گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Janvier 2007 - n° 51

خاطرات من با مجاهدین خلق
در 11 سپتامبر


قصد بررسی و تجزیه و تحلیل این قسمت از خاطراتم را ندارم و هرچه را که اتفاق افتاده است در اینجا می آوردم تا درس تجربه ای باشد برای سایر گروه های سیاسی. تجزیه و تحلیل و نتیجه گیری از این بحث را بعهده خوانندگان گرامی واگذار می کنم.

روز یازدهم سپتامبر، در قرارگاه باقرزاده بودم. قرارگاه باقرزاده در جاده رمادی- بغداد، جایی که مسعود و مریم رجوی از چند ماه پیش در آنجا برای 4000 تن از اعضای مجاهدین نشست های طعمه را برگزار می کردند! قرار داشت.

چند ماه پیش بود که مرا دستبند بسته توسط یک خودرو دوکابین تویوتا و دو خودرو اسکورت دیگر همراه با جلال منتظمی(کاک جعفر)، نریمان و مجید عالمیان که از زندانبانان من بودند از زندان ستاد در داخل قرارگاه اشرف به قرارگاه باقرزاده منتقل کرده بودند.

نشست های طعمه به اوج خود رسیده بود و مسعود و مریم رجوی بدلیل اینکه اجازه جدا شدن را نمی دادند و چند ماه قبل از آن از دست مجاهدین در بغداد فرار کرده بودم مرا در بیدادگاه خود و در برابر 4000 تن از اعضای مجاهدین، به 8 سال زندان با اعمال شاقه و سپس اعدام محکوم کرده بودند.

نشست ها اجباری بود و در جریان این نشست ها بود که چند روز قبل از واقعه 11 سپتامبر،  مسعود رجوی در نشستی که فقط اعضای شورای مرکزی در آن شرکت داشتند چنین گفت؛ تحول عظیمی در راه است. چیزی که ممکن است نقشه جغرافیای منطقه را دگرگون کرده و برهم بزند. ما از این تحول باید ماکسیمم استفاده را بکنیم !

فکر می کنم 3 روز بعد بود که یکباره اتفاق بزرگی در جهان بوقوع پیوست. برج های دوقلو در نیویورک توسط هواپیماهای مسافربری از بنیان فروریختند! هواپیماها به ساختمان پنتاگون نیز حمله ور شدند و یک ضلع از آن ساختمان  را با خاک یکسان کردند.

مسعود رجوی نشست فوری برای تمامی اعضاء و هواداران در داخل همان قرارگاه باقرزاده برگزار کرد. موضوع نشست دیگر نشست طعمه نبود. نشست 11 سپتامبر بود. فیلم تصادم هواپیماها با برج های دوقلو از پرده های نمایش بزرگ در داخل سالن نشست قرارگاه باقرزاده نمایش داده شد.

برای اولین بار بود که تلویزیون CNN بصورت مستقیم در معرض دید همگان پخش می شد. همگان از جمله مسعود و مریم رجوی بر صندلی هایشان میخکوب شده بودند. اما هر بار که لحظات فیلم اصابت هواپیماها به برج های دوقلو و پنتاگون پخش می شد کف و دست زدن ها بود که داخل سالن را پر از شور و غوغا می کرد.

مسعود و مریم رجوی در حالیکه اضطرابشان مشخص بود لبخند بر لب می زدند. بالاخره بعد از گذشت 8 ساعت از زمان حادثه  مشخص شد که گروهی وابسته به القاعده و بن لادن این طرح و عملیات انتحاری را بعهده گرفته اند.

وقتی عاملین این کار تروریستی مشخص شد مریم رجوی مقداری اخم کرده بنظر می رسید. مسعود رجوی که ناظر جریان بود بالاخره سکوت را شکسته و گفت؛ فعلاً نمی توانیم راجع به این حادثه بشری موضع گیری کنیم تا همه چیز روشن شود! سپس ادامه داد درست است که این عمل توسط سازمان القاعده و بن لادن انجام گرفته ولی در نوع خود بی نظیر است و پس از آن شروع کرد به تشریح طراحی عملیات القاعده و سپس ادامه داد که گرچه این یک عملیات بسیار بزرگ و شگرف است ولی این کار را القاعده انجام داده است و با اینکه نمی توانیم موضع صریح و آشکار بگیریم ولی یک اعلام جنگ بر علیه آمریکا و امپریالیسم است. عملیاتی متحورانه، جسورانه، انتحاری و در نوع خود بی نظیر است! درست است که ملاعمر و بن لادن متحجر و عقب مانده اند ولی مریم ببین که اینها چکار کردند و چگونه ببر کاغذی را به زانو در آوردند! ما که گفته بودیم، امپریالیزیم یک ببر کاغذی بیش نیست! حالا ببینید این ببر کاغذی به چه روزی افتاده است! مسلم است که وقتی یک نیروی عقب مانده چنین عملیاتی را می تواند در قلب سیستم های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا و بر علیه منافع آمریکا انجام بدهد، طبیعی است که نیروهای انقلاب کرده خواهر مریم (در برخی تجمعات و نشست ها، مسعود رجوی برای جا انداختن کلمه به اصطلاح  انقلاب ایدئولوژیک به همسرش مریم عضدانلو، خواهر مریم اطلاق می کرد) می توانند صد برابر بیشتر از این عملیات انجام بدهند. و سپس صدای کف زدن و دف زدن افراد، سالن را در خود فرو برد.

مراسم شیرینی خوران در سالن و پخش ترانه ها همراه با نمایش شکست امپریالیزم (یعنی نمایش مجدد فروریزی برج های دوقلو و افرادی که زنده زنده خود را از آن برج به پایین پرتاب می کردند تا بمیرند) به صحنه های به اصطلاح با شکوهی تبدیل شده بود و مجاهدین همراه با رهبران خود به شادی و پایکوبی مشغول بودند. چرا که نیروهای امپریالیزم! در یک تهاجم وحشیانه داشتند از بین می رفتند!

هنوز مدتی از این واقعه نگذشته بود که نیروهای آمریکایی به افغانستان  حمله کرده و مواضع ملاعمر و بن لادن را تسخیر کردند. حکومت افغانستان سقوط کرد و حامد کرزای بر مسند قدرت نشست.

حالا دیگر نوبت عراق بود. چرا که آمریکا از پیش عراق را مورد تهدید قرار داده بود. مسعود رجوی در برابر تهدیدات آمریکا بر علیه صدام حسین چنین گفت: سید الرئیس (اصطلاح ریاست جمهوری صدام حسین بود ولی لفظ مسعود رجوی در بیان این کلمات به گونه ای بود که معنی آقا و سرور را می داد!) 7 میلیون مسلح دارد. نیروهای آمریکایی هرگز نخواهند توانست عراق را به افغانستانی دوم تبدیل کنند. اینها خانه به خانه با آمریکایی ها خواهند جنگید و عراق گورستان دوم بعد از ویتنام برای نیروهای آمریکایی ها خواهد بود. آمریکا اگر بخواهد به عراق حمله کند در مرحله اول قریب به 250000 نیرو وارد کند و قریب به یک سوم آن را در مرحله اول از دست خواهد داد. پس آمریکا چنین کار احمقانه ای را نخواهد کرد.

روزها گذشت و مسعود رجوی مجدداً در همان قرارگاه نشست گذاشت و به همه اعلام آماده باش داد. نیروهای آمریکایی آخرین هشدار را به صدام حسین داده بودند رجوی گفت همه به قرارگاه اشرف بازگردند و در مدتی کمتر از یک ماه باید به سمت مرزهای ایران حرکت کنیم. ما در کنار مرزهای کشورمان مواضع دفاعی اتخاذ می کنیم. اگر نیروهای آمریکایی مزاحمت کردند به ایشان می گوییم که داریم می ریم خونه خودمون و اگه مانع شدند تا آخرین گلوله می جنگیم. قرار بود که بعد از سقوط رژیم حاکم بر ایران با امپریالیزم بجنگیم ولی آن موقع که جلویمان قرار بگیرند همانجا روز خوبی است چون ما در نهایت چنین جنگی را با امپریالیزم در تصور داشته و داریم و این هم از اعتقادات ما نشأت می گیرد.

روزها گذشت نیروهای سازمان مجاهدین با تانک و توپ در نواحی مرزی جلولا و قصر شیرین و خانقین پراکنده شده بودند. نیروهای آمریکایی با هواپیماهای خود سراسر منطقه را بمباران می کردند. تمامی قرارگاه های مجاهدین در عراق در زیر بمباران هواپیماهای ائتلاف با خاک یکسان شده بود. یک پنجم تمامی تانک ها و نفربرهای سازمان مجاهدین که در بیابان های مشرف به مرز ایران و عراق پراکنده شده بودند توسط هواپیماها زیر تهاجم قرار گرفته و نابود شدند.

فرمانده لشکر سوم نیروی زمینی ارتش آمریکا قرارگاه اشرف را فتح کرده و در برابر مژگان پارسایی مسئول اول وقت مجاهدین قرار گرفت. زبان آقای اولیور با مسئول اول مجاهدین اینچنین بود؛ یا سلاح های خود را تحویل می دهید یا اینکه هواپیماهایمان باقیمانده نیروهایتان را نابود می کنند!

هنوز چند ساعت از این ملاقات نگذشته بود که مسعود رجوی یک پیام سراسری داد، این  پیام به کلیه نیروهای سازمان مجاهدین از طرف مسعود رجوی قرائت شد، من بین شما و سلاح، شما را انتخاب کردم. صاحب خانه معلوم نشد که کی جازد پس لحظه طلایی حمله به ایران را نشد دریابیم. در راستای آزادی مردم ایران حتی اگر لازم شد دامن بپوشیم من اینکار را خواهم کرد و دامن خواهیم پوشید!

بالاخره در زمانیکه سرنیزه ارتش آمریکا بر گلوگاه مجاهدین در عراق قرار گرفت، مسعود و مریم رجوی حرف دلشان را زدند. نه از عملیات و جنگ بر علیه نیروهای آمریکایی خبری بود و نه از مقاومت و نه پاره کردن این ببر کاغذی! همه سلاح ها تسلیم نیروهای آمریکایی گردید. مریم و مسعود رجوی و تعدادی از فرماندهان و محافظان او فرار را بر قرار ترجیح دادند و نیروهای خود را ویلان و سرگردان و بلاتکلیف در بیابان های عراق و زیر دست و پای مانور ارتش آمریکا تنها گذاشتند.

مثل اینکه ببر کاغذی حتی با مسعود و مریم رجوی و سایر مجاهدین، شوخی نداشت و این را مسعود رجوی تا اعماق وجود خود درک کرده و فرار را بر قرار ترجیح داد.

بعدها که تقریباً تمامی نیروهای سازمان مجاهدین که خلع سلاح شده و به قرارگاه اشرف بازگرانده شده بودند، سازمان مجاهدین هر هفته و به هر مناسبتی ترتیب میهمانی با افسران و سربازان آمریکایی را در قرارگاه اشرف ترتیب می داد.

فرماندهان و مسئولین مجاهدین با نیروهای آمریکایی بعنوان دوست و همراستا شام و نهار صرف می کردند آن موقع دیگر تحلیل سازمان مجاهدین از شرایط عوض شده بود. تحلیل این بود. بن لادن یک رهبر تروریستی بوده و سازمان القاعده یک سازمان تروریستی است ولی مجاهدین که با نیروهای آمریکایی نشست و برخاست داشته آنها را میهمان خود تلقی می کنند.

مبارزه ایجاب کرد که خط ما به موازات خط نیروهای آمریکایی باشد. این خط دیگر توقف ندارد و تا هر جا که می خواهد کشیده شود، بشود! و مانعی بر سر این راه نباید وجود داشته باشد!

این آخرین تحلیل سازمان مجاهدین بود که در نشست های هفتگی حتی تمامی گذشته های خود را بعنوان آموزش دادن به نیروهای پایین تر از خود نفی کرده و به گردن نمی گرفتند.

یکی از مهمترین سئوالاتی که مسئولین مجاهدین در این نشست های آموزشی به افراد خود درس می دادند این بود؛ اگر یک نیروی آمریکایی بپرسد که شما دوست ما هستید یا دشمن ما چه جوابی دارید بدهید؟

جواب؛ ما دوست نیروهای آمریکایی  بوده و هستیم. آنها که زمان شاه در ایران بر علیه نیروهای آمریکایی عملیات کرده بودند از ما نبودند و اپورتونیست های چپ نما بودند. ما برای نشان دادن حسن نیت در دوران بعد از انقلاب 1357  با لیبرال ها بودیم و اثبات می کنیم که ما هیچوقت نه بر علیه شما گلوله ای شلیک کردیم و نه اینکه شلیک خواهیم کرد! ما دوست شما بوده و خواهیم بود!

از آن تاریخ به بعد تمامی موضع گیری ها و فعالیت های جاسوسی مجاهدین در راستای مزدوری و وطن فروشی در ارتباط با نیروهای آمریکایی مستقر در قرارگاه اشرف، سازمان اطلاعات آمریکا و پنتاگون قرار گرفت.

حال برای سازمان مجاهدین و رهبری آن، سید الرئیسی جدید و تازه نفس جای سیدالرئیس صدام حسین قرار گرفته بود و این بار چه جانانه دست دوستی و برادری و مودت را در دست های همدیگر می فشردند. تا شاید روزی روزگاری در راستای این وطن فروشی و بیگانه پرستی همانند یکی از نیروهای مورد استفاده ائتلاف بر علیه ایران و مردم ایران مورد مصرف قرار بگیرند!

 

نتیجه گیری و بررسی ادامه این بخش از خاطرات سازمان مجاهدین با نیروهای آمریکایی را به خوانندگان گرامی می سپارم. چیزی که عیان است دیگر نیازی به بیان آن در اینجا نیست!

 

 

جواد فیروزمند – پاریس

۱۰/09/۲۰۰۶

 

 

برگشت به سرمقالات