گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Mars 2008 - n° 64

گفتگوی خبرنگار گاهنامه با ژنرال دکتر عقیلی پور


 

« گوشه ای پنهان از تاریخ ما »

سئوال : درود بر شما ژنرال عقیلی پور، شما در حساس ترین زمان از تاریخ اخیر ایران، موقعی که خمینی در نوفل لوشاتو بود، وابسته نظامی دولت شاهنشاهی ایران در پاریس بودید و حتماً ناگفته های زیادی برای گفتن دارید. به طوری که در بعضی کتاب های منتشره منعکس گردیده، در آن زمان شما چند روز هم به تهران رفته و در ملاقات با شاه پیشنهاداتی نمودید و شاه به شما دستور داد که باید حفاظت کامل از خمینی با همکاری سرویس های امنیتی فرانسه به عمل آید که آسیبی به او نرسد. از طرفی گویا فرانسه تصمیم به اخراج خمینی می گیرد که عملی نمی شود. از شما تقاضا داریم که در مورد این وقایع توضیحات بیشتری برای روشن شدن اذهان عمومی بفرمایید.

 

جواب : برای توضیحات در این زمینه، زمان طولانی لازم است که متأسفانه در وقت ما نمی گنجد، ولی من موارد مهم و چند نمونه از آن را برای شما بیان می کنم. آری من با اجازه به تهران رفتم و در 5 آذرماه 57 به حضور پادشاه بار یافتم، مطالبی را گزارش و پیشنهاداتی عرض کردم که مورد تأیید قرار نگرفت. البته آن قسمت که امر به حفاظت از جان خمینی بود که در کتاب ها نیز منعکس شده، صحیح است، اما شگفت انگیز آن است که در آن ملاقات 64 دقیقه ای هیچکس حضور نداشت، حالا چرا بعضی از مذاکرات فاش شده برای من معمایی است. در این فرصت کم پاسخ سئوال آخر شما را در مورد اخراج خمینی از پاریس بازگو می کنم.

کنت الکساندر دومارانشComte Alexandre de Marenches  یکی از اشرافزادگان و شخصیت های برجسته و فوق العاده فرانسه بود که فامیل هزار سالۀ آن پیوسته در خدمت پادشاهان و دربار سلطنتی فرانسه بوده اند و خود او نیز طرفدار رژیم های سلطنتی بوده و با اکثر خانواده های سلطنتی در تماس بود. او نسبت به پادشاه ایران علاقه و احترام مخصوص داشت و پادشاه نیز به او محبت مخصوص داشته و همانند خیلی از سران کشورهای جهان با او در زمینه های سیاسی امنیتی و استراتژی آیندۀ جهان مشورت می نمود. یکی از یادگارهای شکوهمند زندگی سربازی ام که فراموش نخواهد شد آشنایی و دوستی با این شخصیت فوق العاده بود که با بزرگواری به من محبت خاصی مبذول می داشت و از راهنمایی ها و آگاهی هایی مرا باخبر می ساخت. او به مدت 11 سال سرویس های امنیتی فرانسه را اداره می کرد و شاهکارهایی در زمان او انجام گرفت و حتی موقعی که اعضای سفارت آمریکا در تهران به گروگان گرفته شدند، سرویس های امنیتی آمریکا برای چاره اندیشی به او مراجعه کردند که خود داستانی حساس و بسیار مهم است و پیشنهاد وی کاملاً عملی بوده است ولی آمریکا قبول نکرد که در این مورد در زمان دیگری صحبت خواهم کرد.

در ملاقاتی که در حضورش بودم برایم بازگو کرد که به کل با پذیرش خمینی در فرانسه مخالف بود ولی دیپلماسی فرانسه تصمیم خود را قبلاً گرفته بود، لذا با شدت اقدام کرد که او را اخراج کنند و با پافشاری زیاد، این نظر را به کاخ الیزه و وزارت خارجه قبولاند و قرار شد که مراتب را به او ابلاغ کنند که باید فرانسه را ترک نماید. صبح روزی که قرار بود ابلاغ اخراج انجام شود به او اطلاع می دهند که اخراج « آیت الله » از فرانسه منتفی شده که او سخت ناراحت شده و برای صحت امر با کاخ الیزه تماس می گیرد که دلیل انصراف را بپرسد. پاسخ می دهند که سفیر ایران مخالف خروج « آیت الله » از فرانسه است و اصرار دارد که باید در فرانسه بماند. از شنیدن این خبر متحیر شده و مشکوک می شود که امکان توطئه ای در کار باشد، بلافاصله همان روز به طرف تهران پرواز می نماید، او دو نفر از افسران دفتر مخصوص را همراه خود می برد (یکی از این افسران همدورۀ من در دانشگاه عالی جنگ فرانسه بود). پس از ورود به حضور پادشاه می رود و وقتی پادشاه از علت ملاقات فوری سئوال می نماید، پاسخ می دهد « اعلیحضرت آمدم عرض کنم کسانی به شما خیانت می کنند یا در دربار و اطراف شما هستند یا اینکه در سفارت در پاریس کارشکنی می نمایند. ما تصمیم گرفتیم آیت الله را اخراج کنیم ولی سفیر شما در پاریس مخالفت کرده اصرار دارد که او باید در فرانسه بماند و من حدس زدم در این جریان خیانتی در کار است، آمدم که عرض کنم ما باید او را از فرانسه اخراج کنیم. » پادشاه به او می گوید : « نه آقای کنت، دستور خود من است که در فرانسه باشد و کشور شما با ما دوست است می توانید او را کنترل کنید، اگر به کشور دیگری برود اطمینان ندارم که او را کنترل کنند. »

کنت می گوید : « اعلیحضرت، فرانسه کشوری است آزاد و صدها روزنامه نگار خارجی در فرانسه است که آزادی کامل دارند، دولت نمی تواند فعالیت آنان را محدود کند و به هیچ وجه صلاح اعلیحضرت و ایران نیست که خمینی در پاریس بماند و از امکانات و آزادی هایی که هست بهره مند شود. »

پادشاه به او می گوید : « نه، تصمیم من است و باید حتماً در فرانسه بماند. »

آقای کنت به من گفت : وقتی دیدم شاه اصرار مرا نمی پذیرد، دیدم آن پادشاهی که من می شناختم این آن نیست پادشاهی که فوق العاده با قدرت و باهوش بود و در دیدار با او در همه مذاکرات و مسائل جهانی تسلط فوق العاده داشت، تبدیل به یک آدم بی اراده شده که همه چیز را رها کرده و می خواهد کشورش را هم رها کند و خارج شود فهمیدم که ناقوس وداع به صدا در آمده. به او گفتم اعلیحضرت در راه که می آمدم در خیابان ها تظاهرات و فریادهای ضد شاه همه جا بود، سربازان کنار ایستاده و ارتش هیچ اقدامی نمی کند، در حالی که با تیراندازی و مانور به سادگی می شود آنها را پراکنده کرد.

پادشاه به او می گوید : « نه، من خودم دستور داده ام که تیراندازی نکنند. »

کنت دومارانش شوکه شده، اجازۀ مرخصی می گیرد وقتی دست او را می فشارد به شاه می گوید :

« Si c'est comme cela vous êtes foutu Majesté  »

« با این حال کار شما اعلیحضرت تمام است. »

 

کنت گفت : رفتم به تهران که شاه شاهان محمد رضا شاه پهلوی را مثل همیشه با قدرت در قصر سلطنتی ببینم، برخلاف تصورم « لوئی شانزدهم را دیدم که آمادۀ فرار است ».

 وی با اندوه فراوان خاطرۀ خود را برایم تعریف می کرد. برای من هم لحظات دردناکی بود و حرف هایش دلم را به درد می آورد و غم عمیقی در کنج چشمانم لانه کرده بود که چه بر سرمان آمده ...

 

 

 

برگشت به سرمقالات