شهامت پرچم مبارزه با فناتیک مذهبی و فساد دربار را بدوش می کشیدند و فیلسوف بزرگ ولتر با افکار روشن بینانه به عنوان عضو افتخاری در لژ پذیرفته شد ولی دو ماهی نگذشت که در سن 84 سالگی روحش سبک شده و به یک سفر بی برگشت پرواز نمود اگر درباریان فاسد نویسنده بزرگ را از کشورش فراری دادند و جدایش کردند نتوانستند فرانسه را از دلش جدا کنند اجل مهلتش نداد تا 11 سال بعد نتیجه مبارزات خود و یارانش را با انقلاب فرانسه ناظر باشد انقلابی که مبداء تازه ای در تاریخ جهان شد و بعدها تالیران به ناپلئون گفت : « اعلیحضرتا با زور سرنیزه می شود همه کارکرد ولی نمی توان روی آن نشست و حکومت کرد. »
بعد از لوئی 15 جامعه فرانسه آماده می شد تا خود را از اسارت خودکامگی و دربار فاسد برهانند ولی هنوز خودکامه وقت لوئی 16 (1793-1754) و درباریان غافل بودند ناقوس وداع و فروپاشی رژیم سلطنتی بعداً درآمده بود ولی به گوش آنان نمی رسید پادشاه و ملکه خوش خیال ماری آنتوانت زندگی پرفساد درباری و شب نشینی های آن چنانی را ادامه می دادند بی حالی لوئی 16 اجازه داده بود که ملکه در امور کشور دخالت نماید و این خود روغنی بود که روی آتش و خشم ملت ریخته می شد.
به هنگامی که صدها هزار نفر در تظاهرات فریاد آزادی سر می دادند پادشاه مغرور و بی خبر وزیر کشور را به کاخ سلطنتی احضار و با خودخواهی و غرور در حالیکه در آسمان پرستاره خیالات خود به سر می برد. به وزیر می گوید این شورش مردم برای چیست ما که همه کار برایشان کردیم دیگر چه می خواهند؟
وزیر کشور به عرض مبارک ملوکانه می رساند اعلیحضرتا شورش نیست انقلاب مردم است و سپس از پیشگاه شاه مرخص می شود. به قول شاه شورشیان و فتنه گران و به قول مردم انقلابیون به کاخ سلطنتی هجوم آوردند، پیرامونیان فرار کرده بودند شاه و ملکه را از کاخ ورسای به کاخ شهری Tuileries آوردند (14 ژوئیه 1789) و به شاه و ملکه اعلام نمودند از این پس قانون اساسی است که حکومت می کند نه شاه و هر دستور و تصویب نامه ای که دولت صادر می کند و شاه باید توشیح کند باید بنویسد در اجرای قانون اساسی کاری به شاه و سلطنت او نداشته و خواستۀ آنان این بود که شاه قانون اساسی را محترم بشمارد و در 4 اوت طی دستوری تمام امتیازات شاه و ملکه و فامیل درباریان را ملغی نمودند : روزها و ماهها گذشت اما چنین وضعی که شاه سمبل بماند نه حاکم خودکامه، شاه و ملکه را عذاب می داد و در آرزوی برگشت دیکتاتوری بودند. ماری آنتوانت از خاندان سلطنتی اطریش بود شوهرش را تحریک کرد در 21 ژوئن 1791 دو سال بعد از انقلاب نیمه شبی در تاریکی گریم کرده و لباس پیشخدمت های دربار را پوشانده و با کالسکه ای به طرف مرز بلژیک فرار کردند که نزدیک ترین مرز خروجی بود.
صبح فردا که پیشخدمت های مخصوص خبری از خروج شاه و ملکه از اتاق خواب نداشتند به جستجو پرداخته و جای آن را خالی دیدند فرار شاه و ملکه همه جا منعکس شد و ژنرال لافایت دستور داد هرکجا آنان را دیدند دستگیر نمایند در بین راه در دهکده وارن Varennes روستاییان کالسکه را احاطه کرده و ولی آنان را نمی شناختند یکی از قضات سابق دادگستری دستز Destez آنان را شناخت. شاه و ملکه را دستگیر و به پاریس اعزام کردند، آنان را به زندانی خفت بار و توهین آمیز انداختند تا اینکه با رأی دادگاه های فرمایشی که خود شرمساری برای دادگستری فرانسه می باشد در 21 ژوئیه 1793 لوئی 16 و در 16 اکتبر 1793 ماری آنتوانت را درمحل میدان کنکورد با گیوتین سر از تنشان جدا کردند و تاریخ امپراطوری و خودکامگی پادشاهان آن ورق خورد ...
در اینجا باید یادآور شد که زندان مخوف باستیل که کتابها و داستانها و فیلمها دربارۀ آن منتشر شده به هنگام انقلاب که انقلابیون حمله کرد و درب ها را شکستند تنها 7 نفر زندانی داشت که شش نفر جرائم جنایی و فقط یک نفر زندانی سیاسی بود، ای کاش دانتون، روبس پیر و سن ژوست و یاران آنان سر از خاک بلند کرده و زندانهای سیاسی امروز جهان را می دیدند که صدها هزار دگراندیش در زندان های سراسر گیتی به زنجیر کشیده شده و به نام آزادی و دمکراسی که آن رادمردان در جهان بپاکردند ... تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
ژوئیه 2008 – پاریس
|