گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
OCTOBRE 2006- n° 48

محمدرضا شاه و پرده های ابهام دوران او


دورة اول زندگی محمد رضا شاه مربوط به زمانی است كه ايران از هر جهت زير نفوذ دولت انگلستان بود. كسانی كه در اين دوره از ابتدای پادشاهی تا سناریوی ترور در دانشگاه تهران در رأس كار بودند و حكومت را اداره می كردند اعضای پر و پا قرص شبکة فراماسونری انگليس در ايران به شمار می رفتند. به عبارتی ديگر، اداره كنندگان كشور هم نسل دورة رضا شاه بودند و تنها تفاوتشان اين بود كه اكنون نفوذ بيشتری داشتند، چرا كه محمد رضا به اندازة پدرش قدرت و تسلط نداشت. ضعف او سبب شد كه مبارزه آشكار و پنهان ميان دو جبهه در فراماسونری ایجاد گردد: جبهه طباطبائي ( از تبار روحانيت) و جبهه قوام. هر زمان حزب كارگر انگلیسی بر سر كار می آمد طباطبائی يا يك نفر از جبهه او نخست وزير بود. هنگامی هم كه محافظه كارهای انگلیسی بر سر كار می آمدند قوام السلطنه يا يكی از عمال او حكومت ايران را اداره می كرد. تنها تشكيلات حزبی ايران هم حزب توده بود و ديگر تشكيلات سياسی آن روز ايران باشگاه ها و كلوپ هایی بودند كه لژهای مختلف فراماسونی بوجود آورندة آنها بودند و در آن اماکن فراماسون ها را دور هم جمع می كردند. مانند کلوپ « تهران » و باشگاه « خورشید تابان » و باشگاه « نور ». در همين كلوپ ها وكلائی كه بايد از صندوق بيرون بيايند تعيين می شد.

در مدت زمان كوتاهی نيز حزب دمكرات ايران بوسيله احمد قوام تأسيس شد تا بتواند در مقابل حزب توده ايران قد علم كند.

رجبعلی منصور، محمد سجادی، علی سهيلی، مجيد آهی، محمد علی فروغی، حسن پيرنيا، تقی زاده، محمود جم، ساعد مراغه ای، حكيم الملك و مصدق همه از عمال انگليس و اعضای بالای فراماسونری انگلیس در ايران بودند.

رضا خان اين گروه را برای پسرش به ارث گذاشت و تا سالهای بسيار اين افراد، ايران را اداره می كردند و تقريباً تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ يكی از اين افراد نخست وزير بود و ديگران در كابينه اش مشاغل مهمی چون دارائی و وزارت خارجه را بين خود تقسيم می كردند. به اين افراد بايد نام كسانی چون احمد قوام، سيد ضياء الدين طباطبائی، سيد محمد صادق طباطبائی، ظهيرالدوله و تعدادی ارتشی را نيز افزود. در هر دو گروه، شماری نيز اهل عمامه و يا وابسته به مذهبيون بودند.

انگليسی ها كه نزديكی رضا شاه به آلمان ها را تجربه كرده بودند، نمی گذاشتند افراد بسياری به محمد رضا نزديك شوند و كوشش می كردند تا از طريق عوامل خودی جلوی ورود افراد غير مطمئن را به حلقة اطراف وی بگيرند. به همين دليل كسانی را كه می خواستند به محمد رضا نزديك شوند انتخاب كردند. اينان هيچگاه، حتی در اتاق خواب، او را تنها نگذاشتند. بعضی از اين افراد مانند ارنست پرون و شاپور ريپورتر خارجی و بعضی مانند دكتر ايادی ايرانی بودند. (ارنست پرون همکلاسی محمد رضا شاه در ژنو بود، او با شاه به ایران آمد و در کاخ زندگی می کرد). پرون  و شاپورجی رسماً بر شاه حكومت می كردند. انگليسی ها شاپور عليرضا را نيز در مقابل محمد رضا قرار داده بودند، هر چند كه روی كار آمدن او امكان نداشت. انگليس ها می دانستند عليرضا مانند پدرش است و ضعف محمد رضا را ندارد. اگر روزی حكومت و پادشاهی بدست او بيفتد امكان دارد برخلاف نظرات آنها رفتار كند. عليرضا در آن زمان مهره ای بود كه می شد با آن بازی كرد. محمدرضا می دانست اگر برخلاف رأی و نظر انگلیس رفتار كند او را هم مانند پدرش بركنار می كنند و مهرة آماده نيز در اختيار دارند.

 كلوپ ايران جوان

انجمن ايران جوان بعدها به كلوپ « ايران جوان » تبديل شد. اين كلوپ مرکز فراماسونری « لژ بزرگ ملی ایران» به رهبری محمد رضا شاه  بود که تا پايان عمر حكومت محمد رضا، مركز رفت و آمد تمام سياستمداران بود. مسائل سياسی ايران، انتخابات وكلای مجلس، تعيين كابينه، روی كار آمدن نخست وزيران و دولت ها و ملاقات های مهم سياسی در اين كلوپ فراماسونری انجام می شد. در رستوران و بار اين كلوپ، دولت ايران تشكيل جلسه می داد، البته حضور همه ضروری نبود و تنها آنها كه بايد تصميم بگيرند حضور می يافتند. در اتاق های طبقه دوم اين كلوپ و پشت درهای بسته و دور از چشم غريبه ها و به عنوان بازی بريج دور هم جمع می شدند و روز بعد كابينه ترميم می شد و يا اين كه دولت تغيير می كرد. معروف ترين لژهای فراماسون هميشه شب ها در اين كلوپ حاضر بودند. آنها فقط خودشان می دانستند در اتاق های خلوت اين كلوپ چه می گذرد. يكی از مراسم عمده بعد از روی كار آمدن هر دولتی ضيافت در كلوپ « ايران جوان » بود. اعضای عالی رتبه وزارت خارجه، مشتری های دائمی اين كلوپ بودند و در اين كلوپ ملاقات های زيادی با سفرای خارجی انجام می دادند. ( ارتشبد فردوست نيز در خاطرات خود می نويسد كه تا آخرين روز انقلاب بعد از ظهر ها به اين كلوپ می رفت و در آنجا می نشست و به اين و آن تلفن می كرد ... )

دورة دوم زندگی محمدرضاشاه از بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شروع می شود. بعد از بازنشتگی مصدق و قدرت گرفتن دوبارة شاه و زاهدی، آمريكائی ها دو عمل را توأماً و در كنار هم انجام دادند: اول تقويت ارتش و مدرنيزه كردن آن بصورتی كه بتواند جلوی هر نوع شورش داخلی را بگيرد. دوم ايجاد يك تشكيلات اطلاعاتی برای كشف نيروهای زيرزمينی و مقاومت علیه دولت. برای اين كار تيمور بختيار كه از هيچ كاری برای موفقيت شخصی رويگردان نبود و می توانست بدون ناراحتی وجدان هزاران نفر را زير شكنجه بكشد، برگزيده شد. برای آمريكائی ها، بختيار يك مزيت ديگر نيز داشت و آن اين كه دست نشاندة انگلیس نبود. ساختمان سابق محفل بهائی ها را دراختيار بختيار گذاشتند تا طبق مقررات حكومت نظامی هرچه مايل است انجام دهد. ماده پنج قانون حكومت نظامی دست تيمور بختيار را برای هر كاری باز می گذاشت. طبق اين ماده، پليس و مأمورين حكومت نظامی اجازه داشتند هر كس را و برای هر مدت در زندان نگه دارند. در همين حال سازمان اطلاعات آمريكا طرح ايجاد سازمان اطلاعاتی را ترسيم می كرد.

قلعه ای قديمی در خارج تهران آن زمان وجود داشت كه در زمان قاجار برای انبار مهمات، ساخته بودند. اين قلعه تا زمان رضا شاه نيز انبار مهمات بود. در زمان محمد رضا شاه چون ارتش نيازی به انبار مهمات در داخل شهر نداشت آن را انبار اشيای كهنه مثل ميز و صندلی كرده بودند. اين قلعه « قزل قلعه » يعنی قلعه سرخ نام داشت و ساختمانش تا اين اواخر نيز در يكی از كوچه های امير آباد وجود داشت. ارتش، اين ساختمان و قلعه را دراختيار تشكيلات بختیار قرار داد. ( در دهة ۱۳۵۰ برای مدتی اين محل را تبديل به ميدان روز تره بار كردند و سپس برای پاك كردن خاطره ها آن را تخريب كردند.)

در اين ميان اتفاق ديگری نيز در جريان بود. محمد رضا شاه از يك دست نشانده به يك ديكتاتور تبديل شد. هنگامی كه انگلیس تنها ايفا كنندة نقش در سياست ايران بود، كوشش می كرد تا شاه و ديگران از خود اختياری نداشته باشند. سياست آمريكا نقطه مقابل اين طرز فكر بود. پس از جنگ جهانی دوم كه آمريكا رسماً وارد سياست جهانی شد تا به امروز، هميشه از ديكتاتورها و قلدرهای گود سياست حمايت كرده است. ايالات متحده، سازمان امنيت را بر اين اصل پايه گذاری كرد كه با كمونيسم و حزب توده مبارزه كند اما بعد از آن كه شاه از دانشگاه ديكتاتورسازی فارغ التحصيل شد و به قدرت كافی دست يافت و هنگامی كه چيزی از حزب توده باقی نمانده بود، اين سازمان را برای حفظ منافع خود و اطرافيانش به كار گرفت. سازمان امنيت كه می بايست حافظ منافع ملی در داخل و خارج كشور باشد، حافظ منافع شاه در داخل و دلال معاملات وی در خارج از كشور شد. سازمان های اطلاعاتی آمريكا از اين جريان اطلاع داشتند و چند بار نيز در اين باره به محمدرضا تذكر دادند. آنها معتقد بودند كه اگر اين جريان ادامه پيدا كند سازمان امنيت از هدف های خودش دور می شود و اين فرصتی خواهد بود برای كمونيست ها كه دوباره تشكيلات زير زمينی خود را راه بياندازند. آنها به شاه گوشزد كردند كه سران حزب توده هنوز در خارج از ايران فعاليت دارند و شوروی هنوز طرح كمونيست كردن ايران را بايگانی نكرده است؛ اما گوش شاه، شنوای اين حرف ها نبود. او و اشرف بازيچة جديدی پيدا كرده بودند به نام ساواك.

مهم ترين كار سازمان امنيت، شده بود كنترل زندگی خصوصی افراد سطح بالای كشور تا گزارش ها، عكس ها و فيلم های بدست آمده، محمدرضا را به « حق سکوت » عليه آنها قادر سازد و به اين ترتيب محمد رضا همه را زير فرمان خود در می آورد. سيا از تيمور بختيار كه هنوز در دست آنها بود خواست كه سازمان امنيت را دوباره به مسير اولش هدايت كند، ناگهان شاه به وحشت افتاد. ترس شاه اين بود كه سيا بخواهد با كمك بختيار و تعدادی از ارتشی ها بر عليه وی اقدام به كودتا كند. لذا بختيار را از كار بركنار كرد و ارتش نيز از وجود بعضی عوامل كه مشكوك به نظر می رسيدند تصفيه شد.

نخست وزيران می آمدند و می رفتند ولی تغييری در سياست شاه و كشور ايجاد نمی شد. اولين كاری كه آمريكائی ها انجام دادند اين بود كه دست پرورده های انگلستان را از دور و بر شاه پاك كنند. برای اين كار بايد جوان ها سركار می آمدند. در آن موقع از كادر جوان خبری نبود و يا جوان ها مورد اعتماد نبودند.  به همين دليل آمريكائی ها با چند نفر از باقیمانده ها ساختند تا بتدريج بتوانند كادر جوان و دست پروده خود را معرفی كنند. اين افراد كسانی مانند امينی و اقبال بودند كه به انگليسی ها نزديك نبودند. در همين دوران سر و كلة جوان هائی كه آمريكا مايل بود با آنها كنار بيايد و شاه نيز می توانست با آنها كار كند پيدا شد. اين دو گروه به دو بخش تحصيلكرده های سوئيس و تحصيلكرده های آمريكا تقسيم می شدند.

حسنعلی منصور از تحصيلكرده های سوئيس بود كه بتدريج وارد گود شد و بعد هم نخست وزير. (رد پای دليل ترور حسنعلی منصور توسط مؤتلفة اسلامی را در اينجا، يعنی در رقابت انگليس و آمريكا بايد دنبال كرد و نه در ادعاهائی كه سران اين جمعيت می كنند!). اميرعباس هويدا نيز از وزارت خارجه استعفا داد و رئيس امور اداری و روابط عمومی شركت نفت شد. در آن زمان دكتر اقبال مدير عامل شركت نفت بود.

هرمز قريب رئيس تشريفات دربار و مسئول برگذاری شرفيابی ها بود. وی شرفيابی می فروخت (بابت هر دقيقه ملاقات با شاه ۵۰۰ هزار تومان، نيم ميليون تومان زمان شاه، دورانی كه هر دلار نزديك به ۷ تومان بود). خبر اين شرفيابی كه بلافاصله در روزنامه ها به چاپ می رسيد باعث می شد كه شرفياب شده به هر مقامی كه می‌خواهد دست يابد.

شاه امينی را كنار گذاشت تا آمريكائی های زير دست خود را در رأس امور قرار دهند. 

در امتداد اجرای طرح های انقلاب سفيد، تورج فرازمند كه بعدها يك دوره، مديرعامل راديو تلويزيون شد و از طراحان عمدة « انقلاب سفيد » به شمار می رود، كتاب انقلاب سفيد را نوشت. ابتدا قرار بود اين كتاب در دانشگاه به عنوان درس اجباری تدريس شود ولی بعد معلوم شد كه خطاهای بسياری در اين كتاب هست. مثلاً شاه در اين كتاب از نظام چند حزبی كشور صحبت می كند و يا از سيستم چند حزبی حمايت می كند، درحاليكه با تأسيس حزب رستاخير، ايران تك حزبی شده بود. بجای تدريس اين كتاب، كميته و شورای تحقيقی « انقلاب سفيد » در دانشگاه گشوده شد.

در اين ميان يك واقعة مهم ديگر هم اتفاق افتاد و آن ترور شاه در كاخ مرمر بود. صبح يكی از روزهائی كه شاه در كاخ مرمر به دفترش می رفت در مقابل در ورودی مورد حملة يكی از سربازان گارد شاهنشاه قرارگرفت و با تمام تيراندازی ها كه دو محافظ شاه را هم به كشتن داد، يك تير هم به شاه اصابت نكرد و عامل ترور (سرباز گارد) هم خودش در اين جريان كشته شد. (اين يك هشدار انگليسی به شاه بود!) شاپور ريپورتر كه مورد غضب اطرافيان شاه قرار گرفته بود از دربار رانده شد. خشم انگليسی ها تشديد شد. چند ماه قبل از ترور شاه، انگليسی ها به صورت تهديد و نه افشاگری كامل، بعضی از اسناد و مداركی را كه شاپور ريپورتر جمع كرده بود در « تايمز » لندن چاپ كردند، اما چون جواب مثبت نشنيدند، بقية مدارك را به دانشجويان كنفدراسيون  (چپی های انگلیس) دادند و آنها نيز در يك جزوه به زبان فارسی بعضی مدارك را چاپ كردند و چون اين كار مخفيانه انجام شده بود كسی فكر نمی كرد گرفتاری ايجاد كند. ترور شاه با چاپ مفصل اين اسناد و مدارك در لندن و آن هم بنام كنفدراسيون دانشجويان ايرانی (که فرح دیبا هم یکی از اعضای این تشکیلات بود ) مصادف بود. اين جزوه ها مخفيانه به ايران نيز رسانده شده بود. اينها همه بهانه ای شد برای ساواك. (به نفوذ انگلستان در كنفدراسيون و بازيچه سياسی شدن اين تشكيلات در خارج از كشور توجه كنيد، تا بتوانيد ردپای نمونه هائی را امروز پيدا كنيد)

گروهی از كنفدراسيونی ها كه هشت نفر بودند (پرويز نيكخواه، شيروانلو و ...) به اتهام طرح ريزی ترور شاه بازداشت شدند. البته بازجوئی سری بود و دست اندركاران خودشان می دانستند كه اين افراد در ترور دستی نداشته اند و به همين دليل  از شاه خواستند تا با يك درجه تخفيف همه را به حبس ابد محكوم كند و چنين نيز شد. زندانيان را به قلعه فلك الافلاك در خرم آباد منتقل كردند و مدت سه سال و اندی در زندان بودند.

پرويز نيكخواه نامه ای از زندان نوشت و بوسيله يكی از دوستان نزديكش كه با فرح آشنائی داشت آن را برای وی فرستاد. در اين نامه از فرح خواسته شده بود كه ملاقاتی برای نيكخواه با شاه فراهم سازد و بالاخره فرح ترتيب اين ملاقات را داد. نيكخواه در اين ملاقات به شاه گفت كه تحمل سه سال زندان و شكنجه برای چاپ كتابی كه مستقيماً هم در انتشارش سهمی نداشته كافی است.

شاه دستور آزادی اين افراد و عفو آنها را صادر كرد. البته هدف تبليغاتی شاه اين بود كه به سازمان عفو بين الملل و ديگران ثابت كند كه از گناه ترور كنندگان خود گذشته و آنها را عفو كرده است. اين افراد را يك به يك جلوی روزنامه نگاران و دوربين تلويزيون آوردند و سپس آزاد كردند. ترتيب اين مصاحبه ها و ترجمة حرف های آنها را علی طباطبائی كه در آن زمان مديركل روابط خارجی وزارت اطلاعات بود، داد. خود او نيز پس از انقلاب در آمريكا ترور شد. فرح در مورد اين ملاقات گفت: نتوانستم جلوی اشكم را بگيرم. جلوی من كسی ايستاده بود كه می دانست گناهكار نيست. سازمان امنيت هم می دانست كه او گناهكار نيست. نيكخواه هم می دانست كه سازمان امنيت می داند كه او گناهكار نيست و با وجود اين گفته بودند « تو می خواستی شاه را بكشی » و ۳ سال و نيم او را شكنجه داده و در بدترين شرايط زندانی كرده بودند.

 كنفدراسيونی های سابق پس از آزادی با حمایت فرح و انگلیسی ها به مشاغل مهم دست يافتند. شيروانلو معاون دفتر مطبوعاتی وزارت دربار شد. يكی از آنها رئيس سازمان خدمتگزاران بشر، يكی سردبير مجله « تماشا » يكی مديركل وزارت كشاروزی و پرويز نيكخواه هم رئيس گروه تحقيق سازمان راديو تلويزيون شد. ! ( پرويز نيكخواه پس از انقلاب اعدام شد).

 

 

برگشت به سرمقالات