گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
OCTOBRE 2006- n° 48

کندی، ناصر و یمن

درگیری میان ناصر و ملک فیصل از سال 1962 تا 1970 که جنگ خونینی میان آنان در یمن درگرفت، کاملاً علنی شد. دو رهبر، در دهة شصت در اوج قدرت بودند. ناصر، رهبر ستودنی عرب بود که در کشورهای عربی طرفداران بسیاری داشت، و فیصل - که ملک سعود را در دهة شصت ساقط کرده بود -  از پول سعودی، اتحادیه جهانی مسلمانان و جنبش وهابی سعودی سود می جست تا تکیه گاه خود را محکم کند. رهبر مصر که از فصاحت کلام خاص خود برخوردار بود، پادشاهی صحرا را متهم به این می کرد که از جانب امپریالیسم آمریکا عمل می کند، و ملک فیصل (سوسیالیسم عربی ناصر) را متهم به وابستگی به « کمونیست های خدا نشناس » می کرد.

اگرچه چهره و مضمون این جنگ در جامعة آمریکائی کاملاً قابل رویت بود، پیرو سیاست انگلیس، تأثیر بسیار مفیدی بر سیاست ایالات متحده در خاورمیانه گذاشت و پیوندهای آمریکائی با کشورهای محافظه کار عرب، و مهم تر از همه عربستان سعودی و بلوک اسلامی آن را، محکم تر کرد. ماجرای جنگ یمن و تأثیر آن بر سیاست آمریکا در خاورمیانه را، « وارن باس» در کتاب « از دوست من حمایت کنید »، با جزئیاتی بازگو کرده است که لاس زدن های دولت کندی با جمال عبدالناصر در آن آمده است. با رفتن آیزنهاور و کنار گذاشته شدن نظریة او مبنی بر عدم توافق با هر گونه سازشی با ناصر، دولت کندی شاخة زیتونی را به مصر پیشنهاد کرد. در حاکمیت کندی، بعضی مقام های ایالات متحده پذیرفتند که ناصر مستقل است، نه آنکه پنجة اتحاد جماهیر شوروی باشد. پس واشینگتن باید روابط مناسبی را با او برقرار کند. خوش بینان معتقد بودند ناصر کمونیست که نبود،  در واقع فعالیت اعضای حزب کمونیست و سایر احزاب چپ مصر را هم محدود کرده بود و ممکن است قانع شود تا پیوندهایش را با اتحاد جماهیر شوروی کنار بگذارد. تحلیلگران واقع بین تر، بر آن بودند که ناصر ممکن است در نتیجة سیاست جدید، تلقی خود از ایالات متحده را تغییر دهد. البته در این زمان رجال و بخصوص افرادی طرفدار اسرائیل،در این میان بودند که نظرشان نسبت به ناصر، حتی از عربستان سعودی هم تندتر بود و او را شیطان مجسم می پنداشتند.

کندی فکر می کرد ایجاد رابطه با ناصر، حتی به قیمت آزردن اسرائیل و عربستان، ارزش دارد و سلسله مراوداتی را، از طریق ارتباط های  دیپلماتیک،  نامه نگاری  و ملاقات های حضوری، با رهبر مصر آغاز کرد. ناصر به کندی نوشت : « چرا ایالات متحده، کشوری که بر بنیادهای آزادی و با ابزارهای انقلابی به وجود آمده، مخالف فراخوان برای آزادی و جنبش های انقلابی است و با نیروهای ارتجاعی و دشمنان پیشرفت، در یک صف قرار می گیرد؟ » منظور ناصر از نیروهای ارتجاعی، البته که عربستان سعودی بود و سئوال بسیار خوبی را هم مطرح  کرده بود. برخلاف آیزنهاور که به طور واکنشی آزادیخواهان جهان سوم را متمایل به کمونیسم می دید، جان اف کندی معتقد بود که چنین جنبش هائی، الزاماً علیه علایق ایالات متحده نخواهند بود. در واقع، کندی در دهة پنجاه، به عنوان سناتور « سیاست های آیزنهاور در حمایت از حکومت شنزارها علیه ناسیونالیسم عرب را مدام مورد انتقاد قرار می داد ».  به هر صورت، مراودة دو جانبة کندی - ناصر، دچار لکنت زبان شد و سرانجام ناکام ماند. در سپتامبر 1962 ، نیروهای طرفدار ناصر دولت قرون وسطائی یمن را سرنگون کردند که در نتیجة خود، آن منطقه در دامنة جنوبی عربستان سعودی را که خطة استراتژیک دریای سرخ و اقیانوس هند بود، دچار شرایط سختی کرد. در آن زمان، کندی گفت: « من حتی نمی دانستم یمن کجاست. » رهبر یمن در سال 1962، امام احمد سالخورده بود که با سیصد پاوند وزن به توحش شهرت داشت. امام احمد (که برادر دوقلویش خمینی که از سال 1357 شمسی در ایران توسط انگلیس و آمریکا به قدرت رسید، رونوشت جدید تر او بود) می پنداشت که « نمایندة خدا در روی زمین است » (روح الله خمینی و فرزند ایدئولوژیک او محمود احمدی نژاد نیز در ایران و جرج هربرت واکر بوش در ایالات متحده، ادعای مشابهی دارند و گویا قرار است به عنوان دست های چپ و راست خدا، جنگی انهدامی را به مردم ایران تحمیل کنند) امام احمد برنامة اقتصادی جمال عبدالناصر را « غیر اسلامی » اعلام کرد.

پس از مرگ او، شورشیان طرفدار ناصر، فرزند او محمد البدر را که مثل پدرش مرتجع بود، سرنگون کردند. به گزارش « سی لای »، ناصر « پشت شورش سرنگونی بود و عربستان سعودی، از این بابت بسیار بسیار برآشفت ». انقلاب یمن، بی درنگ با ورود هزاران سرباز مصری مورد پشتیبانی مستقیم قرار گرفت و موجودیت عربستان سعودی را به خطر انداخت. « رابرت کرامر » مشاور کاخ سفید در امور سیاسی خاورمیانه، به کندی هشدار داد: « سعودی ها می دانند که هدف بعدی اند. » عربستان سعودی که خطر را بیخ گوش خود دید، اسلحه و پول در اختیار سلطنت طلبان یمن گذاشت.  جنگ یمن که تقریباً یک دهه طول کشید، دویست هزار کشته به جا گذاشت.

Zone de Texte: Harold Macmillan انگلیسی ها که هنوز خود را آقای مناطق عربی خلیج و عدن می دانستن (همانگونه که در بحران کانال سوئز عمل کردند)، در این مورد ناچار دچار سکته شده بودند. « هارولد مک میلان » نخست وزیر انگلیس که در جریان بحران سوئز هم در دولت بود، می خواست « پوست سرجمال عبدالناصر را با ناخن های خود بکند ». انگلیسی ها، بی درنگ با موساد سرویس امنیتی- جاسوسی اسرائیل به توافق رسیدند تا به نیروهای ضد ناصر در یمن کمک کنند و تأمین سلاح و کمک های مالی به آنان را در دستور فوری کار خود بگذارند. « جرج یانگ » معاون پیشین MI6 که در این زمان با مشارکت  کلاین ورس بنسون   صاحب بانک شده بود، با موساد تماس گرفت تا به کمک یک انگلیسی که مورد قبول عربستان سعودی نیز باشد، علیه جمهوری خواهان یمن و حامیان مصریشان جنگ چریکی راه بیندازند. »

« دوریل » ، با اشاره به واقعیت فوق ، می نویسد : جرج یانگ تاکید کرد که: من برای ترتیب دادن این عملیات، یک اسکاتلندی را برای شما پیدا می کنم.  و سرتیپ دان هیرمن وابسته نظامی اسرائیلی را به مک لین معرفی کرد که قول داد آنقدر سلاح و پول و عوامل آموزش نظامی تهیه کند تا با قیافه های عربی وارد صحنه شوند. عربستان سعودی، با اشتیاق این استراتژی را روی هوا قاپید » اسرائیل، یمنی های یهودی را که به اسرائیل مهاجرت کرده بودند و می توانستند با هویت و قیافه اصلی شان وارد منطقه جنگی شوند، و به افراد، آموزش نظامی بدهند، به پیش راند. به گزارش « دوریل » : « سی.آی.ای » امکانات نفوذ این اسرائیلی های یمنی الاصل به خاک یمن را فراهم کرد تا طرز استفاده از سلاح های مدرن را به چریک ها آموزش بدهند. طبعاً کادرهای ورزیدة آموزشی باید دقت می کردند تا ملیت یمنی شان را که واقعی بود، در جریان عمل حفظ کنند. » سازمان امنیت ایران (ساواک) و سرویس اطلاعاتی عربستان سعودی هم نیروهائی را برای کمک به جبهة ضد ناصر، به یمن اعزام کردند. اسرائیل، سلاح های ساخت اتحاد جماهیر شوروی را هم که در درگیری با کشورهای عربی به غنیمت گرفته بود، در اختیار شورشیان ضد ناصر یمن گذاشت. CIA و MI6 عملاً برای توسعة عملیات به خانوادة سلطنتی عربستان سعودی که از طرف های اصلی ماجرا بودند، تکیه داشتند تا اتحادی مخفیانه را میان اسرائیل، عربستان سعودی، ایران (تحت حاکمیت محمد رضا پهلوی) و اردن، سازماندهی کنند. به گزارش « هوارد تایچر » از مقام های طرفدار اسرائیل و ایالات متحده، اسرائیل حتی به نیابت عربستان سعودی از نیروی هوائی خود برای دخالت در امور یمن علیه جمال عبدالناصر استفاده کرد. « تایچر » می نویسد : « جنگنده های اسرائیلی، در جهت جنوب از روی دریای سرخ به پرواز در می آمدند تا به صورت دو پهلوئی به نیروهای مصری هشدار بدهند که به عربستان سعودی نزدیک نشوند. »

در واشینگتن، انگلیسی ها به کندی فشار می آوردند تا در مقابل ناصر موضع بگیرند. فشار بیشتری اما، از جانب اسرائیل به کندی وارد می شد. در جریان جنگ یمن، اسرائیلی ها مقاماتی را که در واشینگتن فکر می کردند از ناصر به عنوان ابزاری برای کنترل خلیج فارس می شود بهره جست، زیر فشار می گذاشتند که تنها اسرائیل به مثابه ضد کمونیست ترین متحد قابل اعتماد ایالات متحده باید ارزیابی شود.

Zone de Texte: کرمیت روزولت با این حال، بیشترین فشار از طرف غول های نفتی ایالات متحده به دولت کندی وارد می شد. این کمپانی های بزرگ نفتی، هشدار داده بودند که ناصر بزرگ ترین تهدید برای منافع آنان در عربستان سعودی است. آخرین ضربه را « لابی » شرکای کمپانی آرامکو و غول های نفتی خلیج به نزدیکان کندی وارد آوردند. آخرین غول نفتی را « کرمیت روزولت » نمایندگی می کرد که به کاخ سفید گفت منافع آمریکا با ناصر « واقعاً در تضاد قرار گرفته است ».

کندی مدیر قبلی آرامکو Aramco=arabian american oil company « تری دی یوس » را فرستاد تا از طرف او با ملک فیصل ملاقات کند و پس از آن کندی شروع کرد به اقدام علیه مصر در یمن و اطراف آن کشور.

 

« چارلز فری من » سفیر سابق می گوید: « کندی با انواع عملیات محرمانه و کلاه سبزهای عرب، حرکت مارپیچی خود برای وارد آوردن فشار را آغاز کرد. » پیش درآمد روابط کندی با ناصر، به پایان رسید. از آن مهمتر اما، این بود که ایالات متحده علیه هدف مرکزی ناسیونالیسم عرب که متحد کردن مصر و کشورهای عربی فاقد نفت علیه عربستان ثروتمند بود، به نفع منافع غرب و عربستان صف آرائی کرد. « شیرین هانتر » نوشته است: « پادشاهی سعودی همواره نگران هرگونه طرح وحدت اعراب بود. ناسیونالیست های عرب بر آن بودند که، برای مثال، نفت عربستان سعودی و سایر کشورهای ثروتمند عرب، متعلق به ملت های عرب است تا با استفاده از آن اقتصاد عرب را توسعه بدهند و به سایر هدف های خود برسند، نه آن که فقط متعلق به تولید کنندگان باشد ... بنابراین، ناسیونالیسم عرب برای عربستان سعودی خطری بالقوه تلقی می شدند ». با نگاهی به گذشته، می شود پرسید که: چه اتفاقی می افتاد اگر ایالات متحده دست از حمایت عربستان سعودی بر می داشت و می گذاشت جمال عبدالناصر در تغییر شرایط عربستان سعودی کارش را بکند ؟ در دهة شصت و در قلب جنگ سرد، کسی نمی توانست به چنین گزینه ای فکر کند.

دولت لیندون جانسون به صورت وسیعی وحدت با عربستان سعودی را توسعه داد. جانسون از ملک فیصل حمایت کرد و به او که در آغاز جنگ یمن به جای ملک سعود نشسته بود، کمک های نظامی و فنی کرد. به ارزش چهار صد میلیون دلار امکانات دفاع هوایی از جانب انگلیس و ایالات متحده در اختیار عربستان سعودی گذاشته شده و به موازات آن، طرح ساختن پایگاه های نظامی و سایر تأسیسات نظامی ریخته شد و ایالات متحده برنامه صد میلیون دلاری تأمین کامیون ها و سایر خودرو های نظامی برای عربستان سعودی را به اجرا درآورد.

پادشاه عربستان، برای ایجاد زمینة اتحاد بزرگ اسلامی، به شاه (محمد رضا شاه پهلوی) پیوست و در این راستا در سال ۱۹۶۶ به اردن، سودان، پاکستان، ترکیه، مراکش، گینه و مالی رفت تا حمایت آنان را جلب کند. پاکستان کشوری بود با گرایش راست اسلامی و همچنین بخشی از نیروهای هم پیمان غرب، و درنتیجه سربازانش را برای دفاع از تهدیدهای داخلی و خارجی به عربستان سعودی گسیل داشت. در اوایل دهة شصت، افسران ارتش پاکستان منصب هائی را در امور آموزشی و فرماندهی، در ارتش عربستان سعودی به عهده گرفته بودند. یکی از ایشان، ژنرال ضیاء الحق بود که بعدها در سال ۱۹۷۷، علیه « ذوالفقار علی بوتو »  کودتا کرد و به ریاست جمهوری پاکستان رسید.

اگرچه کارزار ملک فیصل با هدف جلب حمایت کشورهای اسلامی حتی شاه (محمد رضا شاه پهلوی)، با استقبال جناح های بنیادگرای اسلامی قرار نگرفت، در مصر، سوریه و عراق، مورد تهدید قرار گرفت. با این حال، کوشش ملک فیصل برای ایجاد بلوک اسلامی، باعث شعف لندن و واشینگتن شد. در سال ۱۹۶۶، یکی از افسران دایرة سیاسی سفارت انگلیس در عربستان سعودی، آشکارا بر اقدامات ملک سعود صحه گذاشت و تأکید ورزید که ایالات متحده از این اقدام خرسند و با آن هماهنگ است:

این مقام، با لحنی موافق می نویسد: ستاره ملک فیصل طلوع کرد، ستاره ناصر در حال افول بود. بخت از ۱۹۶۷ که ناصر و اردن و سوریه و متحدانشان در جنگ شش روزة اسرائیل و اعراب شکست خوردند و اسرائیل بخش هائی از این سه کشور، از جمله شبه جزیره سینا را اشغال کرد. پس از آن تا سه سال ناصر زنده ماند، اما جنگ شش روزة ۱۹۶۷، شیرة حیاتی ناسیونالیسم عرب را مکیده بود. « دیویدلانگ » می گوید: « ناصر می توانست توان ضد استعماری و هیجان توده های عرب را تجدید سازمان کند، اما جنگ شش روزة اسرائیل و اعراب در ۱۹۶۷، این اسطوره را به کلی درهم نوردید . دلیلش شکست، آن هم نه تنها شکست، که شکستی غم انگیز بود. من آن زمان در جده بودم و رئیسم به من گفت : این دیگر پایان کار ناصر است. »

ملک فیصل، حالا دیگر با حمایت علنی و کامل انگلیسی ها، آمریکائی ها و اسرائیلی ها، به کوشش های خود برای سازماندهی بلوک کشورهای اسلامی افزود و به نقاط دورتری مثل اندونزی، الجزایر، افغانستان و مالزی سفر کرد.

مؤلف کتاب « خانه سعود » می نویسد: « ملک فیصل دیوانه وارتر از همیشه در طراحی توطئه به اصطلاح علیه صهیونیسم و بلشویسم بسیج شد. » کوشش های او در سال ۱۹۶۹، میوة مطلوب خود را داد. این باروری، به شکرانة مالیخولیای استرالیائی ها برای گشودن آتش بر مسجد الاقصی در اورشلیم  به  ثمر رسید. چه این برنامه هدف تحریک آمیز داشت،  یا به قصد ایجاد بهانه ای برای فعال کردن توان نظامی اسلامی ها طراحی شده بود، به هر صورت ملک فیصل از آن به عنوان فرصتی برای گرد آوردن رهبران جهان اسلام در رباط و مراکش، در جهت انجام آنچه نخستین کنفرانس اسلامی نامیده شد، استفاده کرد. از آنجا که وجهة پرستش مسجد الاقصی نزد مسلمانان جایگاه والائی داشت، حتی مصر هم پذیرفت تا در همایش پیروزمندانة ملک فیصل شرکت کند. اگر چه این نشست مورد تحریم سوریه و عراق قرار گرفت، بیست و پنج ملت در آن شرکت کردند. این همایش، به ایجاد سازمان کنفرانس اسلامی ره برد و تبدیل به وحدت ملل مسلمان (اگر چه در اندازه ای کوچک نسبت به ایالات متحده و حالا اتحادیه اروپا) شد، که به سرعت اسلامیسم را در مرکز دستور کار کشوری پس از کشور دیگر در آورد: در پاکستان، در افغانستان، در ترکیه و در میان اعراب. هدف واقعی ملک فیصل، منتها با صورتی به اصطلاح ضد اسرائیل، ایجاد جبهة جهانی قدرتمندی علیه اتحادجماهیر شوروی بود. « دیوید لانگ » می گوید: « در اواخر دهة شصت، ما هنوز درگیر جنگ با کمونیسم بودیم، بنابراین، حمایت ملک فیصل از اخوان المسلمین و وحدت جهانی اسلام ( پان اسلام) را تقویت کردیم. ما علیه هر کشوری که به افسون مسکو در آمده بود، به اینان نیاز داشتیم. اگر عربستان سعودی می توانست باعث ایجاد و نهادینه کردن توافق های اسلامی شود، چه بهتر. »

« دیوید لانگ » تحلیلگری که با درک درست از واقعیت و لحنی طعنه آمیز می نوشت، می گوید: « علیرغم آن که واقعیت کاملاً روشن بود و مو لای درزش نمی رفت، بسیاری از معماران سیاسی ایالات متحده و تحلیلگران، کمترین درکی از فراهم شدن امکان مجدد طغیان طبیعت اسلامی ها نداشتند. « ما اسلام را نمی دیدیم. ما فقط عربستان سعودی را می دیدیم. به نظر ما وحدت جهان اسلام ( پان اسلام ) تهدیدی استراتژیک نمی آمد. آدم های نابابی بودند که با مردم جناح چپ و بخصوص با جمال عبدالناصر رفتار نابابی داشتند. آنان با« میانه روها» می جنگیدند. به همین دلیل، حتی با ارزیابی وحدت جهانی اسلام به مثابه تهدیدی در حال و آینده فکر نمی کردیم. »

در سال ۱۹۷۰ که  « دیوید لانگ » به عنوان تحلیلگر دایرة اطلاعات و تحقیقات در وزارت امورخارجه کار می کرد، تأکید کرد که احتمال دارد توان پان اسلام روزی به مجرای ضد آمریکائیسم بیفتد، اما کسی گوش به حرفش نداد. شکست اعراب در سال ۱۹۶۷، راه را بر طغیان اسلام گشود. شکست تحقیر آمیز اعراب، باعث ایجاد پرسش هائی جدی درمورد آینده جهان عرب شد. این نتیجه، خشمی گسترده را میان توده های کشورهای درگیر برانگیخت، و به آشوب ها و آشفتگی های سیاسی انجامید. از طرفی، بین سال های ۱۹۶۷ و ۱۹۷۰، چندین رژیم عربی به ناسیونالیسم متکی به چپ گرویدند. حافظ اسد در سوریه به قدرت رسید، معمر قذافی شاه لیبی را سرنگون کرد، جعفر نمیری قدرت را در سودان قبضه کرد، حزب سوسیالیست بعث قدرت را در عراق به دست گرفت.

(از راست به چپ: جعفر نمیری، معمر قذافی و حافظ اسد)

چیزی نمانده بود که خیزش فلسطینی ها در واقعه سپتامبر سیاه ۱۹۷۰ ملک حسین را در اردن ساقط کند. بعضی از این رهبران، ناصر را قهرمان و الگوی خود می پنداشتند.اما انگلیس بر آن بود تا ایدئولوژی دیگری را به جای ناسیونالیسم ناصر جانشین سازد و آن اسلامیسم و بنیادگرایی اسلامی بود. ناتوانی های اعراب در رقابت با اسرائیل و از دست رفتن قلمروهای بیشتری از اسلام در جنگ شش روزه (شبه جزیره سینا، غزه، بلندی های جولان و ساحل غربی رود اردن) تنش های تازه ای را باعث شده بود. دشمنان ناصر، از جمله اخوان المسلمین، این نتیجه را علیه او به کار می گرفتند و ناصریسم و سوسیالیسم عرب را مقصر شکست می دانستند. اینان، شروع کردند به تبلیغ بازگشت به اسلام به عنوان تنها راه درمان بیماری های عرب. این، همان پیام فرا زمانی سید جمال الدین اسدآبادی و حسن البنا جیره خواران انگلیس بود . اما پس از شکستن یخ های سال ۱۹۶۷، این نظریه و هدف، باعث خشم وطغیان وسیه روزی میلیون ها عرب و مسلمان شد.

با توجه به خیزش های عراق، لیبی، سودان و سوریه که به دست شورشیان افتادند (درحقیقت کشورهایی بوجود آمدند که صد در صد انگلیسی شدند)، ایالات متحده و انگلیس، نسبت به ایجاد تغییرات وتقسیمات تازه در خاورمیانه بسیج شدند. این همبستگی منجر به رشد جنبش فلسطین و تأثیر سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) بود. انگلیس و عربستان سعودی به اسلام بنیادگرا و فناتیک به عنوان پادزهر ناصریسم متوسل شدند و ایالات متحده را هم به دنبال خود کشیدند. سه سال بعد، در میانة جنگ داخلی معروف به سپتامبر سیاه اردن، ناصر چشم از جهان فروبست. انورسادات به جای او نشست. یازده سال ریاست جمهوری انورسادات که تکیه بر واشینگتن و ریاض داشت، موقعیتی امیدوار کننده  به وجود آورد. دست اخوان المسلمین به عنوان متحد درجه اول عربستان سعودی باز شد و ضربات سنگینی را به نزدیکان ناصر وارد آورد، چپ مصر را شدیداً زیر فشار گذاشت، اخوان المسلمین را پیروزمندانه به قاهره بازگرداند و سرانجام مصر را در حیطة ایالات متحده٬ انگلیس و اسرائیل قرار داد. سادات  می خواست جریان تاریخ را با ملایمت تغییر دهد و برای مصر مفید قرار گیرد که به دست اسلامیست های انگلیسی به قتل رسید.

 

 

برگشت به سرمقالات