توطئة
تجزیه
آذربایجان
توافق
روسها و
انگلیسیها
برای جدا کردن
خوزستان
درمقابل
تجزیة
آذربایجان
روز هفتم
مه سال ۱۹۴۵
(۱۷ اردیبهشت
۱۳۲۴) با تسلیم
بدون قید و
شرط آلمان،
جنگ در اروپا
خاتمه یافت.
پیش از خاتمة
جنگ دولت بیات
سقوط کرده و جای
خود را به
دولت حکیمی
داده بود.
حکیمی پس از
معرفی کابینة
خود به مجلس در
اوایل
خردادماه
۱۳۲۴ طی
یادداشتی به
متفقین
یادآوری کرد
که نیروهای
خارجی در
ایران طبق تعهدات
قبلی خود باید
تا شش ماه بعد
از خاتمة جنگ،
ایران را
تخلیه کنند،
ولی دولت
ایران تقاضا
دارد که کار
تخلیه هرچه
زودتر انجام
پذیرد تا دست
دولت در حل
مسائل و
مشکلاتی که از
جنگ ناشی شده،
باز باشد.
دولت
حکیمی پیش از
اینکه پاسخ
یادداشت خود
را از متفقین
دریافت
نماید، سقوط
کرد و اکثریت
مجلس به نخست
وزیری محسن
صدر
(صدرالاشرف)
اظهار تمایل
نمود. دولت
صدر نیز با
مخالفتهای
شدیدی در مجلس
روبرو شد و
بیش از چهار
ماه دوام
نیاورد. در
مدت زمامداری
صدرالاشرف،
اوضاع
آذربایجان
متشنج شد و با
تشکیل یک گروه
سیاسی تجزیه
طلب به نام «
فرقة دمکرات »
که از طرف
دولت شوروی
حمایت می شد،
زمینه برای یک
شورش مسلحانه
در آذربایجان
فراهم گردید.
در سومین
کنفرانس متفقین
که در اواخر
تیرماه ۱۳۲۴
در پتسدام
تشکیل شد،
ترومن رئیس
جمهور جدید
آمریکا (که پس
از مرگ روزولت
در روز ۱۲
آوریل ۶ ۲۳
فروردین ۱۳۲۴ جانشین
او شده بود) و
اتلی نخست
وزیر جدید انگستان
(که پس از شکست
چرچیل در
انتخابات
پارلمانی
انگلیس به
جانشینی وی
انتخاب شد) بر
لزوم تخلیة
ایران از
نیروهای
متفقین تأکید
کردند، ولی
استالین حاضر
به تعیین
تاریخ معینی
برای خروج
نیروهای
شوروی از
ایران نشد. یکی
از بهانه های
روسها برای به
تأخیر
انداختن تخلیة
ایران این بود
که می گفتند
تاریخ تخلیة ایران
شش ماه بعد از
پایان جنگ
تعیین شده و
چون جنگ هنوز
خاتمه
نیافته، موعد
تخلیة ایران
نیز هنوز فرا
نرسیده است !
روسها می
گفتند تا وقتی
که جنگ در
خاور دور
ادامه دارد،
جنگ دوم جهانی
را نمی توان
خاتمه یافته
تلقی کرد. البته
کمتر از یک
ماه پس از
کنفرانس
پتسدام ژاپن
هم به دنبال
پرتاب دو بمب
اتمی بر روی
شهرهای
پرجمعیت آن
کشور تسلیم شد
و بهانة دیگری
برای روسها
نماند.
در سوم
شهریور ۱۳۲۴
سید جعفر پیشه
وری به دنبال
رد
اعتبارنامة
وی و توقیف
روزنامة «
آژیر »، وارد
تبریز می شود
و در ۱۲
شهریور
بیانیه ای صادرکرد،
در این بیانیه
زبان ترکی و
خودمختاری آذربایجان
را جزو مرام
خود قرارداد و
حزب دمکرات
آذربایجان و
هیئت مؤسسان
آن در ۲۲
شهریور اعلام
گردید. پیشه
وری به سمت
صدر فرقه و
شبستری به
معاونت وی
برگزیده شدند
و در همین
زمان حزب
توده، الحاق
خود را به حزب
دمکرات
آذربایجان
اعلام نمود.
در این
زمان فعالیت
حزب توده روز
به روز افزایش
می یافت و
برای دولت،
مشکلات روزافزون
تولید می
نمود. در این
رابطه در روز
۲۳ شهریور
۱۳۲۴ از طرف
فرماندار
نظامی تهران
(سرتیپ
عبدالعلی
اعتماد مقدم)
حکومت نظامی
اعلام شد تا
از اجتماع
افراد حزب
توده به منظور
تشکیل میتینگ
و سخنرانی
جلوگیری به
عمل آید.
همچنین محل
حزب توده و
شورای متحد
کارگران به
وسیلة
مأمورین
حکومت نظامی و
ژاندارمری
تصرف شد و
عبور و مرور
از خیابان
فردوسی، محل
حزب توده قدغن
گردید. در زد و
خوردی که در
محل حزب توده
واقع در
خیابان
فردوسی بین
نظامیان و افراد
حزب به عمل
آمد عدة
زیادی،
ازجمله دکتر
فریدون
کشاورز وکیل
توده ای مجلس
توسط سرگرد
زرین نعل به
شدت مضروب و
مجروح شدند.
در ۲۹ شهریور
۱۳۲۴ سید محسن
صدر استعفای
خود و وزیران
کابینه را به
شاه ابلاغ می
نماید.
روز دوم
آبان ماه ۱۳۲۴
ابراهیم
حکیمی (حکیم
الملک) مجدداً
با رأی تمایل
اکثریت (۷۵
رأی از ۹۴ رأی)
نمایندگان
مجلس به نخست
وزیری انتخاب شد
و این بار
اکثریت قریب
به اتفاق
نمایندگان در
شرایط بحرانی
آن روز، به
دولت وی رأی
اعتماد دادند.
در این زمان
شاه نقش
مؤثرتری در
تعیین خط مشی
سیاسی کشور به
عهده گرفته
بود و با تأکید
و اصرار او
نیروئی از
ایران برای
تقویت پادگان
تبریز به
آذربایجان
اعزام شد، ولی
ستون اعزامی
در شریف آباد
قزوین از طرف
ارتش سرخ
متوقف گردید و
دولت شوروی به
یادداشت اعتراض
آمیز دولت
ایران که روز
۲۶ آبان ارسال
شده بود ترتیب
اثری نداد.
در روز ۱۱
آبان ۱۳۲۴ در
امتداد خاتمة
جنگ جهانی
دوم، بزرگترین
محاکمة سیاسی
تاریخ به نام
دادگاه نورونبرگ
کار خود را
آغاز کرد. در
این دادگاه
متهمان به جرم
توطئه و جنایت
علیه صلح و
جنایات جنگی و
ضد بشری،
محاکمه شدند.
ریاست دادگاه
به عهدة لرد
یورنس
انگلیسی قرار
گرفت. در
دادگاه چهار
دادستان
انجام وظیفه
می کردند از
چهار کشور
شوروی،
آمریکا،
فرانسه و
انگلیس. در این
دادگاه ۲۱ نفر
از سران آلمان
نازی به
محاکمه کشیده
شدند.
در این
حال فرقة
دمکرات
آذربایجان،
کنگره ای به
نام کنگرة خلق
آذربایجان در
تبریز تشکیل داد
و روز اول
آذرماه ۱۳۲۴
ضمن تلگرافی
به عنوان شاه
و نخست وزیر و
رئیس مجلس و
جراید پایتخت
اعلام داشت که
کنگرة خلق
آذربایجان به
اتفاق آراء
تصمیم گرفته
است به « حکومت
مرکزی ایران »
و پنج دولت
بزرگ اتحاد شوروی،
آمریکا،
انگلستان،
فرانسه و چین
(اعضای دائمی
شورای امنیت
سازمان ملل
متحد) مراجعه
و درخواستهای
مشروع و
قانونی خود را
عنوان نماید.
در این
اعلامیه قید
شده بود که «
خلق آذربایجان
بنا به علل و
حوادث بیشمار
تاریخی دارای
ملیت، آداب و
رسوم و
خصوصیات
مخصوص به خود
می باشد و این
خصوصیات به وی
حق می دهد که
با مراعات
استقلال و
تمامیت ارضی
ایران، مانند تمام
ملتهای جهان
به موجب منشور
آتلانتیک در
تعیین سرنوشت
خود آزاد و
مختار باشد ».
در همین روز
مرتضی قلی
بیات (سهام
السلطان) نخست
وزیر سابق از
طرف دولت
مرکزی به
استانداری
آذربایجان
انتخاب گردید.
همزمان
با
آذربایجان،
حرکتهای
تجزیه طلبانه
ای نیز در
کردستان شکل
گرفت، که
مانند فرقة دمکرات
آذربایجان از
حمایت ارتش
سرخ برخوردار
بود. رهبری فرقة
دمکرات
آذربایجان را
سید جعفر پیشه
وری، کمونیست
باسابقة
ایرانی که از
مؤسسین اولین حزب
کمونیست
ایران در
جریان نهضت
جنگل بوده و در
زمان سلطنت
رضاشاه
دستگیر و
زندانی شده بود،
به عهده داشت
و در رأس فرقة
تجزیه طلب «
کومله »
کردستان قاضی
محمد قرار
گرفته بود.
پیشه وری
بعد از آزادی
از زندان در
سال ۱۳۲۰ روزنامه
ای به نام «
آژیر » در
تهران منتشر
می کرد و
مستقیماً با
سفارت شوروی
در تهران
ارتباط داشت.
پیشه وری در
انتخابات
دورة چهاردهم
با کمک و
مداخلة روسها
به نمایندگی
تبریز انتخاب
شد، ولی
اعتبارنامة
او در مجلس به
تصویب نرسید.
پیشه وری بعد
از این ماجرا
بیش از پیش
خود را به
دامن روسها
انداخت و به
آلت بلا اراده
ای در دست
آنها مبدل
گردید.
بیات
مأموریت داشت
با پیشه وری
وارد مذاکره شده
و با دادن
وعده و
وعیدهایی او
را از تعقیب نقشه
های تجزیه
طلبانة خود
منصرف سازد.
ولی پیشه وری،
اختیاری برای
تغییر این
نقشه نداشت.
نقشه در مسکو
طرح شده بود و
روسها می
خواستند قبل از
تخلیة ایران
از نیروهای
خود،
آذربایجان را
از پیکر ایران
جدا کنند و
تدریجاً به
صورت یکی از
جمهوریهای
شوروی یا
ضمیمة جمهوری
آذربایجان و
شوروی
درآورند.
در روز ۱۸
آذر ۱۳۲۴
حکیمی نخست
وزیر برای حل
قضایای
آذربایجان،
با آقایان
قوام
السلطنه، معتمد
الملک،
مستشار
الدوله،
منصور الملک و
بهاء الملک به
مشاورت
پرداخت.
فرقة
دمکرات از
اوایل
آذرماه، با
تشکیل گروههای
مسلح که با
اسلحه روسی و
تحت نظر
افسران ارتش
سرخ سازمان
داده می شدند،
به تدریج بر
شهرها و
روستاهای
آذربایجان
مسلط شد و روز
۲۱ آذر ۱۳۲۴
با محاصرة
لشگر تبریز از
طرف سربازان
فرقه، که ارتش
سرخ آنها را
تحت حمایت خود
گرفته بود،
تسلط نیروهای
تجزیه طلب بر
آذربایجان به
مرحلة قطعی
رسید. در همین
روز « مجلس ملی
آذربایجان »
با شرکت
نمایندگان
فرقة دمکرات
در تبریز
تشکیل شد و
تشکیل « دولت
خلق
آذربایجان »
به ریاست پیشه
وری اعلام گردید.
جمعي از
افسران و
نظاميان فرقه
دموكرات آذربايجان
پیشه
وری که عنوان
نخست وزیر، یا
به قول خودشان
« باش وزیر »
آذربایجان را
داشت، کابینة
خود را معرفی
نمود. پیشه وری
به عنوان
امتیاز برای
تهران از
معرفی وزیر
خارجه
خودداری نمود
و گفت اگر با
دولت مرکزی به
تفاهم برسیم
وزیر خارجة ما
همان وزیر
خارجة ایران
خواهد بود !
ظاهراً مرحلة
اول که در مسکو
طرح شده بود
این بود که
دولت ایران
نخست به «
خودمختاری »
آذربایجان در
قلمرو حکومت
ایران رضایت
بدهد، تا قسمت
دوم برنامه،
یعنی تجزیة
کامل
آذربایجان در
موقع مناسب
تری به مرحلة
اجرا درآید.
لشگر
تبریز روز ۲۲
آذرماه بدون
مقاومتی تسلیم
شد، ولی تیپ
رضائیه
درمقابل
تجزیه طلبان
به مقاومت
پرداخت و پس از
چند روز زد و
خورد و تحمل
تلفات سنگین
از پای درآمد.
در این میان
کردها هم دعوی
استقلال کردند
و به دستور
قاضی محمد
رئیس حزب
کوملة کردستان
پرچم ایران از
فراز ساختمان
های دولتی پائین
آورده شد و
پرچم استقلال
کرد بر فراز
عمارات
کردستان
برافراشته شد.
در روز ۲۲
آذر ۱۳۲۴ بیات
استاندار
آذربایجان
چون نتوانست
کاری انجام
دهد به تهران
بازگشت و پیشه
وری با سرتیپ
علی اکبر
درخشانی
فرمانده لشگر
سوم
آذربایجان
قراردادی
تنظیم کرد و
به موجب این
قرارداد لشگر
سوم
آذربایجان
تسلیم بلاشرط گردید.
چند روز
بعد از این
وقایع،
کنفرانس وزیران
خارجة سه کشور
آمریکا،
انگلیس و
شوروی در مسکو
تشکیل شد.
دستور کار
کنفرانس
مذاکره دربارة
مسائل ناشی از
جنگ بود، که
عمدتاً مسائل
اروپا را دربر
می گرفت، ولی
با وقایعی که
در ایران
اتفاق افتاده
بود طبعاً
مسئلة ایران هم
در دستور
مذاکرات قرار
گرفت.
خاطرات «
جیمز بیرنس »
دربارة
مذاکرات
کنفرانس مسکو
و معضل
آذربایجان
وزیر
خارجة وقت
آمریکا « جیمز
بیرنس James Byrnes» در
کتاب خاطراتش
که تحت عنوان
«گفتار
صادقانه Speaking Frankly» انتشار
یافت، دربارة
مذاکرات
کنفرانس مسکو توضیحات
مفصلی داده و
از آن جمله
دربارة ایران می
نویسد :
« در
اولین ملاقات
با استالین که
روز نوزدهم دسامبر
( ۲ آذر ۱۳۲۴ )
صورت گرفت به
او گفتم که ما
راجع به وقایع
ایران به
واسطة تعهدی
که پرزیدنت
روزولت و
چرچیل و خود
او در سال
۱۹۴۳ در تهران
داده اند
بسیار نگران
هستیم ...
وقایعی که قبل
از کنفرانس
حاضر در ایران
به وقوع
پیوسته حاکی
از این است که
تعهد مذکور
ممکن است نقض
گردد. دولت
ایران در اجرای
تعهدات مذکور
تقاضا کرده
است نیروهای
خارجی هرچه
زودتر آن کشور
را تخلیه
کنند، ما بلادرنگ
دستور دادیم
بقیة ارتش
آمریکا از
ایران خارج
شوند و من
پیامی برای
دولت شوروی و دولت
انگلستان
فرستاده و
توصیه کردم که
آنها هم همین
کار را بکنند،
ولی دولت
شوروی نه فقط از
تخلیة ایران
خودداری می
نماید، بلکه
از حرکت ۱۵۰۰
سرباز ایرانی
به سوی
آذربایجان
جلوگیری کرده
است. من به
استالین گفتم
که اگر ما تعهدات
مندرجه در
اعلامیة
تهران را
انجام ندهیم
احتمال کلی
دارد که ایران
شکایت خود را
در جلسة ملل
متحد که به
زودی در لندن
منعقد خواهد
شد مطرح کند و
آمریکا به
عنوان امضاء
کنندة
اعلامیة
تهران مجبور
خواهد شد که
از ایران پشتیبانی
نماید ... به نظر
من توجیه این
مسئله بسیار
مشکل است که
حضور ۱۵۰۰
سرباز ایرانی
چگونه ممکن
است ۳۰/۰۰۰
ارتش شوروی
را، چنانکه
اظهار شده است
به خطر
بیاندازد.
استالین
در جواب من
گفت معادن نفت
شوروی در اطراف
باکو در
نزدیکی مرز
ایران واقع
شده و امنیت
این معادن
برای شوروی
حائز اهمیت
است. این معادن
باید درمقابل
هر اقدام
خصمانه ای از
طرف ایران
محافظت شود و
هیچ اعتمادی
هم به دولت
فعلی ایران
نمی توان
داشت. ممکن
است عناصر
خرابکاری به
معادن مزبور
اعزام شوند و
چاههای نفت را
آتش بزنند.
استالین
افزود که چون
دولت شوروی به
موجب پیمان
منعقده حق
دارد نیروهای
خود را تا
پانزدهم مارس
در ایران نگاه
دارد، قصد
ندارد که
ایران را قبل
از آن تاریخ
تخلیه کند و
در آن تاریخ
هم باید وضع
را بررسی نمود
و ملاحظه کرد
که آیا ممکن
است سربازان
شوروی را از
ایران خارج
نمود یا نه.
تصمیم راجع به
این موضوع
موکول به رویة
دولت ایران
خواهد بود.
استالین
همچنین متذکر
شد که قرارداد
۱۹۲۱ بین
ایران و
شوروی، به
دولت شوروی
این حق را می
دهد که هرگاه
احتمال خطری
از منبع خارجی
متوجه اتحاد
شوروی بشود،
ارتش خود را
به شمال ایران
اعزام نماید.
من به
استالین گفتم
که باعث تعجب
است که او نظر
دولت ایران را
نسبت به شوروی
خصمانه تلقی
می نماید،
زیرا تا آنجا
که ما اطلاع
داریم دولت
ایران نهایت
همراهی و
همکاری را در
کار حمل اسلحه
و تدارکات به
شوروی در زمان
جنگ به عمل
آورده است.
ضمناً گفتم که
دولت آمریکا
روز دوم مارس
(۱۲ اسفند ۱۳۲۴)
را موعد خاتمة
تخلیة ایران
می داند نه ۱۵
مارس، که
استالین ذکر
کرده بود.
استالین در
پاسخ گفت که
دولت شوروی
هیچ گونه نظر
ارضی یا غیر
ارضی نسبت به
ایران ندارد،
ولی باز هم به
مسئله « امنیت
منابع نفت
باکو » اشاره
کرد و گفت هر
وقت دولت
شوروی از
امنیت منابع
نفتی خود
اطمینان حاصل
کند نیروهای
خود را از
ایران خارج
خواهد کرد ...
هرقدر
بیشتر راجع به
عذر استالین
برای
نگاهداشتن
ارتش خود در
ایران فکر
کردم، بیشتر
از اعتمادم به
سیاست
شورویها
کاسته شد ...
اظهارات
استالین مبنی
بر این که او
از احتمال
خرابکاری در
معادن نفت باکو
به وسیلة
ایرانی ها
نگران است عذر
غیرموجهی
برای نگاه
داشتن ارتش
سرخ در خاک ایران
بود، و
مخصوصاً
اشارة او به
این که پس از انقضای
مهلت مقرر در
اعلامیة
تهران، موضوع
خارج کردن
نیروهای
شوروی را از
ایران مورد
بررسی قرار
خواهد داد « که
آیا این کار
به مصلحت هست یا
نه ! » نشان می
داد که نگرانی
های ما دربارة
انجام تعهدات
اعلامیة
تهران کاملاً
موجه بوده
است. به همین
جهت تصمیم
گرفتم در این
مورد کوشش
مجددی به عمل
آورده و
موقعیت خودمان
را نسبت به
تعهداتی که
داریم به
استالین بفهمانم.
مسئلة
ایران، اولین
مطلبی بود که
من در دومین ملاقات
خود با
استالین مطرح
کردم و به او
گفتم که من از
مطرح شدن
شکایت ایران
در اولین جلسة
مجمع عمومی
ملل متحد
نگران هستم و
افزودم که به
نظر من شایان
اهمیت است که دولتهای
بزرگ تعهدات
خود را نسبت
به کشورهای کوچک
محترم
بشمارند.
درضمن
یادآوری کردم
که اگر دولت
ایران نسبت به
خودداری دولت
شوروی از انجام
تعهدات خود به
سازمان ملل
متحد شکایت
کند ما
ناچاریم از
ایران
پشتیبانی
کنیم و موجب
نهایت تأسف
برای دولت
آمریکا خواهد
بود که در
آغاز کار
سازمان ملل
متحد با دولت
شوروی مخالفت
نماید. ارنست
بوین Ernest Bevin وزیر
خارجة
انگلستان
پیشنهاد کرد
کمیسیونی از
نمایندگان سه
دولت انتخاب
شود تا به
ایران رفته و
راه حلی برای
اختلافات
موجود پیدا
کنند. استالین
دربارة این
پیشنهاد نظر
قطعی ابراز
نکرد و من
مجدداً اظهار
امیدواری
کردم که وضعی
در ایران پیش
نیاید که
تولید
اختلافی بین ما
و شوروی
بنماید.
استالین در
جواب من گفت: «
نگران نباشید
ما کاری
نخواهیم کرد
که صورت شما
سرخ بشود !»
دسیسة
زیرکانة
انگلیس برای
تجزیة ایران
در
کنفرانس
وزیران خارجة
آمریکا،
شوروی و انگلیس
در مسکو
سرانجام
دربارة اصول
پیشنهاد وزیر
خارجة انگلیس
دربارة تشکیل
یک کمیسیون سه
جانبه برای
بررسی مسائل
ایران توافق
شد، ولی تشکیل
این کمیسیون،
که مفهوم دیگر
آن متزلزل
ساختن تعهدات
اعلامیة
تهران و باز
گذاشتن راه
تجدید نظر در
آن بود، در
تهران با
بدبینی تلقی
شد. رادیو
لندن در
برنامة فارسی
روز پانزدهم
دی ماه ۱۳۲۴
خود خبری
دربارة این
موضوع پخش کرد
که نقل آن ما
را از توضیحات
بیشتری در این
مورد بی نیاز
می سازد. عین
گفتار رادیو
لندن به شرح
زیر است:
« از
تهران خبر می
رسد که سر
ریدر بولارد
سفیر کبیر
انگلستان و
آقای والاس
مری سفیر کبیر
آمریکا در
تهران، به
دولت ایران
پیشنهاد کرده
اند که با یک
کمیتة سه نفری
که از
نمایندگان
شوروی،
انگلستان و
آمریکا تشکیل
شده همکاری
نماید تا
اوضاع ایران
را به طور
عموم و اوضاع
آذربایجان را
بالاخص مورد
بررسی قرار
دهند. دو سفیر
کبیر در این
باره با محمد
رضا شاه نیز
مذاکراتی
نموده و این
پیشنهاد را به
ایشان تقدیم کرده
اند. دولت
ایران هنوز
جواب منفی به
این پیشنهاد
نداده است و
شاید بخواهد
قبل از موافقت
با این
پیشنهاد آنرا
به مجلس شورای
ملی عرضه کند ... »
شاه در
مصاحبه با
کارانجیا
روزنامه نگار
هندی، طرح
بوین را «
توطئة تازه ای
برای تقسیم
ایران به
مناطق نفوذ »
خوانده و می
گوید: « به نظر
می رسد اساس
پیشنهادات
بوین این بود
که متفقین دولت
ایران را برای
دادن
اختیارات
بیشتر به
استانها تحت
فشار بگذارند
تا بعضی
ایالات
بتوانند
حکومت خودمختاری
برای خود
تشکیل دهند.
هرچند ظاهراً
این حکومتهای
خودمختار در
قالب انجمن
های ایالتی و
ولایتی، که در
قانون اساسی
ایران پیش
بینی شده جزئی
از ایران به
شمار می
آمدند، اما
طرح بوین در
واقع تشکیل
حکومتهای
خودمختاری را
در مناطقی
مانند
آذربایجان،
گیلان و
مازندران،
گرگان و
کردستان تحت
نفوذ و کنترل
شوروی و تشکیل
حکومتهای
خودمختار
خوزستان و
فارس را تحت
نفوذ و کنترل
انگلیس درنظر
داشت ... این در واقع
یک طرح جدید
تقسیم ایران
به مناطق نفوذ
مانند
قرارداد ۱۹۰۷
بود.
»
سوء نیت
انگلیسیها در
پیشنهاد
تشکیل کمیسیون
سه جانبه، در
تلگراف مورخ
دهم ژانویه
۱۹۴۶ (بیستم
دی ماه ۱۳۲۴)
والاس مری
سفیر آمریکا
در تهران به
وزیر خارجة
آمریکا نیز
منعکس شده است.
والاس مری در
این تلگراف می
گوید: « سر ریدر
بولارد در اصل
طرح پیشنهادی
مربوط به
تشکیل
کمیسیون سه جانبه
در ایران،
مخصوصاً به
وضع خوزستان
مهمترین
استان نفت خیز
ایران و وجود
یک اقلیت عرب
زبان در آنجا
اشاره کرده و
چنین به نظر
می رسد که
انگلیسیها
امکان جدا
کردن خوزستان
را از ایران
در ازاء تثبیت
موقعیت
شورویها در آذربایجان
در مد نظر
دارند ... »
در ۲۹ دی
ماه ۱۳۲۴ دولت
ایران دربارة
دخالت های
شوروی در شئون
ایران و دسیسه
های جداسازی
آذربایجان و
کردستان، به
شورای امنیت
شکایت می کند
و در ۳۰ همین
ماه ابراهیم
حکیمی نخست
وزیر به علت
عدم موفقیت در
قضیة
آذربایجان از
نخست وزیری
استعفاء داد.
در کتاب
مهم و معتبری
که در سال
۱۹۴۸ دربارة سیر
سیاست انگلیس
در خاورمیانه
چاپ شده، و
چاپ سوم آن در
سال ۱۹۸۸ به
دست نویسنده
رسیده است،
اسرار شگفت
آور و تازه ای
از توطئة
تجزیة ایران
با موافقت و
مشارکت
انگلیسیها
فاش شده است.
در این کتاب،
که از طرف
دانشگاه
معتبر
آکسفورد
انگلستان چاپ
شده و عنوان
آن «
امپراتوری
بریتانیا در
خاورمیانه »
است، در فصل
مربوط به
وقایع ایران
از سال ۱۹۴۵
به بعد، ابتدا
به مکاتبات سر
ریدر بولارد سفیر
کبیر وقت
انگلیس در
ایران با
وزارت خارجة انگلستان
بعد از خاتمة
جنگ دوم جهانی
اشاره شده
است. مطالعة
این مکاتبات و
تلگرافها، که
مربوط به
سالهای بعد از
جنگ است، نشان
می دهد که
سفیر لئیم و
بدخواه
انگلیس در
ایران در تمام
این گزارشها و
مکاتبات خود
با وزارت خارجة
انگلیس سعی در
تحقیر دولت و
مردم ایران و
تأکید بر «
طبیعی بودن »
احساسات
تجزیه طلبانة
مردم
آذربایجان
داشته است. در
یکی از این
گزارشها، که
به تاریخ سوم
مارس ۱۹۴۶ (۱۳
اسفند ۱۳۲۴)
خطاب به بوین
وزیر خارجة
انگلستان فرستاده
شده است،
بولارد از
حکومت پوشالی
دمکراتها در
تبریز به
عنوان « دولت
ملی آذربایجان
» نام برده و می
نویسد:
احساسات
جدائي طلبانه
در آذربایجان
ایران
نیرومندتر از
تمام
استانهای
دیگر است و
دلائل تاریخی
و طبیعی محکمی
دارد. « نامردی »
و عدم توجه
مأمورین دولتی
ایران به
خواستها و
احساسات مردم
آذربایجان
موجب شد که
اهالی
آذربایجان از
نیروهای مهاجم
روسی به منزلة
« آزاد
کنندگان » خود
استقبال
کردند (!!) مردم
آذربایجان
حتی روسها را بر
حاکمان فاسد و
ستمگر ایرانی
ترجیح می دهند
(!!) و به نظر می
رسد که
تمایلات
شدیدی به
پیوستن به
آذربایجان
شوروی در میان
آنها وجود
دارد ...
در کتابی
که به آن
اشاره شد و
محصول چندین
سال تحقیق
نویسندة
معتبری چون « ویلیام
راجر لوئیس »
است به
پیشنهاد بوین
برای تشکیل یک
کمیسیون سه
جانبه برای
بررسی مسائل ایران
هم اشاره شده
و ضمن آن آمده
است « بوین ترجیح
می داد مسئلة
ایران، به جای
اینکه در سازمان
ملل متحد مطرح
شود و متفقین
(زمان جنگ) را
در آغاز کار
این سازمان،
رو در روی یکدیگر
قرار دهد، بین
خود کشورهای
ذینفع حل و فصل
گردد. علاوه
بر آن بوین
نسبت به مقاصد
آمریکائیها
در ایران
بدگمان بود و
تصور می کرد
که انگلستان
در یک کمیسیون
سه جانبه برای
حل مسائل
مربوط به
ایران، بهتر
می تواند
منافع خود را
تأمین نماید،
تا این که این
موضوع به
جلسات سازمان
ملل متحد
کشانده شود.
از طرف دیگر «
بدترین »
نتیجه ای که
ممکن بود از
کنفرانس سه
جانبه حاصل
شود شناسائی
یک آذربایجان
مستقل بود، که
به حفظ بقیة
خاک ایران در
ازاء آن می
ارزید (!!)
شاه
علیرغم «
نصایح
مشفقانه ! » سر
ریدر بولارد حاضر
به قبول
پیشنهاد
تشکیل
کمیسیون سه
جانبه نشد و
نمایندگان مجلس
نیز به اشارة
او به مخالفت
با این
پیشنهاد برخاستند.
شاه در
مصاحبه با
کارانجیا
روزنامه نگار
هندی، ضمن بحث
دربارة وقایع
آذربایجان و
طرح تشکیل
کمیسیون سه
جانبه، نخست
وزیر وقت را
یک عامل
انگلیس معرفی
می کند و می
گوید
انگلیسیها می
خواستند به
دست او نقشة
تجزیه و تقسیم
ایران را به
مناطق نفوذ
عمل کنند و حکیمی
در اجرای
مقاصد
انگلیسیها در
ارجاع قضیه به
سازمان ملل
متحد تعلل می
کرد و حل قضیه
از طرف
کمیسیون سه
جانبه را بر
طرح شکایت
ایران در
سازمان ملل
متحد ترجیح می
داد
حکیمی
سرانجام تحت
فشار شاه و
مجلس مجبور شد
از مداخلات
دولت شوروی در
ایران به
سازمان ملل
متحد شکایت
کند و از فکر
حل مسئله از
طریق کمیسیون سه
جانبه انصراف
حاصل نماید.
در تاریخ ۱۹
ژانویه سال
۱۹۴۶ (۲۹ دی
ماه ۱۳۲۴) تقی
زاده سفیر کبیر
ایران در
لندن، که
درضمن
نمایندگی
ایران را در
سازمان ملل
متحد به عهده
داشت، طی نامه
ای به دبیرکل
سازمان ملل
متحد، ضمن تشریح
مداخلات دولت
شوروی در
ایران و بهانه
جوئی آن کشور
برای خودداری
از تخلیة
ایران، درخواست
رسیدگی به
شکایات ایران
را در شورای
امنیت سازمان
ملل متحد
نمود. سازمان
ملل متحد در
آن زمان تازه
شروع به کار
کرده بود و تا
آماده شدن
آسمانخراش
شیشه ای
سازمان در
نیویورک،
جلسات عمومی و
سایر
ارکانهای
سازمان در نیویورک،
جلسات مجمع
عمومی و سایر
ارکانهای سازمان
در لندن تشکیل
می شد. شکایت
ایران در دستور
کار شورای
امنیت قرار
گرفت و پس از
استماع
توضیحات
نمایندة
ایران و پاسخ
نمایندة شوروی،
در تاریخ سی
ام ژانویه
(دهم بهمن
۱۳۲۴) طی قطعنامه
ای به طرفین
توصیه شد
مستقیماً
برای حل
اختلافات خود
وارد مذاکره
شده و نتیجه
را تا یک ماه
بعد به اطلاع
شورا برسانند.
دولت حکیمی
پیش از تشکیل
جلسة شورای
امنیت برای
رسیدگی به
شکایت ایران
سقوط کرد و
احمد قوام (قوام
السلطنه
برادر وثوق
الدوله امضاء
کنندة
قرارداد
۱۹۰۷و
عموزادة مصدق
بود) روز ششم
بهمن ماه ۱۳۲۴
با رأی تمایل
اکثریت بسیار
ضعیفی (۵۳ رأی
موافق در
مقابل ۵۱ رأی)
به نخست وزیری
منصوب شد.
اولین کار
قوام السلطنه
پس از صدور
فرمان نخست
وزیری در روز
هفتم بهمن ماه
ارسال
تلگرافی به
عنوان
استالین و
اتلی (نخست
زیر انگلستان)
و بیرنس
وزیرخارجة
آمریکا و اعلام
آمادگی ایران
برای حل
اختلافات
موجود از طریق
مذاکرات
مستقیم بود.
قوام السلطنه
همچنین
تلگرافی به
عنوان تقی
زاده سفیر
کبیر ایران در
لندن و
نمایندة
ایران در
سازمان ملل متحد
فرستاد و از
او خواست که
شکایت ایران
را از شورای
امنیت پس
بگیرد، ولی
تقی زاده این
تلگراف را که
بعد از حضور
او در جلسة
شورای امنیت
رسیده بود، در
جلسة شورا
حضور یافت و
نطق مفصل و
مستدلی در
تشریح
مداخلات
شوروی و تعلل
و بهانه جوئی
آن کشور در
انجام تعهدات
خود نسبت به
ایران ایراد
نمود.
قوام
السلطنه روز
۲۵ بهمن ماه،
کابینة خود را
معرفی کرد و
علاوه بر سمت
نخست وزیری
سرپرستی دو
وزارتخانة
خارجه و کشور
را هم به عهده
گرفت. یکی از
اولین
اقدامات قوام
السلطنه در
مقام نخست وزیری
تغییر رئیس
ستاد ارتش و
رئیس کل
ژاندارمری و
فرماندار
نظامی تهران
بود، که نوعی
مبارزه طلبی
با شاه به
شمار می آمد.
قوام السلطنه
همچنین با
تعیین ملک
الشعراء بهار
به سمت وزیر فرهنگ
و مظفر فیروز
(پسر نصرت
الدولة فیروز)
که خصومت
دیرینه ای با
شاه داشت به
سمت معاون
نخست وزیر، بر
بدگمانی شاه
نسبت به خود افزود،
ولی شاه در آن
شرایط بحرانی
چاره ای جز
تسلیم و رضا
نداشت.
قوام
السلطنه روز
۲۹ بهمن ۱۳۲۴
با تعیین سهام
السلطان بیات
وزیر دارائی
کابینة خود به
سمت نایب نخست
وزیر در رأس
هیئتی عازم
مسکو شد و در
مدت بیست روز
توقف در مسکو
جلسات متعددی
با استالین و
مولوتف و سایر
مقامات شوروی
ملاقات و
مذاکره کرد.
در روز ۱۱
اسفند ۱۳۲۴
کلیة نیروهای
انگلیس طبق
عهدنامة سه
جانبه خاک
ایران را ترک
گفتند ولی
نیروهای
شوروی از
تخلیة ایران
خودداری نمودند.
در همین روز
رادیو مسکو
اعلام کرد که
شوروی قوای
خود را در یک
قسمت از خاک
ایران که تا
اندازه ای
آرام به نظر
می رسد خارج
خواهد کرد،
این نواحی
عبارتند از:
مشهد، شاهرود
و سمنان. ولی
قوای شوروی در
سایر نقاط
باقی خواهند ماند
تا اوضاع روشن
شود.
قوام
السلطنه
تاریخ مراجعت
خود را به
تهران طوری
تنظیم کرده
بود که مقارن
پایان دورة
چهاردهم مجلس
باشد و اجباری
برای حضور در
مجلس و گزارش
مذاکرات و اخذ
رأی اعتماد
نداشته باشد.
البته برای حفظ
ظاهر روز ۲۱
اسفند ۱۳۲۴ که
عمر مجلس
چهاردهم به
پایان می رسید
در مجلس حضور
یافت و در یک جلسة
خصوصی گزارشی
از مذاکرات
خود را در
مسکو به اطلاع
نمایندگان
رساند.
قوام
السلطنه در
پایان گزارش
خود که متضمن
هیچ نتیجة
مثبتی در حل
اختلافات
ایران و شوروی
نبود گفت « در
خاتمه باید
بگویم اگر
چنانچه اظهار
داشتم
مذاکرات ما
نتیجة مطلوب
نبخشید، البته
این اظهارات
نباید دلیل
یأس گردد. نه
تنها عقیدة
شخص من، بلکه
نظر تمام وطن
پرستان و
دوراندیشان
این است که
ملل ایران و
شوروی به حکم
عوامل زیاد
تاریخی و
همبستگی
طبیعی و
جغرافیائی و
احتیاج
متقابل
اقتصادی و
مقتضیات
فرهنگی و اجتماعی
باید با
یکدیگر دوست
صمیمی گردند و
روابط آنان
باید روی اصل
صداقت و
احترام کامل
متقابل که
لازمة صلح است
استوار شود و
هدف منشور
(ملل متحد) نیز
همین گونه
روابط صادقانه
و عادلانه و
صلح جویانه
است تا جهان و
مردم جهان از
آسیب جنگ و
خونریزی مصون
بمانند...
قوام
السلطنه
توافقهای
محرمانه ای را
که در سفر
مسکو با
استالین و
مولوتف به عمل
آورده بود فاش
نکرد، ولی
نتایج این
توافقها به تدریج
آشکار شد: در
روز ۲۹ اسفند
۱۳۲۴
سادچیکوف سفیر
کبیر جدید
روسیه وارد
تهران شد. وی
دارای
اختیارات
کامل برای حل
اختلافات
ایران و شوروی
بود. روز ۱۵
فروردین ۱۳۲۵
بین قوام
السلطنه و
سادچیکوف
سفیر جدید
شوروی
موافقتنامه
ای دربارة
تشکیل یک شرکت
مختلط نفت
ایران و شوروی
به امضاء
رسید. مدت
قرارداد
پنجاه سال و
حوزة عملیات
تمام مناطق
شمالی ایران
به استثنای
حاشیة مرزی
ایران با
ترکیه بود.
سهم شوروی در
این شرکت برای
۲۵ سال اول
قرارداد ۵۱
درصد و سهم
ایران ۴۹ درصد
درنظر گرفته
شده بود که در
۲۵ سال دوم
مساوی (پنجاه
پنجاه) می شد. قوام
السلطنه به
روسها قول
داده بود که
انتخابات
مجلس پانزدهم
را به ترتیبی
انجام خواهد داد،
که قرارداد
بدون برخورد
با مشکلی به
تصویب مجلس
برسد. پیرو
امضای این
قرارداد
اعلامیه ای در
سه ماده به
شرح زیر از
طرف دولتین
ایران و شوروی
انتشار یافت:
۱- قسمت
های ارتش سرخ
از تاریخ ۲۴
مارس ۱۹۴۶،
یعنی یکشنبه
چهارم
فروردین ۱۳۲۵
در ظرف یک ماه
و نیم تمام
خاک ایران را
تخلیه می
نماید.
۲- قرارداد
ایجاد شرکت
مختلط نفت
ایران و شوروی
و شرایط آن از
تاریخ ۲۴ مارس
تا انقضای مدت
هفت ماه برای
تصویب به مجلس
پانزدهم
پیشنهاد
خواهد شد.
۳- راجع
به آذربایجان
چون امر داخلی
ایران است ترتیب
مسالمت آمیزی
برای اجرای
اصلاحات طبق قوانین
موجود و با
روح خیرخواهی
نسبت به اهالی
آذربایجان
بین دولت و
اهالی
آذربایجان
داده خواهد شد.
در اینجا
لازم است
اشاره شود که
آقای ترومن
رئیس جمهور
آمریکا در اول
فروردین ماه
۱۳۲۵
اولتیماتوم
معروف خود را
برای دولت
شوروی فرستاد
و تهدید کرد
که اگر شوروی
ایران را
تخلیه نکند
آمریکا نیز
نیروهای خود را
وارد ایران
خواهد کرد.
همزمان
با شروع تخلیة
نیروهای
شوروی از ایران
مذاکرات با نمایندگان
آذربایجان به
ریاست پیشه
وری آغاز شد.
قوام السلطنه
برای خوشایند
روسها فعالیت
حزب توده را
آزاد گذاشت و
سه وزیر توده
ای وارد کابینة
خود کرد. قوام
السلطنه در
ملاقاتهای خود
با سفیران
انگلیس و
آمریکا به
آنها اطمینان
می داد که
ایران به
دامان روسها
نیافتاده و
فعالیت حزب
توده هم تحت
کنترل است.
آمریکائیها
بیشتر نگران
تخلیة ایران
از نیروهای
شوروی بودند،
ولی
انگلیسیها به
احتمال استمرار
نفوذ شورویها
در ایران و
عواقب تشکیل
یک پارلمان
طرفدار شوروی
و تصویب
قرارداد تشکیل
شرکت مختلط
نفت ایران و
شوروی می
اندیشیدند. روز
۱۶ آوریل ۱۹۴۶
(۲۷ فروردین
۱۳۲۵)، یعنی
دوازده روز پس
از اعلام
امضای
موافقتنامة
نفت ایران و
شوروی یک جلسة
اضطراری در
وزارت خارجة
انگلیس تشکیل
شد. موضوع
جلسه بررسی
اوضاع ایران و
بحث دربارة
گزارش « رابرت
هاو
Robert Howe » یکی
از معاونان
وزارت خارجة
انگلیس بود.
در این گزارش
به خطرات
گرایش ایران
به چپ و « تشکیل
یک پارلمان و
حکومت دست
نشانده در
ایران » که
منافع حیاتی
انگلستان را
به مخاطره
خواهد
انداخت،
اشاره شده و
آمده است که
روسها به بهره
برداری از
منافع نفت
شمال ایران
اکتفا نخواهند
کرد و بعد از
آنکه جای پای
خودشان را
محکم کردند
درصدد لغو
امتیاز شرکت
نفت انگلیس و
ایران و تصاحب
آن برخواهند
آمد. گزارش «
رابرت هاو » با
این جملات
ادامه می
یابد: « استقلال
ایران دیگر
امری پایان
یافته و مربوط
به گذشته است
و ما برای حفظ
منافع خود،
پیش از آنکه
خیلی دیر
بشود، باید
تاکتیک های
روسها را برای
خنثی کردن
نقشه های آنها
به کار بگیریم
و دولت مستقلی
در جنوب غربی
ایران
(خوزستان)
تشکیل دهیم ».
گزارش ها و
نظریاتی که دربارة
آن ابراز شده
بود برای بوین
(وزیر خارجة
انگلستان)
ارسال شد، ولی
بوین آن را
مسکوت گذاشت
تا سیر وقایع
بعدی در ایران
بکلی اجرای آن
را منتفی ساخت.
سیر
وقایع بعدی را
در اسناد
محرمانة
وزارت خارجة
آمریکا، که سی
سال بعد از
این وقایع
انتشار
یافته، و با
وجود اهمیت آن
از نظر تاریخ
ایران هنوز به
فارسی ترجمه
نشده است،
دنبال می کنیم.
این اسناد
حاوی نکاتی
است که برای
اولین بار
منتشر می شود.
این گزارشها
از جلد هفتم
گزارش روابط خارجی
آمریکا در سال
۱۹۴۶ استخراج
شده است.
جرج آلن
سفیر وقت
آمریکا در
ایران و معضل
آذربایجان
« جرج
آلن » سفیر
جدید آمریکا
در ایران که
در اردیبهشت
ماه سال ۱۳۲۵
مأموریت خود
را در ایران آغاز
کرد، در اولین
گزارش خود به
وزیر
امورخارجة
آمریکا، که به
تاریخ ۸ مه، (۱۸
اردیبهشت)
مخابره شده
است می نویسد «
قوام در اولین
ملاقاتم با
او، که امروز
صبح صورت گرفت،
از مشکلاتی که
در مذاکراتش
با پیشه وری
پیش آمده سخن
گفت. او با
تأکید بر این
که این قسمت از
صحبتهای او
خیلی محرمانه
است گفت آنقدر
که با شاه
مشکل دارد با
پیشه وری مشکل
ندارد و افزود
با پیشه وری
به توافق هائی
رسیده، ولی
شاه با اصول
این توافق ها
مخالفت می کند
و بیشتر تمایل
به استفاده از
نیروی نظامی برای
حل مسئلة
آذربایجان
است. قوام
افزود شاه فکر
می کند می
تواند با
اعزام یک نیروی
پنج شش هزار
نفری بر
آذربایجان
مسلط شود، در
حالیکه قسمتی
از این نیروها
ممکن است در
عمل به طرف
مقابل ملحق
شوند و بعلاوه
آذربایجانی ها
یک نیروی سی
هزار نفری
دارند که می
تواند بخوبی
با ارتش ایران
مقابله کند.
قوام سپس گفت مشکل
اصلی او از
آنجا ناشی می
شود که شاه در
مقام
فرماندهی کل
قوا ارتش را
در اختیار
دارد و از من
خواست که در
ملاقات آینده
ام با شاه،
بدون اینکه به
حرفهای او
اشاره نمایم،
شاه را نصیحت
کنم ... من از او
سئوال کردم
آیا کار تخلیة
نیروهای
شوروی از
ایران به
انجام رسیده است.
قوام گفت
مأمورینی که
از طرف دولت
به تبریز و
جلفا رفته اند
گزارش داده اند
که نیروهای
شوروی این دو
نقطه را تخلیه
کرده اند و
قرار است سفیر
شوروی
اعلامیه ای
دربارة خاتمة
کار تخلیه
منتشر نماید.
به او گفتم
اعلامیة سفیر
شوروی کافی
نیست و دولت
ایران باید با
اطمینان کامل
و اطلاعات دست
اول خاتمة
تخلیة ایران
را از نیروهای
شوروی به شورای
امنیت گزارش
بدهد ... »
جرج آلن
در گزارش مورخ
۱۳ مه (۲۳
اردیبهشت ۱۳۵۵)
خود می نویسد: «
قوام امروز
صبح به من خبر
داد که پیشه
وری و اعضای
هیئت
نمایندگی
آذربایجان در
حال عصبانیت
به تبریز
بازگشتند.
قوام افزود که
ناراحتی پیشه
وری و
همراهانش از
شکست مذاکرات
متوجه شخص او
نیست، زیرا می
دانند که او
طرفدار یک راه
حل مسالمت
آمیز و
جلوگیری از
خونریزی است.
قوام پرسید
اگر کار به
جنگ بکشد
شورای امنیت
چه کاری می
تواند برای ما
بکند. من بی
پرده به او
گفتم اگر
ایران می
خواهد از طرح دعوای
خود در شورای
امنیت نتیجه
بگیرد باید دلایل
روشنی دربارة
دخالت خارجی
ارائه بدهد و ملاحظه
کاری را کنار
بگذارد ... و
اضافه کردم که
اظهارات ضد و
نقیض علاء در
نیویورک و
مظفر فیروز در
تهران به
موقعیت ایران
لطمه می زند.
من در ضمن به
گزارش
مطبوعات
دربارة حضور
سفیر شوروی در
مذاکرات بین
قوام و پیشه
وری اشاره
کردم و گفتم
حضور نمایندة
شوروی در این
مذاکرات
دخالت
شورویها را در
امور ایران
توجیه می کند
و موضع ایران
را هنگام طرح
شکایت در شورای
امنیت تضعیف
می نماید ... »
سفیر
آمریکا در
گزارش مورخ ۱۵
مه (۲۵
اردیبهشت
۱۳۲۵) خود به
عنوان
وزیرخارجة
آمریکا می
نویسد « قوام
امروز این
عقیدة خود را
به من ابراز
کرد که دولت
ایران باید
امتیازی به
آذربایجان
بدهد و از آن
جمله به موضوع
فرماندهی
قوای آذربایجان
و تعیین
استاندار
اشاره نمود.
قوام گفت اگر
ما حاضر به
دادن این
امتیازات
نشویم ممکن
است
آذربایجان
اعلام
استقلال کند و
سلسلة پهلوی
را نفی نماید.
قوام افزود
شاه در جریان
مذاکرات اخیر
دخالت کرده و
مانع از
مصالحه با
پیشه وری شده
است. دربارة
سخنان شب
گذشتة پیشه
وری در رادیو
تبریز که شکست
مذاکرات
تهران را به
دخالت اشخاص
غیر مسئول
نسبت داده بود
گفت که منظور
او شاه بوده
است ... قوام از
من خواست که
از نفوذ خود
در شاه برای
جلب موافقت وی
با دادن
امتیازاتی به
آذربایجان
استفاده کنم و
اضافه کرد که
اگر او (شاه)
خواهان حفظ
تاج و تخت خود
و یکپارچگی
ایران است
باید با این
تقاضاها
موافقت نماید.
قوام سپس با
لحن تندتری
گفت اگر شاه
تن به سازش
ندهد خطر بروز
یک جنگ بین
ایران و شوروی
محتمل است. من
فکر می کنم که
اشارات قوام
به خطری شاه و
تاج و تخت او
را تهدید می
کند برای
وادار ساختن
وی به دادن
امتیازات
مورد نظرش در
مورد
آذربایجان است. »
سفیر
آمریکا گزارش
مفصل مورخ ۲۵
مه (پنجم
اردیبهشت
۱۳۲۵) خود را
به وزیر خارجة
آمریکا با این
مقدمه شروع می
کند که قوام السلطنه
ممکن است برای
خوشایند
شورویها شکایت
ایران را از
دستور شورای
امنیت خارج
کند و سپس با
اشاره به
ناآرامی هائی
که ممکن است
در ایران بروز
کند اطلاعات
زیر را برای
وزارت خارجة
آمریکا
مخابره می
نماید:
۱- با
اینکه
سربازان
اونیفورم پوش
ارتش سرخ ایران
را تخلیه کرده
اند هنوز عدة
قابل توجهی با
لباس شخصی یا
اونیفورم
ارتش
آذربایجان
باقی مانده
اند. نایب
کنسول آمریکا
در تبریز
(دوهر) تعداد
آنها را فقط
در تبریز ۲۵۰۰
نفر تخمین می
زند. البته
خیلی از آنها
از اهالی
آذربایجان شوروی
هستند و تشخیص
هویت واقعی
آنها روشن
نیست.
۲- دربارة
مداخلة
شورویها در
امور ایران به
جز موارد بالا
نمی توان مورد
مشخصی را
ارائه نمود.
در تبریز پیشه
وری مرتباً در
کنسولگری
شوروی با
کنسول ملاقات
می کند و
کنسول هم زیاد
به دیدن او می
رود و به نظر
می رسد که
پیشه وری در
تمام اقدامات
خود با او
مشورت می
نماید. در
تهران سفیر
شوروی از «
غیرقابل پیش
بینی بودن »
قوام سر در گم
شده و با این
که از بعضی
اقدامات حسین
علاء نمایندة
ایران در
سازمان ملل متحد
اظهار عدم
رضایت کرده
است، فکر می
کند علاء با
اطلاع او این
اقدامات را کرده
است.
۳- مظفر
فیروز (معاون
سیاسی قوام
السلطنه) در
عین حال که به
نظر می رسد
عامل اجرای
مقاصد شورویهاست،
جاه طلبی های
شخصی هم دارد
و هدف نهائی او
به دست گرفتن
قدرت انتقام
جوئی از شاه
است (پدر مظفر
فیروز را پدر
شاه فعلی کشته
است) ... خود قوام
فکر می کند که
می تواند با
شورویها و
نیروهای چپ
بازی کند و در موقع
خود چپ ها را
سر جای خودشان
بنشاند.
۴- در
حال حاضر دولت
ایران از
پیشنهاد
اعزام یک هیئت
تحقیق از طرف
شورای امنیت
به ایران
استقبال نمی
کند. ولی طرح
این موضوع می
تواند موقعیت
دولت را در
مذاکره با
آذربایجانی
ها تقویت
نماید.
سفیر
آمریکا پس از
این تلگراف با
شاه ملاقات می
کند و روز بعد
(ششم
اردیبهشت) در
تلگرافی به وزیر
امور خارجة
آمریکا می
نویسد که « شاه
از سیاست
انفعالی قوام
ناراضی است و
خواهان اطمینان
یافتن از
حمایت آمریکا
برای مقابله
با مداخلات
شورویهاست ». ولی
قوام السلطنه
در جلب رضایت
روسها تا آنجا
پیش می رود که
حسین علاء
نمایندة
ایران را در سازمان
ملل متحد از
مقام خود
معزول می
نماید و سه
وزیر توده ای
وارد کابینة
خود می کند.
پیش از تشکیل
کابینة
ائتلافی با
حزب توده
هیئتی به
ریاست مظفر
فیروز به
تبریز می رود
و موافقتنامه
ای با پیشه
وری امضا می
کند که بر اساس
آن مجلس خلق
آذربایجان به
انجمن ایالتی آذربایجان
تغییر نام می
دهد و سلام
الله جاوید
وزیر کشور
حکومت پیشه
وری حکم
استانداری آذربایجان
را دریافت می
نماید، ولی
آذربایجان
عملاً در
اختیار پیشه
وری و فرقة
دمکرات است و
این تغییر
ظاهری،
تغییری در
ماهیت جدائی آذربایجان
از ایران نمی
دهد. جرج آلن
سفیر آمریکا
در گزارش مورخ
۱۷ ژوئن (۲۷
خرداد ۱۳۲۵)
خود به وزیر
خارجة آمریکا
می نویسد «
توافق ۱۳ ژوئن
(۲۳ خرداد
۱۳۲۵) بین
تهران و تبریز
موفقیت بزرگی
برای قوام به
شمار نمی آید ...
من تصور می
کنم به جای
این که
آذربایجان به
قلمرو حاکمیت
ایران برگشته
باشد، ایران
تحت نفوذ آذربایجان
قرار گرفته و
نه فقط حزب
دمکرات آذربایجان
قدرت خود را
تمام و کمال
حفظ کرده، بلکه
حزب کمونیست
دیگر ایران
یعنی توده را
نیز در گسترش
نفوذ خود بر
اساس ایران
یاری خواهد
نمود ... ناظران
امور در اینجا
بیش از پیش دربارة
مقاصد واقعی
قوام دچار
تردید می شوند
و عموماً بر
این باورند که
او خود را بیش
از اندازه به
دامان
شورویها
انداخته و
راهی برای بازگشت
ندارد ... »
در ۲۷
خرداد همین
سال عباس
اسکندری مدیر
روزنامة
سیاست و یکی از
مؤسسین حزب
توده،
فرماندار
تهران شد و
دولت تصمیم می
گیرد هشت
میلیون ریال
برای اصلاحات
آذربایجان در
اختیار انجمن
ایالتی تبریز
قرار دهد.
احمد
قوام در ۹ تیر
ماه ۱۳۲۵ طی
پیامی تشکیل حزب
دمکرات ایران
را به اطلاع
ملت ایران
رسانید و
اعلامیه ای
مبنی بر
ائتلاف حزب
توده و حزب
دمکرات ایران
به امضای
آقایان اللهیار
صالح و مهندس
غلامعلی
فریور از طرف
حزب دمکرات
ایران و
آقایان دکتر
فریدون
کشاورز و ایرج
اسکندری و
ضیاء الدین
الموتی از طرف
حزب توده
انتشار یافت.
در ۲۳پیرو این
حرکت تیر ماه
۱۳۲۵ در تمام
مراکز نفتی
شرکت نفت ایران
و انگلیس در
خوزستان از
طرف کارگران
عضو اتحادیه
کارگران،
اعتصاب عمومی
اعلام گردید.
در نتیجه بین
دستجات مختلف
کارگران،
درگیری صورت
گرفت و جمعی
از قبایل عرب
نیز به این
درگیری و زد و
خورد پیوستند.
البته این
بحران از طرف
سفارت انگلیس
در تهران
رهبری می شد.
در ۲۹ تیر
ماه هیئت مؤسس
حزب دمکرات
ایران، احمد
قوام را به
سمت رهبر کل
حزب برگزید.
اعضای کمیته
مرکزی به این
شرح معرفی
شدند. سردار
فاخر حکمت،
مظفر فیروز،
محمد ولی
میرزا
فرمانفرمائیان،
موسوی زاده،
سید هاشم
وکیل، ابوالحسن
حائری زاده،
ابوالحسن
عمیدی نوری،
محمود محمود،
زین العابدین
فروزش،
ابوالحسن صادقی
و حسن
ارسنجانی.
جرج آلن
در گزارش مورخ
۶ اوت (۱۵
مرداد ۱۳۲۵)
خود به وزیر
خارجة آمریکا
می نویسد که «
قوام با وارد
کردن وزیران
توده ای به
کابینه اش شاه
و تمام مملکت
را غافلگیر
کرده است » و
اضافه می کند
که گویا برای
پیشه وری یا
یکی از
همکاران او هم
پستی در
کابینه اش در
نظر گرفته شده
است. سفیر
آمریکا سپس
عقیدة یکی از
اعضای هیئت
دیپلماتیک
آمریکا در
ایران را به
نام « روسو » که
قبلاً کنسول
آمریکا در تبریز
بوده است
منعکس کرده و
می نویسد « به
نظر روسو نه
فقط
آذربایجان،
بلکه باقیمانده
ایران هم به
تدریج تحت
کنترل شورویها
در می آید و
اگر وضع به
همین منوال
پیش برود، قوام
حتی اگر
بخواهد راه
بازگشت
نخواهد داشت ».
گزارش
مورخ ۲۵ اوت
(سوم شهریور
۱۳۲۵) سفیر
آمریکا به
وزیر خارجة آن
کشور نسبت به گزارشهای
قبلی او خوش
بینانه تر
است. جرج آلن پس
از اشاره به
مذاکرات جاری
بین دولت
ایران و هیئت
نمایندگی
آذربایجان
برای حل
اختلافات باقیمانده،
می نویسد: « من
نگرانی خود را
از گزارشهایی
که دربارة
موافقت دولت
ایران با حفظ وضع
فعلی نیروهای
مسلح
آذربایجان
دریافت داشته
ام، ابراز
نمودم و گفتم
وجود یک ارتش
مستقل در
آذربایجان که
عملاً تحت
کنترل شورویهاست
یک خطر دائمی
برای استقلال
و تمامیت ارضی
ایران به شمار
می آید. قوام
تأیید کرد که
نمایندگان
آذربایجان در
این مورد
پافشاری می کنند
ولی تأکید
نمود که حاضر
به قبول
درخواست آنها
نشده است.
قوام از
پذیرفتن
وزیران توده
ای به کابینه
اش نیز اظهار
پشیمانی کرد و
گفت من
امیدوار بودم
آنها با شرکت
در کابینه
بیشتر به
مصالح ملی
بیاندیشد و
موضع دولت را
دربرابر
شورویها
تقویت کنند،
ولی حالا می
بینم که آنها
را مثل گذشته
تابع سیاست
شوروی هستند.
قوام سپس گفت
حزب توده به
طور آشکار از
طرف سفارت
شوروی هدایت
می شود و
افزود در
جستجوی فرضت
مناسبی برای
طرد وزیران
توده ای از
کابینه است ».
گزارش
فوق همزمان با
آغاز شورش
عشایر فارس با
دسیسة انگلیس
علیه دولت
مرکزی مخابره
شده است. شورش
عشایر فارس که
در اوایل
شهریور ماه
آغاز شد در
اواخر این ماه
به تسلط عشایر
بر بخش اعظم
فارس انجامید
و برادران
قشقایی که در
رأس این شورش
قرار داشتند
روز ۳۱ شهریور
ماه ضمن
تلگرافی به
عنوان نخست
وزیر
امتیازاتی را
که به
آذربایجان
داده شده بود برای
خود مطالبه
نمودند. در
این تلگراف علاوه
بر خودمختاری
فارس و تشکیل
انجمن ایالتی
و ولایتی برای
ادارة امور
این استان،
اخراج وزیران
توده ای از
کابینه
درخواست شده
بود.
سفیر
آمریکا روز ۲۸
سپتامبر ۱۹۴۶
(ششم مهر ۱۳۲۵)
تلگرافی به
وزیر خارجة
آمریکا
مخابره می کند
که از نظر
روشن ساختن
نقش
انگلیسیها در
این موقعیت
حساس و بحرانی
حائز اهمیت
زیادی است.
جرج آلن در
تلگراف خود می
نویسد: «
شواهدی در دست
است که نشان
می دهد
انگلیسیها
تجزیه و جدائی
کامل
آذربایجان را
از ایران به
تبدیل تمامی
ایران به
منطقت نفوذ
شوروی ترجیح
می دهند. آنها
می گویند
بریدن و دور
انداختن یک
قسمت فاسد شدة
سیب بهتر از
این است که
بگذاریم این
لکة فاسد به
تمام سیب
سرایت کند ...
سفیر انگلیس
دیروز ضمن
مذاکراتی با
من گفت که
تلاش مداوم
دولت تهران
برای حفظ
آذربایجان به
عنوان بخشی از
ایران واقع
بینانه نیست و
ادامة این
رابطه موجب
گسترش نفوذ
شوروی به سراسر
ایران خواهد
شد. ظاهراً
نظر او این
است که دولت
تهران باید به
طور کامل با
حکومت تبریز
قطع رابطه کند
و با استقرار
یک نیروی
نظامی قوی در
مرزهای
آذربایجان از
نفوذ آنها به
بقیة خاک
ایران
جلوگیری به
عمل آورد. به
نظر او دولت
تهران به خاطر
حفظ
آذربایجان در
قلمرو حکومت
ایران
امتیازات
زیادی به
شورویها داده،
که مشارکت
وزیران توده
ای در کابینه
یکی از آنهاست
و این وضع
تمام ایران را
در خطر نفوذ و
سلطة شوروی
قرار خواهد
داد
».
سفیر
آمریکا در
گزارش خود
اضافه می کند
که انگلیسیها
بیشتر به
منافع نفتی
خود در ایران
می اندیشند تا
استقلال
ایران. او در
خاتمه می
نویسد برخلاف
نظر سفیر
انگلیس « من
معتقدم که
جدائی آذربایجان
از ایران از
فشار شوروی بر
ایران نخواهد
کاست، بلکه
آنها را در
موقعیت
نیرومندتری برای
رسیدن به
اهداف دیگر
خود در ایران
قرار خواهد
داد. من هنوز
نمی توانم این
نظر را قبول
کنم که
آذربایجان از
دست رفته است ...
و معتقدم که
ما باید با
همة توان خود
به حمایت از
تمامیت ارضی
ایران براساس
اعلامیة
تهران و منشور
ملل متحد
ادامه بدهیم ».
روز سی ام
سپتامبر (هشتم
مهر ۱۳۲۵)
سفیر آمریکا
به تقاضای
قوام السلطنه
با او ملاقات
می کند و در گزارشی
به همین تاریخ
به وزارت
خارجة آمریکا می
نویسد که قوام
پس از حوادث
جنوب از ادامة
سیاست آشتی
جویانة خود در
مسئلة
آذربایجان مأیوس
شده و برای حل
مشکلات خود از
ما کمک می خواهد.
درپی این
تلگراف،
آچسون Acheson که در غیاب
بیرنس کفالت
وزارت خارجة
آمریکا را به
عهده دارد،
تلگرافی به
تاریخ اول
اکتبر (نهم مهر
۱۳۲۵) به
عنوان
وزیرخارجة
آمریکا که در
پاریس است
مخابره کرده و
ضمن آن می
نویسد: « ما از سیر
حوادث اخیر در
ایران نگران
هستیم. این
وضع که خطر
مداخلة
احتمالی
انگلستان و
شوروی را در
یک جنگ داخلی
در ایران در
بر دارد،
تهدیدی برای
صلح و امنیت
بین المللی به
شمار می آید.
به فرض این که
خطر چنین
مداخله ای هم
وجود نداشته
باشد، تهدیدی
که متوجه
استقلال و حاکمیت
ایران است با
اصول منشور
ملل متحد و سیاست
ایالات متحدة
آمریکا
مغایرت دارد.
ادامة این
اوضاع ممکن
است به تقسیم
ایران به دو
منطقة نفوذ یا
تسلط یک قدرت
خارجی بر ایران
منجر شود. در
این شرایط
بهترین راه حل
ممکن برای حفظ
استقلال
ایران تقویت
قوام و مطمئن
ساختن او از
کمک و حمایت
آمریکاست ... »
این تلگراف با
تأیید
وزیرخارجة
آمریکا به
تهران مخابره می
شود و جرج
آلن، قوام
السلطنه را از
حمایت آمریکا
مطمئن می
سازد. قوام
السلطنه
تصمیم می گیرد
شخصاً برای
حضور در مجمع
عمومی سازمان
ملل متحد و
مذاکره با
مقامات دولت
آمریکا عازم
آن کشور بشود.
جرج آلن
روز پنجم
اکتبر (۱۳ مهر
۱۳۲۵) تلگراف
دیگری به
وزارت خارجة
آمریکا
مخابره کرده و
ضمن آن می
نویسد: « قوام
امروز به من
گفت که مجبور
شده است از
برنامة قبلی
خود برای حضور
در اجلاس مجمع
عمومی سازمان
ملل متحد
منصرف شود،
زیرا سفیر
شوروی او را
برای انجام
انتخابات
فوری تحت فشار
قرار داده است
و در این
شرایط نمی
تواند از
ایران خارج
شود ... به نظر من
انتخابات در
ایران در
شرایط کنونی
نمایش خنده
آوری بیش نخواهد
بود، ولی
منظور
شورویها را
برای تصویب قرارداد
نفت برخواهد
آورد ... » سفیر
آمریکا فردای
همین روز (۱۴
مهر ۱۳۲۵) ضمن
تلگراف دیگری
به واشنگتن می
نویسد: « شاه
دیشب به من
گفت که فرمان شروع
انتخابات را
امضا کرده است.
شاه گفت در
امضای این
فرمان تردید
داشته، ولی
نمی توانست
مسئولیت
عواقب تأخیر
بیشتر در انجام
انتخابات را
به عهده
بگیرد. شاه از
این بیم دارد
که در مجلس
آینده فقط دو
گروه نمایندگان
دست نشاندة
شوروی یا
طرفدار قوام
حضور داشته
باشند و فکر
می کند که
نمایندگان
گروه اخیر
(طرفداران
قوام) هم تحت
شرایط موجود
به طرف
شورویها
گرایش پیدا
کنند و « فاتحة
استقلال
ایران خوانده
شود ». شاه می
گفت چون قوام
خود یک حزب
سیاسی تشکیل
داده باید
استعفا بدهد و
انتخابات به
وسیلة یک دولت
بیطرف انجام
شود. علت اصلی
نگران های شاه
این است که می
ترسد مجلس
آینده تحت
کنترل قوام و
مظفر فیروز،
موقعیت خود را
به خطر
بیاندازد ... من
نمی توانم حدس
بزنم که شاه
بالاخره چه
کار خواهد
کرد، شاید هم
مثل بسیاری
موارد دیگر
هیچ کاری نکند
و منتظر سیر
حوادث بنشیند ... »
قوام
السلطنه روز
۲۵ مهرماه
۱۳۲۵، در اثر
فشار آمریکائیها
استعفاء داد.
شاه استعفای
کابینه را
پذیرفت و
مجدداً قوام
السلطنه را
مأمور تشکیل
کابینه کرد.
در کابینة
جدید که روز
۲۷ مهرماه به
حضور شاه
معرفی شد
وزرای توده ای
جای خود را به
وزیران دیگری
داده بودند.
هدف از استعفا
و تغییر
کابینه فقط
اخراج وزیران
توده ای از
دولت بود. یک
تغییر عمدة
دیگر در دولت،
خروج مظفر
فیروز از
کابینه و
تعیین او به
سمت سفیر
ایران در مسکو
بود.
جرج آلن
در گزارشی که
روز ۱۹ اکتبر
(۲۷ مهر ماه ۱۳۲۵)
پس از معرفی
کابینة جدید
به وزارت
خارجة آمریکا
مخابره کرده
از قول خود
قوام می نویسد
که تغییر
کابینه و
اخراج وزیران
توده ای تصمیم
و ابتکار خود
او بوده و
مظفر فیروز
برای حفظ
روابط
دوستانه با
شوروی به سمت
سفیر ایران در
مسکو تعیین
شده است.
شاه و
قوام توافق می
کنند که اعلام
تغییر کابینه
۲۵ ساعت به
تعویق بیافتد
و موضوع
محرمانه بماند
تا تدابیر
لازم برای
مقابله با
تظاهرات
احتمالی حزب
توده اتخاذ
گردد. ولی
قوام موضوع را
با مظفر فیروز
در میان می
گذارد و او هم
بلافاصله
جریان را به سفیر
شوروی اطلاع
می دهد.
سادچیکف سفیر
شوروی شبانه
به دیدن قوام
می رود و با
لحن تند و
تهدید آمیزی
با وی سخن می
گوید. قوام
صبح روز بعد
(۲۶ مهر)
مجدداً به
حضور شاه می
رسد و با حالتی
مضطرب و متشنج
می گوید در
صورت تغییر
کابینه ممکن
است نیروهای
شوروی دوباره
به ایران حمله
ور شوند. شاه
می گوید او
تصور نمی کند
شورویها به
خاطر تغییر
کابینه به
ایران تجاوز
کنند، و به
فرض اینکه
چنین کنند
ایران می
تواند از
سازمان ملل
متحد تقاضای
کمک کند. شاه
بر تغییر
کابینه تأکید
می کند و قوام
فردای آن روز
اعضای دولت
جدید خود را
به حضور شاه معرفی
می نماید.
نجات
آذربایجان
ارتباط
پنهانی و
مستقیم شاه با
کاخ سفید واشنگتن
از همین تاریخ
آغاز می شود.
پیامهای
متبادله بین
شاه و ترومن
رئیس جمهور
وقت آمریکا، و
بعضی پیغامها
که از طریق
سفیر آمریکا
ارسال یا دریافت
شده است،
ازجمله اسناد
« بکلی سری » است
که در میان
اسناد منتشر
شده از طرف
وزارت خارجة آمریکا
می باشد. باید
اشاره شود که
شاه و ارتش بدون
کمک آمریکا که
در آن زمان تنها
کشور دارندة
سلاح اتمی
بود، جرأت نمی
کرد به چنان
عمل جسورانه
ای، که خطر
رویاروئی با
شوروی را
داشت، دست
بزند.
به
هرحال،
نمایندة
آمریکا در
سازمان ملل
متحد به شوروی
اولتیماتوم
داد و گفت که
اگر روسها رأس
تاریخ معینی
نیروهایشان
را از ایران
خارج نکنند
کار به جنگ
سوم جهانی
کشیده خواهد
شد و در این
جنگ فاتح
آمریکا است که
خستگی جنگ دوم
را احساس
نکرده، حال
آنکه شوروی
خستگی جنگ را
بیش از همه
احساس نموده
است (البته
معلوم نیست
شوروی که خسته
می شود، چون
با همان خستگی
نیمی از اروپا
را تسخیر کرد
و کمونیست
نمود !). نتیجة اقدامات
آمریکا این شد
که در فروردین
۱۳۲۵ روسها ۶
یا ۸ لشکرشان
را از خاک
ایران خارج
کردند، ولی
حکومت دست
نشانده شان را
در آذربایجان
باقی گذاردند.
مسئله
آذربایجان،
چه خروج ارتش
سرخ و چه حوادث
بعدی و سقوط
پیشه وری،
محمدرضا را به
شدت مرعوب
آمریکا کرد.
او یک بار به
فردوست گفت: «
این
آمریکائیها
عجب قدرتمندند
و واقعاً اتکا
بر آنها موجب
شد که
آذربایجان از
چنگ شورویها
خلاص شود ! » در
واقع اگر
محمدرضا
انگلیسیها را
عامل به سلطنت
رسیدنش می دانست،
آمریکائیها
را ناجی
آذربایجان
محسوب می داشت
و به همین
دلیل بود که
بعداً در سال
۱۳۲۸ مسافرت
رسمی خود را
برای تشکر در
مسئله
آذربایجان به
آمریکا کرد.
در واقع می
توان گفت که
حوادث
آذربایجان
سرآغازی شد که
محمدرضا به
سوی قدرت قوی
تر، یعنی
آمریکا، روی
آورد، هرچند
روابط حسنه اش
را با انگلیس
نیز حفظ کرد.
نیروهای
شوروی در
اوایل سال
۱۳۲۵ ایران را
ترک کردند،
ولی در
آذربایجان
حکومت خودمختار
پیشه وری را
با بیش از یک
میلیون قبضه
سلاحهای نو به
جای گذاشتند.
به
هرحال، با طرح
آمریکایی ها
قرارشد که
ایران با ارتش
به آذربایجان
حمله کند. دو
لشکر به سمت
آذربایجان
حرکت داده شد:
یکی به
فرماندهی سرتیپ
پورهاشمی از
محور میانه-
تبریز و دیگری
به فرماندهی
سرتیپ ضرابی
از محور
میانه- مراغه-
تبریز. هاشمی
اهل تبریز بود
و در منطقه
نفوذی داشت،
ضرابی هم اهل
کاشان بود و
بعداً با درجة
سرلشکری رئیس
کل شهربانی
شد. موقعی که
این دو ستون
حرکت می کردند
محمد رضا شاه
از فردوست خواست
که با
هواپیمای یک
موتوره
بازدیدی کنند.
می خواستند
سوار شوند که
رزم آرا هم
آمد. او در آن
موقع رئیس
ستاد ارتش
بود. رزم آرا
در هواپیما
نقشه ای را
نشان داد و
توضیح داد که
تصمیم و طرح
آمریکایی ها
این است و به
تصویب محمد رضا
شاه هم رسیده
بود.
این دو
لشگر بدون
مقاومت جدی
حزب دمکرات
وارد تبریز می
شوند.
روز ۲۲
آذر ۱۳۲۵،
محمدرضا شاه
به فردوست
گفت: « امروز یک
هواپیما قرار
است به تبریز
برود و برای
ارتش پول
ببرد. تو هم با
آنها برو و پس
از ۴۸ ساعت
مراجعت کن و
وضع را برای
من و رئیس
ستاد (رزم آرا)
تعریف کن ! »
فردوست با
هواپیما حرکت
کرد. در
هواپیما ۵
میلیون تومان
پول بود و یک
نماینده از
بانک. سرتیپ
پورهاشمی به
ستاد تلفن
کرده بود که
ما پول نداریم
و شدیداً به
اسکناس نیاز
داریم و
قرارشد که فردوست
این پول را به
پورهاشمی
برساند و
اوضاع را نیز
ببیند و به
شاه و رزم آرا
گزارش دهد.
وارد فرودگاه
تبریز که شد،
ساختمان آن هنوز
می سوخت.
فردوست با
کامیون به شهر
رفت. تمام
مسیر و سطح
خیابانها
مملو از جمعیت
بود و همه یک
سلاح (تفنگ)
داشتند و به
نفع ارتش
تظاهرات می
کردند و
دائماً تیر
هوایی خالی می
کردند و باز
هم به دنبال
طرفداران
پیشه وری
بودند و آنها
را از خانه
هایشان بیرون
آورده و خود
آنها
اعدامشان می
کردند. در
کنار خیابانها
جسد اعدام شده
ها زیاد دیده
می شد و حدود
۲۰۰۰ الی ۳۰۰۰
نفر را اعدام
کرده بودند.
پیشه وری و
غلام یحیی و
اعضاء دولت و
مجلس
خودمختار و همه
افراد رده
بالا از طریق
پل جلفا به
قفقاز رفته و
شهر را کاملاً
تخلیه کرده بودند.
درنتیجه
اهالی تبریز
از ترس کشتار
تا بستان آباد
به استقبال
ارتش آمده
بودند، که ما
پیشه وری را
بیرون کردیم و
شهر در اختیار
ماست. فرمانده
لشکر (پور
هاشمی) دستور
می دهد که
سریعاً فرقه
ای ها را
تعقیب کنند،
ولی هرچه می
روند می بینند
خبری نیست و
آنها از مرز هم
رد شده اند.
بنابراین،
مسئله تصرف
آذربایجان
جدی نبود و
اگر جدی بود
با توجه به
مواضع قافلان
کوه و کوههای
عجیب آن، ده
لشگر هم نمی
توانست آنجا
را تصرف کند.
البته تعدادی
از فرقه ای ها
با دسته های
کوچک تفنگدار
به کوهها رفته
بودند که توسط
چریک های
دولتی آذربایجان
(تفنگچی های
ذوالفقاری)
دستگیر و
زندانی و
اعدام شدند.
از سال
بعد، محمدرضا
دستور داد که
روز ۲۱ آذر به
عنوان « روز
نجات
آذربایجان »
جشن گرفته شود
و ارتش رژه
برود. در
حالیکه در این
ماجرا، ارتش و
محمدرضا نقش
اساسی
نداشتند. خروج
نیروهای
شوروی و عدم
مقاومت فرقة
دمکرات در
واقع تلاش
آمریکا بود و
ارتش بدون هیچ
مقاومتی وارد
تبریز شد. حتی
همان فرمانده
دژبان تبریز،
که خیلی اصرار
داشت نشان دهد
که آنها هم
نقشی داشته
اند، اعتراف
می کرد که مردم
تبریز، تا
بُِِِستان
آباد به استقبال
ارتش آمدند.
ترومن
بعدها فاش کرد
که در سال
۱۹۴۶ دو بار
به استالین
دربارة ایران
اولتیماتوم
داده، که بار
اول مربوط به
اوایل همین
سال (ماه مارس)
دربارة تخلیة
ایران از
نیروهای
شوروی و بار
دوم در اواخر
این سال (ماه
دسامبر) هنگام
حملة ارتش به
آذربایجان
است. در
اولتیماتوم
اول ترومن به
استالین
اخطار کرده
بود که اگر
نیروهای خود
را از ایران
خارج نکند،
آمریکا هم
نیروی خود را
وارد ایران
خواهد کرد.
اولتیماتوم
دوم متضمن
تهدید
استفاده از
سلاح اتمی
بود، و
استالین که
قبلاً بی
پروائی ترومن
را در استفاده
از بمب اتمی
بر فراز ژاپن
دیده بود، نمی
توانست تهدید
به کار بردن
این سلاح را
در آذربایجان
و قفقاز و
منابع نفتی
شوروی نادیده
بگیرد.
فرمان
عقب نشینی
نیروهای فرقة
دمکرات از آذربایجان،
پس از عبور
نیروهای ارتش
از معبر قافلانکوه
و تصرف میانه،
با چنان شتابی
از مسکو صادر
شد که عده ای
از سران و
اعضای مؤثر
فرقه فرصت
فرار نیافتند
و به دست مردم
یا نیروهای
نظامی کشته
شدند. خود
پیشه وری هم
به طور قطع تا
۲۴ ساعت قبل
از حملة ارتش
از سرنوشت خود
خبر نداشت،
زیرا درست یک
روز قبل از
ورود ارتش به
آذربایجان،
شعار معروف «
ئولمک وار-
دونمک یوخدور
» یا « مرگ هست و
بازگشت نیست »
خود را در
رادیو تبریز
تکرار می
کردند.
ظاهراً
سفیر شوروی در
تهران هم از
علت این تغییر
ناگهانی
سیاست
استالین و
فرمان بازگشت
نیروهای فرقه
از آذربایجان
خبر نداشته،
زیرا بطوریکه
شاه در مصاحبة
خود کارانجیا
روزنامه نگار
هندی می گوید،
پس از صدور
فرمان حملة
نیروهای ارتش
به آذربایجان
سفیر شوروی از
وی تقاضای
ملاقات فوری
می کند. شاه
هنگامی سفیر
را به حضور می
پذیرد که نیروهای
ارتش در حال
پیشروی در
داخل
آذربایجان هستند.
سفیر به شدت
به عملیات
تهاجمی ارتش
در آذربایجان
اعتراض می کند
و می گوید این
عمل صلح جهانی
را به خطر
خواهد انداخت.
سفیر از شاه
می خواهد که
فوراً دستور
عقب نشینی
ارتش را از
آذربایجان
صادر نماید و
تهدید می کند
که ادامة این
عملیات به جنگ
و خونریزی
طولانی خواهد
انجامید. شاه
تلگرافی را که
همان موقع به
دستش رسیده
بود برای سفیر
می خواند و می
گوید « نگران
نباشید، در
هیچ نقطه ای
مقاومت نشده و
تبریز هم بدون
خونریزی
تسلیم گردیده
است ! ». شاه می
گوید « وقتی
این تلگراف ها
را برای سفیر
خواندم هاج و
واج ماند و
بدون اینکه یک
کلمة دیگر حرف
بزند کاخ را
ترک گفت ... »
لغو
قرارداد
پیشنهادی نفت
با شوروی
شاه پس از
ختم غائلة
آذربایجان به
موقعیتی دست
یافت که هرگز
تا آن زمان
تجربه نکرده
بود. بعد از
این ماجرا شاه
می توانست
بدون برخورد
با کوچک ترین
مشکلی، قوام
السلطنه را از
کار برکنار
کند و نخست
وزیر دیگری را
به جای او
بگذارد، ولی
ترجیح داد
انتخابات
دورة پانزدهم
به دست قوام
السلطنه
انجام شود و
به اصطلاح
معروف، شتری
را که خود
بالا برده و
مسئولیت طرح
قرارداد نفت
با شوروی را
در مجلس
آینده، خود به
عهده بگیرد.
شاه در
انتخابات
مجلس پانزدهم
نیز بطور
غیرمستقیم
دخالت کرد و
بسیاری از نمایندگانی
که ظاهراً به
عنوان نامزدهای
انتخاباتی
حزب دمکرات
قوام السلطنه
به مجلس راه
یافتند در
واقع برگزیدة
خود شاه
بودند. قوام
السلطنه
قرارداد نفت
را در مجلسی
که خود ساخته
و پرداخته بود
مطرح کرد و
همین مجلس با اکثریت
قریب به اتفاق
(۱۰۲ رأی در
مقابل ۲ رأی) قرارداد
نفت را باطل
اعلام کرد.
در مادة
واحده ای که
در جلسة مورخ
۱۹ مهر ماه
۱۳۲۶ مجلس به
تصویب رسید
آمده بود که
هرچند نخست وزیر
در انجام
مذاکرات برای
عقد قرارداد
با دولت شوروی
حسن نیت
داشته، اقدام
ایشان با توجه
به قانون مصوب
۱۱ آذر ۱۳۲۳
(طرح قانونی
منع دادن
امتیاز نفت به
خارجیان توسط
دولت) قانونی
نبوده است. در
همین مادة
واحده آمده
است که دولت
مکلف است در
کلیة مواردی
که حقوق ملت ایران
نسبت به منابع
ثروت کشور اعم
از منابع زیرزمینی
و غیر از آن،
مورد تضییع
واقع شده است،
به خصوص راجع
به نفت جنوب،
به منظور
استیفای حقوق
ملی مذاکرات و
اقدامات
لازمه را به
عمل آورد و
مجلس شورای
ملی را از
نتیجة آن مطلع
سازد.
قوام
السلطنه رد
قرارداد
تشکیل شرکت
مختلط نفت
ایران و شوروی
را دو هفته
بعد طی نامه
ای به سفارت
شوروی اطلاع
داد. در این
زمان مأموریت
قوام السلطنه
هم پایان
پذیرفت و
انگلیس که دیگر
موجبی برای
ادامة حکومت
او نمی دید،
مقدمات سقوط
کابینة او را
فراهم ساخت.
ده نفر از
وزیران
کابینة قوام
السلطنه
استعفاء
کردند و قوام
السلطنه در
روز ۱۸ آذر ۱۳۲۶
برای اطمینان
از حمایت مجلس
و معرفی وزیران
جدید تقاضای
رأی اعتماد
کرد. از ۱۱۲
نفر عدة حاضر
فقط ۴۶ نفر به
او رأی موافق
دادند و به
این ترتیب
قوام السلطنه
از طرف مجلس که
خود ساخته و
پرداخته بود
طرد گردید. در
۸ دی ماه همان
سال قوام
ایران را به
سوی اروپا ترک
کرد. پس از
قوام باز هم
حکیمی مدتی
نخست وزیر شد.
(در
همین زمان در
روز ۹ بهمن
۱۳۲۶ گاندی
پیشوای معروف
هندوستان به
قتل رسید. در
۲۷ بهمن لایحة
خرید ده
میلیون دلار
اسلحه از دولت
آمریکا به
تصویب رسید.)
در ۱۶
بهمن همین سال
باقر شاهرودی
وزیر کشاورزی
در پاسخ
اعتراضات
عباس اسلامی
نسبت به جوازهای
چوب و قطع
اشجار جنگلی
گفت: در سال
۱۳۲۵ جمعاً
۳۰۸۷۰ متر
مکعب و ۱۴۰۵۰۰
درخت به نام
بنگاههای
وابسته به
دولت و تعداد
۴۷۰۰۰ متر
مکعب به نام
پنج نفر به
شرح زیر جواز
صادر شده است:
۱- ابراهیم
قوام (قوام
السلطنه)
۲۰۰۰۰ متر
مکعب ۲-
منوچهر
کلبادی ۱۰۰۰۰
متر مکعب ۳-
جلال الدین تاجیک
۲۰۰۰ متر مکعب
۴- محمد معتمد
دماوندی ۵۰۰۰
متر مکعب ۵- حاجی
محمد مددی
۲۰۰۰ متر
مکعب. (چپاول
قانونی دولتی
ثروت ملی)
زمینه
سازی قدرت
گرفتن محمد
رضا شاه
در تاریخ
۱۸ خرداد ۱۳۲۷
یعنی پس از ۲۳
هفته نخست
وزیری، حکیمی
جای خود را به
عبدالحسین
هژیر داد. به
دنبال نخست
وزیری
عبدالحسین
هژیر ابتدا
دانشجویان
داشکدة حقوق و
سپس
دانشجویان
دانشکدة فنی
در صفوف منظم
و متشکل به
سمت مجلس حرکت
کردند و در
میدان
بهارستان
برای اعتراض
به نخست وزیری
هژیر در میدان
بهارستان دست
به تظاهرات
زدند. در همان
زمان عدة
کثیری از
طبقات مختلف و
بازاریان نیز
در میدان
بهارستان
حضور یافتند.
البته
گفته شد که
این تظاهرات
به دستور آیت
الله سید محمد
کاشانی
(انگلوفیل،
رهبر واقعی
فدائیان اسلام
شاخة اخوان
المسلمین)
صورت گرفت. به
دنبال تظاهرات
شدید علیه
زمامداری
هژیر در
شهرستانهای
قم، مشهد،
اصفهان و
قزوین علیه
هژیر تظاهرات
شدیدی صورت
گرفت و تظاهر
کنندگان حامل
عکسهایی از
آیت الله
کاشانی بودند.
در روز ۲۷ خرداد
۱۳۲۷ چندین
هزار بازاری و
اهل عمامه
درحالیکه
قرآنی بر سر
داشتند به
رهبری سید
مجتبی نواب
صفوی سردستة
فدائیان
اسلام در
میدان بهارستان
علیه هژیر به
تظاهرات
پرداختند و زد
و خورد بین
گارد مجلس و
مأموران
انتظامی و جمعیت
تظاهرکنندگان
روی داد و عده
ای مجروح شدند.
در روز ۲۶
تیرماه ۱۳۲۷
عباس اسکندری
(نمایندة توده
ای مجلس)،
دولت هژیر را
به علت سوء
سیاست داخلی و
خارجی و بحرین
استیضاح کرد.
(در ۳۱ تیر ماه
۱۳۲۷ ارتباط
تلفنی بین
تهران و لندن
برقرار
گردید). در ۲
شهریور ماه
۱۳۲۷ عباس
خلیلی مدیر
روزنامه «
اقدام » به
نیابت ریاست
عمومی اتحاد
اسلام انتخاب
شد (پروژة
استعمار
مذهبی انگلیس
در هماهنگ
کردن
مسلمانان تندرو
زیر مجموعه ای
به نام اتحاد
اسلامی زیر نظر
عربستان
سعودی و اخوان
المسلمین).
در ۱۵ آذر
۱۳۲۷ هژیر و
همة وزیران،
استعفای خود
را به شاه
دادند و مجلس
شورای ملی
تمایل خود را
به نخست وزیری
محمد ساعد
اعلام کرد و
فرمان صادر شد
و ساعد وزیران
خود را به شرح
زیر معرفی
کرد: محسن صدر
وزیر
دادگستری،
دکتر امیر اعلم
وزیر بهداری،
سپهبد امیر
احمدی وزیر
جنگ، علی اصغر
حکمت وزیر
خارجه، دکتر
محمد سجادی
وزیر فرهنگ،
عباس قلی
گلشاییان
وزیر دارائی،
نادر آراسته
وزیر پست و
تلگراف
وتلفن، دکتر
منوچهر اقبال
وزیر راه،
آقاخان اشرفی
وزیر اقتصاد
ملی، دکتر
احمد مقبل
وزیر کشاورزی،
جمال امامی
وزیر مشاور،
دکتر هادی
طاهری وزیر
مشاور.
در روز ۷
بهمن ۱۳۲۷
عباس اسکندری
(توده ای
انگلیسی) نطق
بسیار مشروحی
در طی جلسه در
مجلس ایراد
کرد و تقاضا
نمود امتیاز
نفت باید لغو
شود (شروع
برنامه ریزی
ملی کردن نفت
توسط آمریکا و
انگلیس) و در
این نطق به
شدت تقی زاده
را مورد حمله
قرارداد. تقی
زاده در پاسخ
پرده از روی
تجدید
قرارداد نفت
برداشت. در
این زمان
تظارات شدیدی
از طرف
دانشجویان
دانشگاه برای
الغاء
قرارداد نفت و
تعطیل بانک
شاهی در ایران
صورت گرفت و
درنتیجه
هیئتی از طرف
دولت به ریاست
گلشائیان
وزیر دارائی
برای مذاکره
با نمایندگان
شرکت نفت جنوب
تعیین گردید.
در ۱۵
بهمن سال ۱۳۲۷
در دانشگاه تهران
ظاهراً به شاه
تیراندازی می
شود با وجودی
که ضارب در
نزدیکی شاه
قرار داشت،
گلوله ها مؤثر
نیافتاد. ضارب
ناصر
فخرآرائی
ظاهراً خبرنگار
روزنامه پرچم
اسلام ولی عضو
حزب توده ایران
بود. شاه در آن
روز طبق معمول
سنواتی قصد شرکت
در جشن
دانشگاه را
داشت. گارد
محافظ شاه با
شلیک گلوله،
ضارب را از
پای درآوردند.
در تهران
حکومت نظامی
اعلام شد و
سرلشگر هوائي،
احمد خسروانی
معاون ستاد
ارتش
فرماندار نظامی
تهران شد. عده
زیادی از
مخبرین و
عکاسان که در
محوطه
دانشگاه حضور
داشتند
بازداشت شدند.
دکتر فقیهی
شیراز مدیر
روزنامه پرچم
اسلام و دکتر
علی اکبر
سیاسی رئیس
دانشگاه بازداشت
گردیدند. هیئت
وزیران در یک
جلسه فوق العاده
حزب توده
ایران را
غیرقانونی
اعلام کرد. تمام
مراکز و کلوپ
های حزب توده
ایران در
تهران و
شهرستان ها
توسط مأمورین
انتظامی و
شهربانی تصرف
گردید. عده
زیادی از سران
حزب توده در
تهران و
شهرستان ها
توقیف شدند.
حکومت نظامی
دست به
بازداشت عدة
زیادی زد.
مخالفین دولت
در صدر
بازداشت
شدگان بودند.
چند روزنامه نویس
نیز به محبس
رفتند و
روزنامه های
آنها توقیف
شد. سید
ابوالقاسم
کاشانی طبق
ماده پنج حکومت
نظامی
بازداشت و به
خرم آباد
تبعید گردید.
(قلعة فلک
الافلاک)
دولت
ساعد پیرامون
حادثه
دانشگاه به
مجلس گزارش
داد و برای
تأیید
اقدامات دو
روزه خود که یکی
غیرقانونی
بودن حزب توده
بود تقاضای
رأی اعتماد
نمود. ۸۶ نفر
از ۹۱ نماینده
حاضر در جلسه
به دولت ساعد
رأی اعتماد
دادند.
در ۴
اسفند ماه
۱۳۲۷ عده
زیادی از
مدیران و
نویسندگان
جرائد در دادگاه
نظامی محاکمه
و محکوم شدند.
دانش نوبخت
مدیر روزنامه
سیاست و سید
علی بشارت
مدیر روزنامه
صدای وطن هریک
به پنج سال
حبس، محمود
دژکام ناشر
روزنامه
رگبار به ۴
سال زندان،
فرهنگ ریمن به
سه سال و سید
محمد باقر
حجازی مدیر
روزنامه
وظیفه به دو
سال، والا
نژاد یک سال و نیم
و جهانگیر
بهروز به یک
سال زندان
محکوم شدند.
بعد از
ظهر روز ۵
اسفند
نمایندگان
فراکسیون های
مجلس شورای
ملی در دربار
حضور یافته با
شاه ملاقات و
مذاکره کردند.
شاه در این
اجتماع به نمایندگان
شدیداً حمله
نمود و اظهار
کرد دولتها را
شما می آورید
و می برید و گلوله
آن را من می
خورم،
بنابراین
درصدد گرفتن اختیاری
برای خود می
باشم و به
دولت دستور
داده ام مجلس
مؤسسان را
تشکیل دهد و
اصل ۴۸ متمم
قانون اساسی
را تغییر دهد
و اختیاراتی
جهت انحلال
مجلس برای ما
بگیرد. در روز
۷ اسفند فرمان
تهیه مقدمات
وسائل
انتخابات
دوره شانزدهم
صادر و منتشر
گردید. همچنین
فرمان تشکیل
مجلس مؤسسان
به منظور
اصلاح چند اصل
از قانون
اساسی و متمم
آن در روز ۹
اسفند صادر شد.
قوام
السلطنه
قوام
السلطنه
برادر وثوق
الدوله
(انگلوفیل) است
که قرارداد
۱۹۱۹ با انگلیسیها
را به امضاء
رسانده بود و
با این قرارداد
ایران را به
دو منطقة نفوذ
شوروی و
انگلیس تقسیم
کرده بودند.
قوام السلطنه
همچنین یکی از
عمو زاده های
مصدق می باشد.
احمد
قوام به سیاست
انگلیس
وابسته بود و
به دستور
انگلیس،
گهگاه همکاری
هایی هم با
روس می کرد. او
درمقابل
محمدرضا فرد
مستقلی بود و
به وی اهمیتی نمی
داد، هرچند در
ظاهر کاملاً
مراعات شئون او
را می کرد و
مرتب به
دیدارش می
رفت. قوام
السلطنه
دولتمرد عهد
قاجار بود و
از همان سیستم
حکومتی
استفاده می
کرد و دسته
باند وسیع و
خاصی نداشت.
از
شهریور ۱۳۲۰
زمانی که شوروی
وارد خاک
ایران شد،
قوام وارد
پرمشغله ترین ایام
حیات سیاسی
خود شد. وی از
این ایام تا
مرگ سه بار به
نخست وزیری
رسید. بار اول
در سال ۱۳۲۱
به مدت هفت
ماه، بار دوم
در سالهای
۱۳۲۷ ۱۳۲۵ به
مدت یک سال و
یازده ماه و
بار سوم در
۱۳۳۱ به مدت
سه روز (۲۷ تا
۳۰ تیر). او در
مدت
زمامداری،
اختلاس و
سودجویی
فراوان از
موقعیت خود
نموده است.
طی نزدیک
به نیم قرن که
از پایان جنگ
دوم جهانی و
وقایع
آذربایجان می
گذرد،
انگلیسیها از
قوام السلطنه
شخصیتی
افسانه ای
ساخته اند که
با مهارت و
زیرکی بسیار
استالین را
گول زد و با وعدة
اعطای امتیاز
نفت،که خود می
دانست در مجلس
ایران رد خواهد
شد، موجبات
خروج نیروهای
شوروی را از ایران
فراهم ساخت و
توطئة تجزیة
آذربایجان را از
ایران خنثی
کرد.
با توجه
به مطالب
ذکرشده جای
تردیدی باقی
نمی ماند که
قوام السلطنه
نه فقط در
وعدة مشارکت دادن
شورویها در
اکتشاف و
استخراج نفت
ایران قصد
فریب دادن
استالین را
نداشته، بلکه
امتیازات
سیاسی بسیاری
نیز در مدت
زمامداری خود
به شورویها
داده، و اگر
مقاومت شاه و
آمریکایی ها
سد راه او نمی
شد، شاید به
تدریج ایران
را به یکی از
اقمار شوروی
مبدل می ساخت
تا انگلیس هم
بتواند جنوب
ایران را
قانونی صاحب
شود.
۲۵ مرداد
سال ۱۳۲۶ محمد
مسعود مدیر
روزنامة « مرد
امروز » طی
مقالة شدید
اللحنی برای
اعدام احمد
قوام نخست
وزیر، یک
میلیون ریال
جایزه تعیین
کرد. وی در
مقالة خود
متذکر شده
بود: « اینجانب به
موجب این سند
برای خدمت به
مملکت و جامعه
تعهد می نمایم
مبلغ یک
میلیون ریال
به خود یا
ورثة کسی
بپردازم که
قوام السلطنه
را در زمان
زمامداری
یعنی قبل از
سقوط کابینه
اش معدوم
نماید. » مسعود
برای تأمین
اعتبار این
قتل، سندی در
دفترخانه به
امضاء
رسانیده بود و
محل پرداخت پول
را تعیین کرده
بود. مسعود
بلافاصله پس
از انتشار
روزنامه « مرد
امروز »
متواری می شود.
در پیرو
آن در ۲۲ بهمن
۱۳۲۶ محمد
مسعود به فرمان
قوام الساطنه
در مقابل
چاپخانه
مظاهری واقع
در خیابان
اکباتان به
ضرب چند گلوله
به قتل رسید.
در ۲۱
اردیبهشت ماه
۱۳۲۷، احمد
دهقان نمایندة
مجلس شورای
ملی و مدیر روزنامة
« تهران مصور »
علیه احمد
قوام اعلام
جرم کرد و او
را متهم به
قتل و خیانت
به کشور نمود.
قوام
السلطنه،
برخلاف آنچه
شهرت یافته،
سیاستمدار
زیرکی هم نبود
و بهترین دلیل
آن شکست و عقب
نشینی گام به
گام در مقابل
شاه جوان و بی
تجربه بود.
عقل منفصل
قوام السلطنه در
آخرین دورة
زمامداریش
مظفر فیروز
بود، که جز
گرفتن انتقام
قتل پدرش از
طرف رضاشاه،
حتی به قیمت
فدا کردن
مصالح ملی،
هدفی در سر
نداشت و
وابستگی بیش
از حد قوام
السلطنه به
چنین فرد جاهل
و کینه توزی،
که موجب سوءظن
بجای شاه نسبت
به مقاصد او
گردید، خود
دلیل دیگری بر
ناپختگی
سیاسی قوام
السلطنه است.
قوام
السلطنه دو
بار قبل در
زمان احمد شاه
قاجار و سه
بار در دوران
سلطنت محمد
رضا شاه به نخست
وزیری رسید و
هر چهار بار
با یک یا چند
اشتباه سیاسی
از صحنه خارج
شد. آخرین و
بزرگترین اشتباه
او قبول مقام
نخست وزیری
برای پنجمین
بار- در تیر
ماه سال ۱۳۳۱
بود.
مظفر
فیروز، که در
اواخر حکومت
قوام السلطنه،
با اصرار شاه
از سفیر کبیری
ایران در مسکو
معزول شد و
یکسره به
پاریس رفت و
تا پایان عمر
به مبارزه
علیه رژیم شاه
در اروپا
ادامه می داد
و گاه و بیگاه
مقالاتی در
روزنامه های
فرانسه می نوشت.
در مقاله ای
از او، یا در
مصاحبه ای از
قول او آمده
است که اگر
حکومت قوام
السلطنه در
نتیجة
پشتیبانی
آمریکائیها
از شاه تضعیف
نمی شد، خود
آنها (یعنی
قوام السلطنه
و مظفر فیروز)
حکومت شاه را
برانداخته
بودند. این
ادعا ممکن است
صحیح باشد و
چه بسا خود
قوام السلطنه
هم، که کینة
دیرینه ای
نسبت به
رضاشاه و پسرش
داشت، با وعدة
ریاست جمهوری
ایران از طرف
استالین از
مسکو به تهران
بازگشته بود و
اگر شاه جوان
و بی تجربه
مورد حمایت
آمریکا و انگلیس
قرار نمی
گرفت، حریف
این
سیاستمدار
کهنه کار نمی
شد، مظفر
فیروز به
آرزوی دیرینة
خود می رسید.
سناریوی
ترور محمد رضا
شاه
بعد از
سفر محمد
رضاشاه به
انگلیس و بیعت
مجدد وی با
ملکه تصمیم
گرفته شد که
به محمد رضا
شاه که تا آن
زمان به عنوان
یک رهبر قوی و
میهن دوست در
پیشگاه ملت
ایران شناخته
نشده بود چهره
ای باثبات،
مردمی و
باقدرت داده
شود و همچنین
برای پابرجا
ماندن و
استحکام
سلطنت، او می
بایست به یک
قهرمان ملی
تبدیل شود، به
همین دلیل بود
که محمد
رضاشاه سفری
به آذربایجان
نمود و با
تبلیغات،
گفته شد که
شاه باعث نجات
آذربایجان
شده است. در
مرحلة بعدی
برنامه ریزی
سناریوی ترور
بود که به
خوبی انجام شد.
ناصر
فخرآرائی
(ضارب)،
معشوقه ای
داشت که دختر
سر باغبان
سفارت انگلیس
بود و به همین
بهانه، رابط
انگلیسیها
بود. او
همچنین دوست
دوران کودکی
عبدالله
ارگانی از
دانشجویان
جوان و فعال
حزب توده و
ضمناً عضو
حوزة حزبی بود
که نورالدین
کیانوری
ادارة آن را
بر عهده داشت
(توده ای های
انگلیسی).
ناصر
فخرآرائی به
دستور
انگلیسیها
مأمور اجرای
این نمایش می
شود بدون آنکه
بداند چه سرنوشت
مخوف و
نابودکننده
ای در انتظار
اوست. انگلیسیها
به فخرآرائی
اطمینان می
دهند که شاه
هم درجریان
این سناریو
قرار گرفته
است، او قرار بود
از تپانچه ای
با گلوله های «
مشقی (غیر
حقیقی) »، شاه
را مورد هدف
قرار دهد و
بعد از اینکه
شاه جان سالم
به در می برد
او را عفو
خواهد کرد ولی
برای اینکه همه
چیز طبیعی به
نظر آید و
مبادا ناصر
فخرآرائی
روزی دهان
بگشاید و این
اسرار را بر
ملا سازد،
انگلیس به
عوامل خود در
میان محافظان
شاه دستور می
دهد که او را
زنده نگذارند
و زمانی که
ناصر
فخرآرائی پس
از انجام مأموریتش
اولین گلوله
را در بدن
احساس کرد فریاد
زد « این که
قرار ما نبود »
و توسط
محافظان شاه
صدها گلوله به
بدن او نشانه
رفت. رزم آرا
که در جریان
این نمایش بود
به دلیل موافق
نبودن با این
نقشة
انگلیسیها و
اینکه نمی
خواست در پیرو
این برنامه،
شاه نیروی
مطلق شود، در
این سناریو
شرکت نکرد و
در دفتر خود
ماند.
انگلیسیها در
اختیار
فخرآرائی یک
کارت خبرنگاری
روزنامة «
پرچم اسلام » و
یک دوربین عکاسی
که در آن یک
تپانچه پنج
تیر با گلوله
های مشقی بود،
گذاشته بودند.
در همان روز
حزب توده
مراسم سالگرد
درگذشت تقی
ارانی را که همه
ساله در ۱۴
بهمن برگذار
می کرد (در
امامزاده
عبدالله) با
هماهنگی
کیانوری
(انگلوفیل)،
برگذار نمود.
صحنه
سازی آماده
باش نگاه
داشتن چند
واحد نظامی
مستقر در
تهران و تعلیم
دادن به
واحدهای
مستقر در
حوالی
امامزاده عبدالله
برای مراسم
حزب توده که
پس از دریافت
دستور به
تهران وارد
شوند و در
نقاط مهم
مستقر گردند،
برای این بود
که نشان داده
شود که عده ای
قصد ترور شاه
و در امتداد
آن انجام یک
کودتا احتمالاً
به رهبری رزم
آرا را دارند.
این نمایش در
شرایطی صورت
گرفت که غائلة
آذربایجان
خاتمه یافته
بود، مدت
ائتلاف مابین
حزب توده و
حزب دمکرات
ایران و قوام
السلطنه به سر
آمده بود و
همچنین در این
زمان در اثر
انشعابات در
حزب توده، این
حزب درحال
نابودی قرار
گرفته بود و
با این برنامه
حزب توده قدرت
معنوی در میان
اعضای حزب
پیدا نمود و
با غیرقانونی
شناخته شدن آن
توانست به
انجام
مأموریت های
مخفیانة آتی
خود نایل آید.
محمد رضا شاه
هم پس از آن،
فرمان تشکیل
مجلس مؤسسان
را صادر کرد و
آیت الله
کاشانی را نیز
تبعید نمود،
دولت ساعد نیز
لایحة تجدید
مطبوعات و
مجازات
مرتکبین
جرایم
مطبوعاتی را
از تصویب گذراند
و شاه نیز
همچنین با
تغییر اصل ۴۸
قانون اساسی
اختیار مجلس
شورای ملی و
سنا را بدست
آورد. در
نتیجه این
سناریو دو
برنده داشت:
شاه و حزب توده.
(استعمارگران
همواره نیروی
مثبت یعنی حاکمه
و نیروی منفی
یعنی
اپوزیسیون و ستون
پنجم را اداره
کرده اند
و می کنند (.
روچیلدها
و امپراتوری
جهانی
صهیونیسم
نام
خاندان
روچیلد در
فرهنگ غرب
دارای شهرت افسانه
ای است؛
خاندانی که در
اروپای قرن
نوزدهم به
نماد ثروت
وتمول بدل
گردید و
مطبوعات فرانسه
وآلمان آنان
را « روچیلد
شاه » می
خواندند و کارل
مارکس
(فراماسون
انگلوفیل) می
گفت که تنها
یکی از اعضای
این خاندان
(چارلز
روچیلد) می تواند
تمامی سلطنت
اطریش را بخرد
! یک قرن و نیم پیش،
کارل بک، شاعر
اطریشی، در
هنگامة
انقلاب ۱۸۴۸
اروپا شعری با
نام « بنیاد
روچیلد » سرود
که به سرعت به
ترانه ای
مردمی بدل شد.
در این ترانه
نفرت مردم
پابرهنة آن
زمان اروپا از
خاندان
روچیلد چنین
بیان می شد:
من دست
قدرتمند شما
را می بینم
که
می تواند مرا
- تا
زمانی که خونم
توان جاری شدن
دارد
مضروب
کند.
ولی به
فرمان خداوند
و بی هیچ هراس
می خوانم
آنچه را که می
دانم آزاد.
روچیلدها،
که در فرهنگ
غرب نام آنان
بر شهرت
کروزوس نماد
ثروت افسانه
ای در اروپای
باستان طعنه می
زند، کیستند؟
دائره
المعارف
بریتانیکا می
نویسد:
مشهورترین
خانوادة
بانکدار
سراسر اروپا
که نام آنها
به تنهائی
برای مدتهای
مدید مترادف با
ثروت افسانه
ای بوده است و
برای قریب به
۲ قرن بر
تاریخ
اقتصادی
اروپا تأثیری
جدی داشته
اند. موفقیت
های مداوم
آنان ... هنوز
نیز بر همکاری
پنهان میان
شاخه های
خاندان و
توانائی آنها
در سرمایه
گذاری های
کلان استوار
است.
دائره
المعارف یهود
خاندان
روچیلد را
چنین توصیف می
کند:
خاندان
ثروتمند و
نوعدوست که
مشوق علم و
هنر بوده و در
تحقق امر
یهود، بویژه
در استقرار
یهود در «
سرزمین اسرائیل»
و تأسیس دولت
اسرائیل سهم
زیاد داشته است.
نام روچیلدها
سالیان سال هم
ضرب المثل تمول
و کرم و نماد
مثبت ثروت و
نوعدوستی
یهود در میان
توده ای های
یهود بویژه در
اروپای شرقی ...
بوده و هم در
شکل منفی
نمادی کریه در
نوشتار و
تبلیغات ضد
یهود کاربرد
داشته است که از
این نام و
عنوان « دلیلی »
بارز بر وجود
اشرافیت
جهانی
زرسالار
(پلوتوکراسی
جهانی Ploutocratie mondiale) سود
می جسته اند.
علیرغم
این اهمیت،
امپراتوری
جهانی روچیلدها
برای ما
ناآشناست و
این ناآشنائی
آنگاه عجیب
جلوه می کند
که پیوند عمیق
ولی نامرئی
روچیلدها را
با سلطنت
پهلوی مورد
کاوش قرار
دهیم و ابعاد
حیرت انگیز آن
را کشف کنیم.
مایر
روچیلد و
پسرانش
نام
روچیلد از دو
واژه آلمانی Rot و Schild مأخوذ است و
اشاره به حفاظ
قرمز رنگی است
که اسحاق
الهانان،
نیای آلمانی
این دودمان
(متوفی ۱۵۸۵)،
بر سر در خانة
خود در فرانکفورت
می آویخت تا
طبق رسم آن
روز هویت یهودی
خود را مشخص
سازد و از
تعرض مسیحیان
مصون بماند.
اسحاق
الهانان و
پسرش آمشل
موسس یهودیانی
معمولی بودند
و مانند صدها
یهودی گمنام
دیگر به تجارت
اشغال داشتند.
تاریخ واقعی خاندان
روچیلد با
مایر آمشل
(۱۷۴۴- ۱۸۱۲)،
پسر آمشل
موسس، آغاز می
شود.
کسب
و کار مایر
آمشل و منبع
اولیة ثروت او
گردآوری و
فروش عتیقه
جات و سکه های
قدیمی بود. در نتیجه،
در سال ۱۷۹۶
با ویلیام،
حکمران آینده هسه
کاسل سلسله ای
که بر بخشی از
آلمان آن روز
فرمان می راند،
آشنائی یافت و
به واسطة مورد
اعتماد او بدل
شد. ویلیام،
که بعدها با
نام ویلیام
نهم به سلطنت
رسید، یک
گردآورندة
آزمند سکه و
وارث بزرگترین
ثروت اروپا
بود و مایر
آمشل در کسوت
یکی از
درباریان او
به وی در تهیة
سکه های کمیاب
یاری می
رسانید. زمانی
که ویلیام در
سال ۱۷۸۵ به
قدرت رسید،
مایر آمشل یکی
از ۱۲ تن
کارگزاران
دربار او شد
که وام های
کلانی که این
فئودال
ثروتمند به
فرمانروایان
بی پول پروس
می پرداخت
نظارت داشت.
به گفتة دائره
المعارف
یهود، مایر
آمشل بتدریج
سهم خود را در
این نقل و
انتقالات
مالی افزایش
داد و با بودروس
مشاور مالی
ویلیام نهم
پیوندی نزدیک یافت.
این پیوند نقش
مهمی در جلب
اعتماد بیشتر
ویلیام به
مایر آمشل
داشت. بعدها
روشن شد که بودروس
شریک پنهان
مایر آمشل
بوده است.با
ظهور ناپلئون
در سیاست
اروپا، مایر
آمشل طوفان
های آینده را
پیش بینی کرد
و برای
استفادة
بیشتر از
شرایط پسران
خود را در
کشورهای اصلی
اروپا
پراکنده ساخت.
مایر آمشل و
سه پسرش آمشل
مایر (۱۸۵۵
۱۷۷۳) و
سالومان مایر
(۱۸۵۵ ۱۷۷۴) و
کارل (چارلز)
مایر (۱۸۵۵
۱۷۸۸) در
فرانکفورت ماندند
و هدایت شاخه
اصلی « بنیاد
روچیلد » را به
دست گرفتند
(پس از مرگ پدر،
سالومان به
اطریش رفت و
کارل در ناپل
اقامت گزید(
پسر دیگر
بنام ناتان
مایر (۱۸۳۶
۱۷۷۷) به انگلستان
رفت و پنجمین
پسر جیمز
(یعقوب) مایر
(۱۸۶۸ ۱۷۷۷)
راهی پاریس شد.
با این
تمهید، «
بنیاد روچیلد
» به پنج شاخه
آلمانی،
اطریشی،
انگلیسی،
ایتالیائی و
فرانسوی، به
عنوان اندام
های یک شبکة
واحد مالی، منقسم
شد و در جریان
جنگ های
ناپلئون (۱۸۱۵
۱۸۰۵)، به
گفتة دائره
المعارف
بریتانیکا،
یکصد میلیون
لیره سود برد.
داستان این
شعبده عجیب به
شرح زیر است:
شاخة
انگلیسی «
بنیاد روچیلد
»، که بعدها
نقش اساسی در
توسعه
امپراتوری جهانی
صهیونیسم
ایفاء کرد،
توسط ناتان
مایر روچیلد
بنیانگذاری
شد. ثروت
اولیة ناتان
نیز مانند
پدرش به
حکمران هسه
کاسل، ویلیام
نهم، تعلق
داشت. در سال
۱۸۰۶، در پی
شکست
امپراتوری پروس
از ناپلئون،
فئودال نشین
هسه کاسل فروپاشید
و ویلیام نهم
با ثروت
انبوهش به
انگلستان
گریخت. در
انگلستان
ویلیام به
خرید مبالغ عظیمی
سهام دست زد و
این وظیفه را
به ناتان محول
نمود.
آخرین «
شاهکار »
ناتان مایر در
واپسین تقلای
ناپلئون،
یعنی جنگ
واترلو، رخ
نمود. دائره
المعارف
آمریکانا می
نویسد که در
سال ۱۸۱۵،
ناتان که
پیروزی
انگلیسیها را
در جنگ واترلو
پیش بینی می
کرد. ثروت
غیرمنقول خود
را در
انگلستان به
بهای گزاف
فروخت و سپس،
پس از شکست
ناپلئون که
منجر به سقوط
قیمت ها شد، صدها
برابر آنچه را
که فروخته بود
خرید و بدینسان
به سادگی و در
مدتی کوتاه
ثروتی هنگفت
را دور کرد.
ویل و
آریل دورانت
می نویسند:
در سال
۱۸۱۰ ناتان
روچیلد ... شعبه
یک مؤسسة مالی
و بانکی را که
پدرش مایر
آمشل روچیلد
در شهر فرانکفورت
بنیاد نهاده
بود، در لندن
تأسیس کرد.
بنظر می رسد
که ناتان
برجسته ترین
این نوابغ
مالی محسوب می
شد که خاندان
روچیلد را
درطول چند قرن
و در چند کشور
ممتاز و نامدار
ساخته بود.
ناتان به زودی
به صورت واسطة
معتمد حکومت
انگلستان در
معامله با
قدرت های خارجی
درآمد. انتقال
مبالغ هنگفت
کمک های مالی
انگلستان به
اطریش و پروس
کمک هائی که
آنان را قادر
ساخت تا
بتوانند با
ناپلئون به
جنگ ادامه
دهند به
وسیلة او یا
نمایندگانش
انجام گرفت؛ و
بالاخره همین
شخص بود که در
توسعة صنعتی و
بازرگانی
انگلستان بعد
از سال ۱۸۱۵
نقش عمده
برعهده داشت.
شاخة
فرانسوی: در
همین زمان که
ناتان روچیلد
در لندن ثروت
های افسانه ای
می اندوخت،
برادر کوچکش
جیمز (یعقوب)
روچیلد در
پاریس شاخة
فرانسوی
امپراتوری
روچیلدها را
بنیاد می
نهاد. جیمز
روچیلد به
سرعت به
بانکدار درجة
اول و مهم
ترین شخصیت جامعة
یهودی فرانسه
بدل شد. او که
در دوران سلطنت
بوربن ها و
اورلئان ها
سرمایه گذار
اصلی دربار
فرانسه بود،
در انقلاب
۱۸۴۸ به خدمت
ناپلئون سوم
درآمد و
بدینسان با
مهارت امواج
انقلاب را از
سر گذرانید.
نام جیمز
روچیلد به
عنوان
پیشاهنگ
احداث راه آهن
در تاریخ فرانسه
ثبت است و
همسر او، بتی،
به عنوان دوست
و همکار
هاینریش
هاینه، شاعر و
نویسندة
نامدار آلمان،
در جامعة ادبی
اروپا به شهرت
رسید. جیمز
روچیلد با
دودمان های
سلطنتی اروپا
نیز رابطة
حسنه داشت و
دوست شخصی و
واسطة مالی لئو
پولداول، شاه
بلژیک، محسوب
می شد.
شاخة
اطریش: دومین
پسر مایر
روچیلد به نام
سالومان پس از
مرگ پدر در
سال ۱۸۱۶ به
وین رفت و شاخة
اطریشی «
بنیاد روچیلد
» را بنا نهاد.
سالومان
روچیلد از
دوستان نزدیک
مترنیخ،
صدراعظم
مقتدر اطریش
شد و در
انقلاب ۱۸۴۸
متهم گردید که
در فرار
مترنیخ دست
داشته است.
سالومان با
بهره گیری از
دوستی مترنیخ
به چنان
موقعیتی در
اطریش دست
یافت که پیش
از او یهودیان
فاقد آن
بودند.
سالومان مایر
روچیلد در سال
۱۸۲۲ با
دریافت لقب
بارونی به
جرگه اشرافیت
اطریش پیوست و
بدینسان
روچیلدها حق
استفاده از عنوان
« فن
» Von را در
مقابل نام خود
بدست آوردند.
همانگونه که
جیمز روچیلد
بنیانگذار
راه آهن
فرانسه است، برادرش
سالومان نیز
نخستین راه
آهن اطریش را بنیاد
نهاد. نام
سالومان مایر
روچیلد به
عنوان مؤسس
بانک دولتی
اطریش در
تاریخ این
کشور ثبت است
(همانگونه که
نام برادرزادة
او، مایر کارل
روچیلد، به
عنوان بنیانگذار
بانک دولتی
آلمان ثبت شده
است) فعالیت
های سالومان
توسط پسرش،
آنسلم
سالومان روچیلد
(۱۸۷۴ ۱۸۰۳)
دنبال شد که
در سال ۱۸۶۱
به عضویت مجلس
لردهای اطریش
منصوب گردید و
با دختر ناتان
روچیلد (عمویش
که در لندن
مستقر بود)
ازدواج کرد.
شاخه اطریش در
سالهای قبل از
جنگ دوم جهانی
مالک عمده
ترین معادن
زغال سنگ اروپای
مرکزی، بویژه
معدن عظیم
ویتکوویتز در
چکسلواکی بود.
با ظهور
نازیسم در
اروپا آلفونس
مایر و لوئی
مایر، نوه های
آنسلم سالومان
روچیلد، در
سال ۱۹۳۸ به
انحلال رسمی
شاخه اطریش
دست زدند و
معادن خود را
به اجارة دولت
انگلیس دادند
و با این
ترفند موفق
شدند پس از
جنگ خسارات
هنگفتی از
دولت
چکسلواکی
دریافت دارند.
شاخة
ایتالیا: و
بالاخره،
کارل (چارلز)
مایر روچیلد،
پسر دیگر مایر
آمشل روچیلد،
پس از مرگ پدر «
بنیاد روچیلد
» را در ایتالیا
گسترش داد و
در سال ۱۸۲۱
مرکز فعالیت
خود را در
ناپل مستقر
ساخت. کارل
روچیلد نیز
مانند چهار
برادر دیگرش
در دوران
بحران سیاسی و
اقتصادی
اروپا به دولت
های کوچک محلی
چون ساردینی،
سیسیل، ناپل و
دولت پاپ
مقادیر قابل
توجهی وام داد.
پس از او
پسرش، آدولف
کارل (۱۹۰۱
۱۸۲۳) در رأس شاخة
ناپل قرار
گرفت ولی پس
از اتحاد
ایتالیا در
سال ۱۸۶۱ به
فرانکفورت
بازگشت.
روچیلدها
و اقتصاد غرب
بدین
ترتیب، در
دوران حیات
مایر آمشل
روچیلد و پس
از مرگ او، «
کلان »
روچیلدها در ۵
کشور اصلی اروپا
(آلمان،
اطریش،
ایتالیا،
فرانسه و
انگلیس)
گسترده شد.
شاخة پدری «
بنیاد روچیلد
» در آلمان و
شاخه ناپل در
آستانة قرن
بیستم به
فعالیت رسمی
خود پایان داد
و شاخة اطریش
در آستانة جنگ
دوم تعطیل شد.
معهذا در نیمة
دوم قرن بیستم
« بنیاد
روچیلد »
مجدداً شبکه
های پنهان خود
را در سراسر
اروپا توسعه
بخشید و با
سرمایه گذاری
های کلان خود
در سراسر جهان
امپراتوری
گسترده و
نامرئی را
پدید ساخت.
دائره
المعارف
آمریکانا وضع
امپراتوری
روچیلد را در
قرن بیستم
چنین شرح می
دهد:
خانودة
بانکدار
اروپائی که
دارای شهرت
افسانه ای است
... و در قرن
بیستم (نیز) بر
اندختة مالی و
صنعتی گسترده
ای کنترل دارد
... و یک نیروی
اساسی در اقتصاد
مالی جهان
محسوب می شود
که منافع آن
از اروپا تا
آسیا ممتد است.
برای
اینکه ابعاد
سیطرة
روچیلدها بر
اقتصاد جهان
روشن شود، به
دستاوردهای
پسران جیمز
(یعقوب) روچیلد
در فرانسه
نظری می
افکنیم:
نفوذ
روچیلدها در
اقتصاد
فرانسه چنان
عظیم است که
در قرن بیستم
فرانسه را به
تیول امپراتوری
جهانی
روچیلدها بدل
ساخته است.
در آغاز
قرن بیستم ژول
گسد ... گفت: «
فرانسه به عنوان
یک کشور دارای
رئیس جمهور
است، ولی در
این کشور
سلطان بی تخت
و بارگاهی چون
خانوادة
روچیلد وجود
دارد. » نام
روچیلد از
دیرباز با
قدرت مالی
مترادف است.
از ۱۵۰ سال
پیش ثروت این
خانواده بانک
« برادران
روچیلد » بوده
است. این بانک
یکی از قدیمی ترین
بانک های
فرانسه است.
این بانک از
راه سوداگری
در بورس بازی،
تقلب در اسناد
دولتی، شرکت
در عملیات
ساختمان راه
آهن و صدور
سرمایه پروار
شده است.
چنانکه نیمی
از وام فرانسه
به دولت روسیه
تزاری توسط
بانک روچیلدها
پرداخت گردید ...
در
حقیقت، اهمیت
اقتصادی و
سیاسی
خانوادة روچیلد
در دوران کنونی
بطور شگفت
انگیزی
افزایش می
یابد. اعتلای
سریع بانک «
برادران
روچیلد » که
رکن اساسی
ثروت آنهاست،
این واقعیت را
به اثبات می
رساند. در آغاز
جنگ دوم جهانی
سرمایة آنها
۵۰ میلیون فرانک
بود. در سال
۱۹۵۷ این مبلغ
به یک میلیارد
و در سال ۱۹۶۷
به ۵ میلیارد
فرانک قدیم
بالغ گردید.
بدین ترتیب
سرمایة بانک
در یک ربع قرن
صد برابر شده
است، درحال
حاضر ثروت روچیلدها
را به هزاران
برابر آن
تخمین می زنند.
از جمله
اقلامی که
ثروت کلان
روچیلدهای
فرانسه را
تشکیل می دهد،
مجتمع عظیم
کمپانی های راه
آهن « شمال »، «
پاریس
اورلئان » و « پ.
ال. ام » می باشد.
روچیلدها در
فرانسه مجتمع
های « کنکورد » و «
آبی » را در
تملک دارند.
۴۹ درصد سرمایة
شرکت راه آهن
فرانسه، بخش
عظیمی از
تأسیسات
توریستی « شام
روس » در جبال
مون بلان و
شرکت های عظیم
حمل و نقل
فرانسه ( HPLM و SAGO ) به
روچیلدها
تعلق دارد.
پس از جنگ
دوم جهانی، «
برادران
روچیلد » در
اعطای
اعتبارات،
سرمایه گذاری
ها و
سازماندهی شاخه
های بسیار
جدید صنایع
شرکت جستند.
آنها مخصوصاً
در صنایع
اتمی، نفت،
شیمی و
پتروشیمی در
جدیدترین بخش
های
الکترونیک به
فعالیت پرداختند.
بانک در صنایع
فلزات
غیرآهنی به کامیابی
های درخشانی
رسید.
استخراج
همه فلزات
غیرآهنی
فرانسه، به
استثنای
صنایع
آلومینیوم،
عملاً تحت
نظارت روچیلدها
قرار دارد.
سیطرة
روچیلدها بر
اقتصاد جهان
روچیلدها
در استخراج
فلزات غیر
آهنی بلژیک، اسپانیا،
کالدونی
جدید،
آفریقای
جنوبی و سایر
کشورها سهم زیادی
دارند ...
تعدادی از
شرکت ها که در
انگلستان،
آفریقای
جنوبی و
آمریکای
لاتین فعالیت
دارند، تحت
نظارت مشترک
روچیلدهای
لندن و پاریس
قرار دارند.
آنچه
گفته شد نمی
تواند توصیف
جامعی از شبکة
گستردة
امپراتوری
نامرئی
روچیلدها در
اقتصاد بین
المللی به
شمار رود. سیطرة
این
امپراتوری
چنان پوشیده
است که بیان آن
به انبوهی از
اسناد و مدارک
نیازمند است.
یکی از
مهمترین
ابعاد این
سیطره، نقش
روچیلدها در
صنعت جهانی
نفت است.
نام
روچیلدها در
کنار
راکفلرهای
آمریکا به عنوان
پیشگامان
استخراج نفت
در خاورمیانه
و روسیه شهرت
دارد و آنان
از زمان
انعقاد
قرارداد
دارسی به نفت
ایران چشم
داشته اند.
این روچیلدها
بودند که
نخستین بار با
سرمایة خود
امانوئل نوبل
سوئدی و سه پسرش
(روبرت،
لودویک و
آلفرد) را به
استخراج نفت
بادکوبه
ترغیب کردند و
بزرگترین
کمپانی نفتی
را در روسیه
بنیاد نهادند.
آلفرد نوبل
مخترع
دینامیت و
بنیانگذار
جایزة معروف
نوبل است و
پیوند جایزة
نوبل با
امپراتوری
روچیلدها
مسئله ای در
خور بررسی
است.جالب است
بدانیم که پس
از استخراج
نفت باکو،
ایران اولین
بازار فروش آن
بود و برادران
نوبل
عملیاتشان را در
سال ۱۹۰۸ با
اجارة یک
انبار نفت در
رشت آغاز
کردند و بزودی
۲ انبار بزرگ
نفت در انزلی
و رشت ایجاد
نمودند. و
بالاخره با
سرمایة روچیلدها
بود که یک
یهودی
انگلیسی بنام
مارکوس
سموئیل و یک
هلندی بنام سر
هنری دتردینگ
کمپانی «
رویال داچ شل »
را تأسیس
کردند.
کمپانی
« رویال داچ شل
»، که به «
اختاپوس بین المللی
» شهرت یافته،
بزرگترین
مجتمع انحصاری
اروپاست که از
حیث ثروت تنها
با دو کمپانی
عظیم
آمریکایی
استاندارد
اویل
(نیوجرسی) و
جنرال موتورز
قابل مقایسه
می باشد. طبق
آماری که در
دست ماست و
آماری کهنه
محسوب می شود،
« رویال داچ شل »
در سال ۱۹۶۵
یک هفتم نفت
جهان و ۲۰
درصد نفت خاور
میانه را
کنترل می کرد
و در سراسر
جهان بیش از
۵۰۰ شعبه، ۷۴
پالایشگاه و
قریب به ۲۰۰
هزار پرسنل در
اختیار داشت.
تاریخ
خاورمیانه از
آغاز قرن
بیستم شاهد
رقابت های سه
کمپانی بزرگ
نفتی « رویال
داچ شل »، «
استاندارد
اویل » (متعلق
به راکفلرها) و
« شرکت نفت
انگلیس و
ایران » بوده
است. « شرکت نفت
انگلیس و
ایران » در سال
۱۹۰۹ تأسیس شد
و در سال ۱۹۵۱
توسط
استاندارد
اویل و رویال
داچ شل نابود
شد و شرکت نفت
انگلیس از آن
بوجود آمد.
در
آستانة جنگ
اول جهانی
دولت انگلیس
به ابتکار
وینستون
چرچیل، به علت
طرحی که برای
تغییر سوخت
کشتی های خود
از زغال سنگ به
نفت داشت، بخش
عمدة سهام
شرکت نفت
ایران و انگلیس
را خریداری
کرد. این
اقدام سبب
تحول اساسی در
نیروی دریایی
انگلیس شد و
سرعت کشتی ها را
بیشتر و مانور
آن را آسانتر
نمود. دیگر
سهامداران
اولیه شرکت
نفت ایران و
انگلیس لرد
استراتکنا و
کمپانی
انگلیسی « نفت
برمه » بودند.
طبق آمار
رسمی، دولت
انگلیس بابت
سهام خود و
مالیات بیش از
۶۰ درصد درآمد
« شرکت نفت انگلیس
و ایران » را
دریافت می کرد
و مابقی میان
سایر
سهامداران و
دولت ایران
تقسیم می شد.
روچیلدها
بهمراه
خانوادة
آمریکایی مورگان
بزرگترین
سهامداران و
اربابان
واقعی شرکت «
شل » می باشند.
« رویال
داچ شل » در
سالهای پس از
جنگ دوم جهانی
بهمراه
کمپانی های
نفتی آمریکا
تلاش جدی را
برای نفوذ به
حوزة نفتی
ایران و خارج
ساختن آن از
انحصار شرکت
نفت انگلیس
آغاز نمود. با
ملی شدن صنعت
نفت ایران
(توسط آنها و
استاندارد
اویل آمریکا)
این انحصار
شکسته شد و با
کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲ دومین
گام به سوی
سیطرة کمپانی
های آمریکایی
و شرکت « شل »
برداشته شد.
همانطور
که می دانیم
در قراردا
کنسرسیوم، ۵ کمپانی
معظم نفتی
آمریکا (عضو
کارتل بین
المللی نفت)
هریک به
تنهایی ۷ درصد
سهام را به
دست آوردند و
۵ درصد سهام
نیز بین ۹
کمپانی کوچک
نفتی آمریکا
(غیر عضو
کارتل بین
المللی نفت)
تقسیم شد.
بنابراین، «
رویال داچ شل »
با ۱۴ درصد
سهم، پس از
بریتیش پترولیوم
(۴۰ درصد) به
بزرگترین
غارتگر نفت
ایران در
سالهای پس از
ملی شدن نفت و
کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲
بدل گردید.
پدر
سرزمین
اسرائیل
گفتیم که
شاخة فرانسوی
امپراتوری
روچیلدها توسط
جیمز (یعقوب)
روچیلد پایه
گذاری شد. پس
از مرگ او،
پسرش بنام
آلفونس
روچیلد (۱۹۰۵
۱۸۲۷) در رأس
شاخة فرانسه
قرار گرفت. او
پس از شکست ناپلئون
سوم در سال
۱۸۷۰، رهبری
هیئت فرانسوی
غرامت جنگ را
به عهده داشت
و با پشتوانة
عظیم مالی خود
پرداخت سریع
این غرامت را
از سوی فرانسه
مغلوب تضمین
کرد.
در
سالهای ۱۸۷۲
۱۸۷۱، آلفونس
روچیلد مبالغ
کلانی پول به
دولت آدلف تی
یر وام داد و
به گفتة دائره
المعارف
بریتانیکا
این وام سبب
حفظ تی یر بر
رأس دولت
فرانسه شد.
جالب است بدانیم
که در همین
زمان در لندن،
پسر عموی او،
لئونیل پسر
ناتان، مبلغ ۴
میلیون لیره
به دیزرائیلی،
نخست وزیر
انگلیس، وام
داد و همین
وام سبب شد که
دولت انگلیس
سهم اصلی را
در کمپانی کانال
سوئز به چنگ
آورد!
معهذا،
نام آورترین
چهرة شاخة
فرانسوی
امپراتوری
روچیلدها
بارون ادموند
جیمز روچیلد
(۱۹۳۴ ۱۸۴۵)، کوچکترین
پسر جیمز
روچیلد است؛
فردی که نام
وی با استقرار
یهودیان در
فلسطین و
تأسیس دولت اسرائیل
پیوندی
ناگسستنی
دارد. بارون
ادموند روچیلد
کسی است که ۷۰
میلیون فرانک
طلا در راه
اسکان یهود در
فلسطین
سرمایه گذاری
کرد؛ رقمی که
علیرغم
سنگینی آن در
برابر دارائی
روچیلدها و
اهداف
اقتصادی و
سیاسی که در
چشم انداز
آینده می
جستند، وزنی
نداشت. ادموند
روچیلد به پاس
سهم تعیین
کننده اش در
تأسیس دولت
اسرائیل توسط
حیم وایزمن «
پیشوای سیاسی
صهیونیسم » و
از سوی
صهیونیست ها «
پدر ییشوو »
لقب گرفت.
ادموند
روچیلد
بنیانگذار
نخستین حرکت
عملی صهیونیستی
شناخته می شود
زیرا با
سرمایه او بود
که به سال
۱۸۸۳ نخستین
اردوگاه های
یهودیان
مهاجر در
سرزمین
فلسطین ایجاد
شد. بارون روچیلد
در دوران
فعالیت هرزل
هوادار استقرار
« خاموش » و «
آهسته » یهود
در فلسطین
بود. تمامی
اقدامات
کشاورزی که
توسط
کارشناسان فرانسوی
در فلسطین
صورت گرفت با
سرمایه او بود
و باز این
نفوذ او بود
که سهم اساسی
در تعیین عملکرد
دولت فرانسه
به سود
صهیونیست ها و
اسکان
یهودیان در
فلسطین ایفاء
کرد. اقدامات
روچیلد توسط
یک دستگاه
اداری خشن
صورت می گرفت
که با اعمال
قهر و خشونت
علیه یهودیان
فقیر مهاجر
همراه بود.
این اقدامات
خشن طغیان
هایی را
درمیان
مهاجرین یهود
پدید ساخت.
دائره
المعارف یهود
مدعی است که
علیرغم اینکه
۲۰ سال تمام
اقدامات
سرکوبگرانه
بارون روچیلد
مورد انتقاد
یهودیان
مهاجر قرار می
گرفت، امروزه
« در بازنگری
گذشته مشخص می
گردد که بوروکراسی
روچیلد نقش
مثبت داشته
است.
» !
بارون
روچیلد در سال
های ۱۸۸۷،
۱۸۹۳، ۱۸۹۹ به
بازدید از
اردوگاههای
یهودیان در
فلسطین پرداخت
و رهنمودهائی
دال بر
خودکفائی
اردوگاهها، کاهش
سطح زندگی و
جلوگیری از
اسراف،
سخنگوئی به
زبان عبری و
احیاء سنن
مذهبی یهود
ارائه داد. در
همین سفرها به
دستور او
اراضی جدیدی
برای تأسیس
اردوگاههای
جدید در جولان
و سایر مناطق
فلسطین
خریداری شد.
روچیلدها با
سرمایة ۱۴ میلیون
فرانک به خرید
۳۲۰۰۰ هکتار
زمین پرداخت و
۱۲ اردوگاه
جدید تأسیس
کرد که با کمک
مالی او به
زودی خودکفا
شد و « مجمع
اسکان یهودیان
» نام گرفت.
ادموند
روچیلد در
جریان چهارمین
بازدید خود از
فلسطین به سال
۱۹۱۴ از نتیجة
اقدامات خود
ابراز رضایت
کرد. او علاوه
بر سرمایه
گذاری در
کشاورزی، نقش
اصلی را در
توسعة صنعت
شراب سازی در
فلسطین ایفاء
کرد و «
کورپوراسیون
الکتریک
فلسطین » و «
دانشگاه عبری
» را بنیان
گذارد. در این
دیدار روچیلد
به حیم وایزمن
گفت: « بدون من
صهیونیست ها
هیچ کاری نمی
توانستند از
پیش ببرند و
بدون
صهیونیست ها
اقدامات من
محکوم به شکست
بود. » وایزمن
نیز روچیلد را
از نظر «
اندیشه سیاسی
و ملی »
دوراندیش
خواند. ادموند
روچیلد در
موضع مثبت
دولت فرانسه
در قبال
اعلامیه
بالفور نقش
اصلی داشت. در
پایان جنگ اول
جهانی، جیمز
روچیلد، پسر
ادموند
روچیلد، به
عنوان افسر
ارتش انگلیس
وارد سرزمین
فلسطین شد و
در سال ۱۹۲۳
بارون روچیلد
با سرمایه
گذاری بیشتر «
مجمع اسکان
یهودیان
فلسطین » (پیکا)
را به ریاست
پسرش تأسیس
کرد که هدف آن
ایجاد
اردوگاههای
جدید بود.
روچیلد در سال
های ۱۹۲۴ و
۱۹۲۵ نیز به
بازدید از
فلسطین
پرداخت و
سخنرانی کرد.
در این
بازدیدها،
وایزمن گفت: «
به اعتقاد من،
او پیشوای
سیاسی
صهیونیسم در
نسل ماست » و
داوید بن
گوریون بعدها
گفت: « از زمانی
که او در صحنة
اسکان یهود
پدید شد تا
زمان ما (۱۹۴۹)
هیچ کس در امر
استقرار و
توسعة اسکان
در اسرائیل به
مانند او دیده
نشد ». بارون
ادموند روچیلد
در سال ۱۹۲۹
به عنوان رئیس
افتخاری «
آژانس یهود »
انتخاب شد و
تا پایان عمر
در این سمت
بود. او در سال
۱۹۳۴ در پاریس
درگذشت و در
اسرائیل
۶۳۰۰۰ هکتار
زمین و ۳۰
اردوگاه به
ارث گذاشت.
نقش
اساسی شاخة
فرانسوی
امپراتوری
روچیلدها در
صهیونیسم
جهانی با مرگ
بارون ادموند
روچیلد پایان
نمی یابد. پس
از او، نوه
های جیمز
روچیلد اول در
نیمه دوم قرن
بیستم حامیان
درجه اول دولت
اسرائیل و از
رهبران طراز
اول صهیونیسم
جهانی محسوب
می شوند.
امروزه، در
رأس شاخة
فرانسوی
امپراتوری روچیلدها
گی روچیلد
(متولد ۱۹۰۹) و
ادموند روچیلد
(متولد ۱۹۲۶)
قرار دارند.
بارون گی
روچیلد از
شهرهای درجه
اول سیاسی و
مالی حکومت
فرانسه بود که
در زمان جنگ
دوم جهانی
آجودانی
ژنرال دوگل را
به عهده داشت.
بارون گی روچیلد
فرانسوی به
همراه لرد
ویکتور
روچیلد انگلیسی
دو رهبر اصلی
امپراتوری
پنهان
روچیلدها در
دوران معاصر
محسوب می شوند.
روچیلدها
و استعمار
بریتانیا
پس از مرگ
ناتان، رهبری
شاخة انگلیس
به پسرش لئونیل
ناتان روچیلد
(۱۸۷۹ ۱۸۰۸)
رسید. دوران فعالیت
لئونیل با
اقتدار
یهودیان در
حکومت انگلیس
همراه است و
در زمان او
بنیامین
دیزرائیلی،
نویسنده و
سیاستمدار
یهودی الاصل،
عنوان نخستین
نخست وزیر رسمی
انگلیس را به
دست آورد و
سکان
امپراتوری بریتانیا
را به دست
گرفت. بنیامین
دیزرائیلی (۱۸۸۱
۱۸۰۴) فرزند
یک یهودی بود
که به مسیحیت
گروید
(ظاهراً).
دیزرائیلی در
سال ۱۸۶۸ به
مدت ۱۰ ماه
نخست وزیر بود
و سپس به مدت ۶
سال در رأس
جناح
اپوزیسیون
مجلس قرار
داشت. در
سالهای ۱۸۸۰
۱۸۷۴ برای
دومین بار به
صدارت رسید و
در این سالها
سیاست خارجی
فعالی را در جهت
توسعة
امپراتوری
بریتانیا پیش
گرفت. دیزرائیلی
پدر حزب
محافظه کار
انگلیس محسوب
می شود.
دیزرائیلی از
حمایت مالی
لئونیل
روچیلد برخوردار
بود و این
حمایت نقش
مهمی در صعود
وی در هرم
دیوانسالاری
بریتانیا
ایفاء کرد. در
واقع
دیزرائیلی
بزرگترین
سرمایه گذاری
روچیلدها بود.
در دوران
دیزرائیلی،
لئونیل به عنوان
رئیس « بنیاد
بانکی » دولت
انگلیس
مسئولیت
پرداخت بدهی
های دولت را
به عهده داشت
و قرضه های
کلان مربوط به
ایرلند جنگ
کریمه توسط او
پرداخت شد.
چنانکه در
تاریخ ثبت است
تنها با
پرداخت وام ۴
میلیون لیره
ای لئونیل
ناتان روچیلد
در سال ۱۸۷۵
بود که دولت
انگلیس قادر شد
سهام اصلی
شرکت سوئز را
خریداری کند و
برای سالها در
منطقه خاور
نزدیک نقش
کلیدی ایفاء نماید.
« شرکت بین
المللی کانال
سوئز » در سال
۱۸۵۸ به منظور
حفر کانال
سوئز توسط فرانسوی
ها تأسیس و
این کانال در
سال ۱۸۹۶
افتتاح شد.
دولت
بریتانیا در
آغاز با حفر
کانال مخالف
بود و آن را
تهدیدی از سوی
فرانسوی ها
برای مستعمرة
خود در
هندوستان
تلقی می کرد.
دیزرائیلی،
تحت تأثیر
روچیلدها،
این مشی دولت
انگلیس را
تغییر داد و
با اعتبار
لئونیل روچیلد
۴۰ درصد سهام
کمپانی را
خریداری کرد و
بدین ترتیب
بریتانیا به
بزرگترین
سهامدار شرکت بدل
شد. مسئولیت
حفاظت کانال
در سالهای
۱۹۵۶ ۱۸۸۳ با
سربازان
انگلیسی بود.
دولت مصر در
ژوئیة ۱۹۵۶
کانال سوئز را
ملی کرد. جالب
است بدانیم که
همراه با حفر
کانال سوئز
بود که نخستین
گامهای جدی در
راه استقرار
یهودیان در
فلسطین
برداشته شد:
... با
ساخته شدن
کانال سوئز
مسئله جدی تر
گردید. در
واقع این زمان
فرانسه و
انگلیس که
دیگر بقدر
کافی رقیب
یکدیگر به
شمار می آیند،
علاقة نزدیک
تر و در عین
حال مشترک و
حیاتی به
مسئلة فلسطین
پیدا می کنند.
از قرار
معلوم،
فرانسه زیر
پرچم « نوعدوستی
» تعهد می کند
که کلیمیان
فقیر را برای
تشکیل یک
مستعمرة
یهودی به
فلسطین اعزام
دارد. از طرف
دیگر در همین
فاصله هنگامی
که کانال سوئز
در حال حفر
شدن بود،
سرمونت فیور از
طرف دولت
انگلیس
گفتگوهائی
دربارة خرید زمین
در سرزمین
فلسطین، جهت
اسکان
یهودیان در آنجا،
با سلطان
عثمانی به عمل
می آورد.
به گفتة
دائره
المعارف
یهود، شخصیت
سیدونیا در
کتاب معروف
دیزرائیلی
بنام Coningsby تصویر
ایده آلیزه
شده لئونیل
روچیلد است.
لئونیل پس از
تحکیم سیطرة
مالی خود بر
دیوانسالاری
بریتانیا
وارد صحنة
علنی سیاست شد
و به عنوان
نخستین یهودی
به عضویت مجلس
عوام انگلیس
درآمد.
برادر
کوچک لئونیل،
بنام سر
آنتونی
روچیلد (۱۸۷۶
۱۸۱۰) نیز در
جامعة انگلیس
به عنوان یک
شخصیت اشرافی
شهرت یافت.
زیرا او در
عین آنکه لقب «
سر » را از ملکه
ویکتوریا
دریافت داشت،
یک بارون
اطریشی نیز
بود. سر
آنتونی
روچیلد نخستین
« اتحادیه
کنیسه ها » را
در انگلیس
پایه گذارد و
دو دختر خود
را به ازدواج
دو خانوادة بلندپایة
اشرافی
درآورد. داماد
سرآنتونی روچیلد
بنام آرچی
بالد پریمروز
در دوران
دیزرائیلی در
هرم
دیوانسالاری
انگلیس بالا
کشیده شد، در
دولت
گلادستون
وزارت خارجه
را به دست
گرفت و سپس
نخست وزیر شد.
با
اقتدار
روچیلدها در
اقتصاد و
سیاست انگلستان
که قدرت درجه
اول استعماری
جهان محسوب می
شد و مستعمرات
آن در آن زمان
۲۰ میلیون
کیلومتر مربع
زمین و ۲۰۰
میلیون نفر
جمعیت را در
بر می گرفت آنان
نخستین زمزمه
های سیطرة
صهیونیستی را
برپا کردند و
به سیاست
خاورمیانه ای
بریتانیا در
جهت فروپاشی
دولت عثمانی و
تحقق « تمدن
بزرگ یهود » در
خاورمیانه
سمت و سو
بخشیدند.
روزنامه
تایمز لندن،
که از دیرباز
دارای پیوندهای
جدی با
روچیلدها
بوده و هست،
در سال ۱۸۴۰،
۵۷ سال قبل از
تشکیل نخستین
کنگرة صهیونیست
ها در شهر بال
سوئیس و تأسیس
« سازمان جهانی
صهیونیست ها »
(اوت ۱۸۹۷) در
مقاله ای با
عنوان « سوریه
بازگرداندن
یهودیان »
نوشت:
پیشنهاد
استقرار
یهودیان در
سرزمین آباء و
اجدادی شان،
تحت حمایت ۵
قدرت بزرگ،
اینک دیگر یک
مسئلة ذهنی و
خیالی نیست،
بلکه موضوعی است
از نظر سیاسی
درخور اعتنا.
اسناد و
مدارک تاریخی
نشان می دهد،
این روچیلدها
بودند که
مسئلة فلسطین
را به عنوان «
سرزمین موعود
» در میان
ثروتمندان و
روشنفکران
یهودی مطرح
ساختند و در
راه تحقق آن
پای فشردند،
در حالیکه
بسیاری از
یهودیان در آن
زمان به
سرزمین خاصی
نظر نداشتند و
برخی از آنها
به عنوان «
سرزمین موعود
» به آمریکا و
حتی آفریقای
جنوبی می گریستند.
و بالاخره با
دستمایه مالی
و نفوذ سیاسی
روچیلدها بود
که این پروژه
تحقق پذیرفت و
سرانجام به
تأسیس کشوری
بنام « اسرائیل
» در
خاورمیانه
منتهی شد.
ناتانیل
مایر روچیلد
(۱۹۱۵ ۱۸۴۰)،
پسر ارشد لئونیل
ناتان، پس از
پدر در رأس
شاخه انگلیسی
امپراتوری
روچیلد قرار
گرفت. ناتانیل
مایر، که به
گفته دائره
المعارف یهود
در ایجاد «
پیوندهای
یهودی
انگلیسی » نقش
مهمی ایفاء
کرد، در رأس
جامعة یهودیان
انگلیس جای
داشت و نخستین
یهودی بود که
با دریافت
عنوان « بارون »
نامش به عنوان
اولین لرد
خاندان
روچیلد
انگلیس ثبت
شد. لرد روچیلد
اول به عنوان
رئیس « بانک
انگلیس » (بانک
آواینگلند) و
رئیس کمپانی
های متعدد،
تنها عضو
یهودی «
کمیسیون
سلطنتی امور
بیگانگان »
بود و تمام
توان سیاسی و
مالی
امپراتوری
روچیلدها را
در جهت
استقرار
یهودیان در
فلسطین به کار
گرفت. در
دوران لرد
روچیلد اول
پیوند
روچیلدها با
حکومت
بریتانیا به
اوج رسید. او و
برادرانش
(آلفرد که به
گردآوری عتیقه
جات و آثار
هنری اشتغال
داشت و
لئوپولد که یک
چهره جامعة
ورزشی انگلیس
بود) نزدیک
ترین دوستان
پرنس ولز، که
بعداً با نام
ادوارد هفتم شاه
انگلیس شد،
بودند. در این
زمان
فردیناند جیمز
روچیلد،
عموزاده آنها
از شاخة وین،
در لندن اقامت
گزید و تبعة
انگلیس و عضو
مجلس عوام شد
و به گردآوری
عتیقه جات و
آثار هنری پرداخت.
فردیناند
نخستین
روچیلدی بود
که در خانة
خود از ملکه
ویکتوریا
پذیرائی کرد. در
همین دوران
بود که در سفر
سال ۱۳۰۶ ق/
۱۸۸۸ م. ناصرالدین
شاه قاجار به
انگلیس، وی در
خانة روچیلدها
میهمان شد و
به گفتة محمد
حسن خان
اعتمادالسلطنه:
شنیدم
عزیزالسلطان
(ملیجک) در
خانة روچیلد
که رفته بودند
بعضی اسباب
دزدیده
بودند، صاحبخانه
ملتفت شده بود
به افتضاح پس
گرفته بود.
در دوران
لرد روچیلد
اول (ناتانیل
مایر) بود که
به سال ۱۹۰۲ «
تراست
مستعمراتی
یهود » به عنوان
ابزار مالی
صهیونیسم، که
هدف خود را «
عمران و توسعه
صنعتی و
بازرگانی
فلسطین »
اعلام داشت،
با سرمایة
روچیلدها به
مبلغ ۲ میلیون
پوند تأسیس شد.
در دو دهة
آغازین قرن
بیستم،
فعالیت
روچیلدها در
جهت اضمحلال
دولت مقتدر
عثمانی و
مهاجرت یهودیان
به فلسطین و
تغییر
جغرافیای
سیاسی خاورمیانه
به سود تأسیس «
تمدن بزرگ
یهود » متمرکز
بود. در این
حوادث لرد
روچیلد دوم
(لئونیل والتر
۱۹۳۷ ۱۸۶۸)،
پسر ارشد
ناتانیل مایر
روچیلد، نقش
اساسی داشت.
لرد روچیلد
دوم به عنوان
یک طبیعی دان
و مالک یک باغ
وحش خصوصی
منحصر به فرد
در جامعة علمی
انگلیس نیز
شهرت داشت.
تحقق
آرمان
صهیونیستی «
سرزمین موعود
» در سرزمین
فلسطین،
همانگونه که
به نام بارون
ادموند
روچیلد
فرانسه در
پیوند است، با
نام عموزادة
انگلیسی او،
لرد روچیلد
دوم، نیز
پیوند تنگاتنگ
دارد. این
تلاش ها به
ثمر نشست و در
سال ۱۹۱۷ با
اعلامیة
بالفور تحقق
آرمان صهیونیستی
« سرزمین
موعود » به
سیاست رسمی و
علنی دولت
بریتانیا بدل
شد. اعلامیة
معروف بالفور
نامه ای است
که جیمز
بالفور، وزیر
خاارجة وقت انگلیس،
به لرد لئونیل
والتر روچیلد
نوشت. متن این
نامه چنین است:
وزارت
خارجه (۲
نوامبر ۱۹۱۷(
لرد
روچیلد عزیز
بسیار
خوشوقتم اطلاعیه
زیر را که از
طرف دولت
اعلیحضرت در
جهت همدردی با
آمال
صهیونیستی
یهود، به
کابینه تسلیم
و بوسیلة آن
مورد تصویب
قرار گرفته
است به اطلاع
شما برسانم:
« دولت
اعلیحضرت
تأسیس یک موطن
ملی برای مردم
یهود در
فلسطین را به
دیدة مساعد می
نگرد و بهترین
تلاش های خود
را برای تسهیل
وصول به این
هدف به کار می
برد و صریحاً
تأکید می ورزد
که هیچ عملی
نباید به زیان
حقوق مدنی و
مذهبی جوامع
غیر یهودی
موجود در
فلسطین یا
حقوق و موقعیت
سیاسی
یهودیان در هیچ
کشور دیگر
صورت گیرد.
باعث
امتنان من
خواهد بود اگر
این اطلاعیه
را به اطلاع
فدراسیون
صهیونیست
برسانید. »
ارادتمند
شما
آرتور
جیمز بالفور
سر
وینستون
چرچیل و
روچیلدها
تاریخ
خاندان
روچیلد در
نیمة اول قرن
بیستم با نام
سر وینستون
چرچیل (۱۹۶۵
۱۸۷۴)،
سیاستمدار
مقتدر
انگلیس،
آمیخته است.
بررسی
زندگینامة
سیاسی چرچیل
نشان می دهد
که این نخست وزیر
نامدار
بریتانیا در
استراتژی
صهیونیستی
روچیلدها
همان جایگاهی
را دارا بود
که در نیمة
دوم قرن
نوزدهم
بنیامین
دیزرائیلی
واجد آن بود.
همانطور که
خواهیم دید در
نیمة دوم قرن
بیستم نام
روچیلد با
دولت محافظه
کار ادوارد
هیث پیوند
تنگاتنگ یافت.
بیوگرافی
نویسان چرچیل
دربارة نقش
جامعة
یهودیان
انگلیس به رهبری
روچیلدها در
صعود چرچیل در
هرم دیوانسالاری
انگلیس در هرم
دیوانسالاری
انگلیس اذعان
دارند.
تروخانوفسکی
می نویسد:
هنگامی
که ناتان
لاسکی رئیس
کنگرة
یهودیان منچستر
طی نامه ای
چرچیل را از
موجودیت
سازمان آگاه
کرد، در مه
۱۹۰۴ چرچیل طی
نامه جوابیه
ای همدردی ژرف
خود را نسبت
به آرمان های
این سازمان ...
اعلام داشت ...
هنگامی که
وینستون
چرچیل به
معاونت وزارت مستعمرات
رسید مناسبات
خود را با
ناتان لاسکی و
دوستانش در
منچستر
استوارتر کرد:
... لاسکی همة
میتینگ های
یهودیان را که
از چرچیل
پشتیبانی می
کردند رهبری
می نمود و برخی
می گفتند: بی
گمان هر یهودی
که علیه
وینستون چرچیل
رأی بدهد به
جامعة یهود
خیانت کرده
است. البته
باید گفت
پیوند لرد
نورثکلیف
(۱۹۲۲- ۱۸۶۵)
مالک روزنامة
تایمز لندن،
با روچیلدها و
اینتلیجنس
سرویس و نقش
او در زندگی
وینستون
چرچیل از
پدیده های
جالب تاریخ
معاصر انگلیس
است. چرچیل در
سال ۱۸۹۸ توسط
آلفرد هارمسورث
(لرد نورثکلیف
بعدی) کشف شد.
هارمسورث مقالة
شورانگیزی
دربارة چرچیل
بیست و چهار
ساله با عنوان
« جوان ترین
رادمرد اروپا
» در روزنامة
دیلی میل
منتشر کرد.
تأثیر این
مقاله و حمایت
تبلیغاتی
هارمسورث
چنان بود که
دو سال بعد
چرچیل را وارد
پارلمان
انگلیس کرد و
بدینسان
زندگی سیاسی
او آغاز شد.
لرد
نورثکلیف، به
عنوان
قدرتمندترین
چهره
مطبوعاتی
بریتانیا، و
با همکاری
چرچیل و سرتیپ
سر جیمز ادموندز
(رئیس اطلاعات
نظامی)، نقش
مهمی در ایجاد
جنون ضد
آلمانی در
جامعه انگلیس
ایفا نمود. او
توسط یک
نویسنده بنام
لکیو از طریق
داستان هایی
پیرامون نفوذ
موهوم
جاسوسان
آلمان و حملة
قریب الوقوع
آلمان، زمینة
تجدید سازمان
دستگاه
اطلاعاتی و
امنیتی
انگلیس را به
صورت دو سرویس MI 6 و
MI 5 در سال
۱۹۰۹، فراهم
ساخت. توسعة
این جو از
عوامل مؤثر در
ایجاد جنگ
جهانی اول
بود. البته
امروز اسناد
کافی و صریح
موجود است که
نقش درجه اول
وینستون چرچیل
و اینتلیجنس
سرویس
بریتانیا را
در انقلاب بلشویکی
و تأسیس
دیکتاتوری
های کمونیستی
نشان می دهد.
نام
وینستون
چرچیل به
عنوان مؤسس
دولت های
پوشالی دست
نشانده در
خاورمیانه به
سود تحکیم
مواضع
صهیونیست ها
در فلسطین ثبت
است. هارولد
ویلسون، نخست
وزیر پیشین
انگلیس، می
نویسد:
چرچیل در
سال ۱۹۲۱ به
وزارت
مستعمرات رفت
و در آنجا با
کمک لارنس
عربستان دو
کشور پادشاهی
عراق و اردن
بزرگ را بوجود
آورد و شرایط
لازم را برای
تأسیس کشور
ملی یهود در
فلسطین فراهم
آورد و در
تمام مدت عمر
از آن حمایت
نمود.
وینستون
چرچیل در
دوران حیات
سیاسی خود نقش
کلیدی در
سیاست
خاورمیانه
بریتانیا
داشت. کارنامة
سیاسی چرچیل
به شرح زیر
است: وزیر
تجارت (۱۹۱۰
۱۹۰۸)، وزیر
کشور (۱۹۱۱
۱۹۱۰)، وزیر
دریاداری
(۱۹۱۵ ۱۹۱۱)،
وزیر جنگ
(۱۹۲۱ ۱۹۱۹) در
این زمان بود
که به دستور
او کودتای
سیدضیاء
رضاخان در
ایران صورت
گرفت، وزیر
مستعمرات
(۱۹۲۲ ۱۹۲۱) - در
این زمان بود
که انگلستان
با دریافت
قیمومیت
فلسطین بعد از
فروپاشی دولت
عثمانی از سازمان
ملل سلطة خود
را بر این
دیار رسمیت
بخشید و
گامهای اساسی
در راه تأسیس
دولت اسرائیل
برداشته شد،
وزیر خزانه
داری (۱۹۲۹
۱۹۲۴)، وزیر
دریا داری
(۱۹۴۰ ۱۹۳۹)،
نخست وزیر
مقتدر دوران
جنگ دوم جهانی
(۱۹۴۵ ۱۹۴۰).
واپسین دوران
زندگی سیاسی
چرچیل با
صدارت او در
سالهای ۱۹۵۵
۱۹۵۱ به پایان
می رسد. این
سالها در
تعیین سرنوشت
مردم ایران و
تحکیم سیطررة
رژیم محمدرضا
پهلوی نقش
تعیین کننده
داشت و در همین
زمان بود که
به دستور
چرچیل و برای
منافع
روچیلدها و
شرکت های نفتی
بین المللی
کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲
طراحی و اجرا
شد.
به اعتقاد
بسیاری از
پژوهشگران
صهیونیسم، در
سالهای ظهور
نازیسم در
آلمان و جنگ
جهانی دوم، روچیلدها
در پیوندی
مرموز با سران
آلمان هیتلری
قرار داشتند.
یوری ایوانف
می نویسد:
کسانی
که علاقه مند
به بحث دربارة
« مسائل به ظاهر
متناقض » خاصه
در پیوند با
جریان
صهیونیسم جهانی
هستند بهتر
است ابتدا به
این پرسش پاسخ
گویند: چرا و
چگونه خاندان
روچیلد، این
خانوادة
یهودی که
افرادش به
طفیل اقتصاد
ممالک متعددی
زندگی می
کنند، در
حالیکه نازی
ها بسیار از
مردم اروپا و
از جمله
یهودیان را با
خشونت هرچه
بیشتر به قتل
می رسانیدند،
نه تنها جان
سالم از معرکه
به در بردند
بلکه
ثروتمندتر از
پیش نیز شدند؟
قبلاً
دیدیم که
چگونه
صهیونیست
هایی که از گهواره
دست پروردة
روچیلد بودند
نقش قربانیان نازی
را به یهودیان
اروپائی
تحمیل کردند و
چگونه با نازی
ها از در سازش
درآمدند و با
ایشان به
توافق رسیدند
که یهودیان را
روانة کوره
های آدم سوزی
سازند و یا به
کیبوتص های
سرزمین کنعان
اعزام دارند.
محقق فوق
می افزاید:
روچیلدها
خوب می دانند
که اسرارشان
را چگونه حفظ
کنند، چنانکه
راز ملاقات
های خویش را
طی دو جنگ
جهانی به کمال
حفظ کردند:
آری، آنگاه که
از اطریش و
فرانسه و
انگلستان گرد
هم می آمدند
تا در انجمن
های خانوادگی
و از فراز
گیلاس های
شامپانی بر
مردم اروپا که
در جاهایی
دیگر که از
لحاظ آنها در
حکم جاهایی در
سیاره ای دیگر
بود خونشان
ریخته می شد
خیره شوند و
نقش ها و حوزه
های نفوذ را
تقسیم کنند و
به حساب سود
خود برسند.
اگر توجه
کنیم که یک
سال پیش از به
قدرت رسیدن هیتلر،
یهودیان تنها
۱۹ درصد جمعیت
فلسطین را
تشکیل می
دادند و
علیرغم خشونت
و ارعاب بارون
ادموند
روچیلد
تمایلی به
مهاجرت به
فلسطین از خود
نشان نمی
دادند، خدمت
بزرگ نازیسم
آلمان به
روچیلدها و
پیوند مرموز
میان آنان
ملموس تر
خواهد شد. در
اینجا این
سئوال مطرح
است که براستی
آیا صهیونیسم
آرمان روچیلدهاست
و یا ابزاری
است در دست
آنان برای
ایجاد یک
امپراتوری
عظیم مالی در
خاورمیانه و
جهان؟!
لرد
روچیلد دوم
بلاعقب بود و
پس از مرگ وی
رهبری
روچیلدهای
انگلیس به
آنتونی
گوستاو روچیلد
(۱۹۶۱ ۱۸۸۷)،
پسر لئوپولد
برادر روچیلد
دوم، رسید.
آنتونی
گوستاو
روچیلد بخشی
از سرمایة
روچیلدها را
به سمت صنعت
پزشکی هدایت کرد
و سیطرة خود
را بر سیطرة
بیمارستانی و
پزشکی انگلیس
برقرار ساخت.
علاوه بر او،
جیمز آرماند
روچیلد (۱۹۵۶
۱۸۷۸)، پسر
بارون ادموند
روچیلد
فرانسه (پدر
سرزمین
اسرائیل)، نیز
که از جوانی
در انگلستان
مقیم و تبعة
این کشور بود
و در جنگ
جهانی به
همراه
ارتشهای
فرانسه و
انگلیس در
خاورمیانه
حضور فعال
داشت، در صحنة
سیاست درخشش
یافت و در
سالهای حساس
۱۹۴۵ ۱۹۲۹ به
عنوان
نماینده « حزب
لیبرال » در
مجلس عوام
حضور داشت.
جیمز روچیلد
در دوران دولت
مک دونالد از
طرح مستعمره
کردن فلسطین هواداری
جدی کرد که به
زعم او تنها
راه حفظ منافع
یهود و اعراب
و جلوگیری از
سلطه یکی بر
دیگری بود ! در
سالهای پس از
جنگ دوم،
بویژه از دهه
۱۹۵۰، لرد
روچیلد سوم
(ویکتور روچیلد)
در رأس
امپراتوری
نامرئی
روچیلدها
قرار گرفت که
دامنة این
امپراتوری را
به درون سرویس
های اطلاعاتی
معظم غرب
گسترش داد.
پس از جنگ
دوم جهانی،
سرمایة
روچیلدها
انگلیس علاوه
بر مجتمع غول
آسا « رویال
داچ شل »، راههای
نوینی برای
توسعه یافت.
روچیلدها
مبالغ کلانی
در ایالات
متحده آمریکا
و کانادا
سرمایه گذاری
کردند؛ در
کانادا بویژه
بر صنعت فیلم
و تلویزیون
این کشور چنگ
انداختند و در
آمریکا وارد
اتحاد با «
بنیاد مورگان
» شدند که
اکنون شریک اصلی
آنها در
کمپانی « شل »
محسوب می شد.
دوران پس از
جنگ دوم که با
تأسیس دولت اسرائیل
همراه است،
شاهد سرمایه
گذاری های کلان
روچیلدها در
این کشور است.
با سرمایه لرد
روچیلد سوم
(ویکتور
روچیلد) بود
که شبکة
تلویزیونی
اسرائیل
تأسیس شد و
جیمز روچیلد
نیز راه پدرش
را در سرمایه
گذاری در
اسرائیل
دنبال کرد و
زنان
روچیلدها
انواع مؤسسات
« خیریه » و کلوپ
های رقص را در «
سرزمین موعود
» پایه ریزی کردند.
روچیلدها
و سلطنت پهلوی
بررسی
اجمالی که از
امپراتوری
نامرئی روچیلدها
و سیطرة آنان
بر شئون سیاسی
و اطلاعاتی و اقتصادی
و فرهنگی
دنیای غرب
ارائه شد،
جایگاه تعیین
کننده
صهیونیسم را
در تنظیم
سیاست های
خاورمیانه ای
قدرت های اصلی
غرب (آمریکا،
انگلیس و
فرانسه) نشان
می دهد.
استراتژی
صبورانة
روچیلدها به
منظور تأسیس «
تمدن بزرگ
یهود » در
خاورمیانه از
نیمه قرن
نوزدهم آغاز
شد و در
انطباق با
سیاست های
استعمار و
امپریالیسم
غرب به سوی
هدف خود گام
هایی خاموش و
سنجیده برداشت.
به اعتقاد ما،
ایران در
استراتژی
روچیلدها
جایگاه اساسی
داشت و لذا می
توانیم صعود سلطنت
رضاخان را
گامی از سوی
صهیونیسم به
منظور تأمین
شرایط لازم
برای تأسیس «
تمدن یهود » در
خاورمیانه
ارزیابی کنیم.
این گام توسط
اردشیر
ریپورتر،
سرجاسوس
انگلیس در
ایران، به
فرجام رسید.
همزمان در
خاورمیانه
عربی نیز رژیم
های پوشالی و
خلق الساعه
تأسیس گردید.
در بطن این
محیط مناسب
بود که توسط
روچیلدها اسکان
یهودیان فقیر
اروپا در
فلسطین توسعه
یافت و
سرانجام در
سال ۱۹۴۸، با
مداخلة
آمریکا و انگلیس
تحت پوشش
سازمان ملل به
تأسیس دولت
اسرائیل، به
عنوان کانون
اولیة « تمدن
بزرگ یهود »
انجامید. با
تأسیس دولت
اسرائیل،
عوامل ایرانی
بریتانیا در
ایران به سود
اسرائیل وارد
صحنه شدند:
در ۱۹۴۸
که دولت
اسرائیل
تأسیس شد،
ایران به یهودیان
عراقی که
برخلاف
یهودیان
ایرانی مورد
سرکوب قرار
گرفته بودند اجازه
داد از طریق
ایران به
اسرائیل فرار
کنند. در این
هنگام یکی از
وظایف اصلی
موساد، سرویس
جاسوسی
اسرائیل، که
مهاجرت
یهودیان به اسرائیل
را تسهیل کند.
دولت ایران به
مأموران موساد
اجازه داد در
تهران فعالیت
کنند، یعنی به
عبارت دیگر از
بدو تأسیس
دولت
اسرائیل، ایران
از اعراب
حمایت لفظی می
کرد و به
اسرائیل کمک
پنهانی می
داد. ایم یک
طرح بادوام
بود ... از اسناد
بایگانی
اسرائیل
معلوم می شود
که ... اسرائیل
شناسائی دو
فاکتوری خود
را (در دی ماه
۱۳۲۸ ژانویه
۱۹۵۰) با
پرداخت رشوه
قابل توجهی به
محمد ساعد
نخست وزیر وقت
ایران به دست
آورد. مذاکرات
را از جانب
دولت اسرائیل
یک آمریکایی
که هنوز در
پرونده ها فقط
« آدم » شناخته
می شود و با
موساد همکاری
داشته است رهبری
می کرد. او
ضمناً یک تاجر
ایرانی را می
شناخت که با
نخست وزیر
دوست و « شریک
تجارتی » بود. از
طریق این شخص
نخست وزیر مطالبه
۴۰۰/۰۰۰ دلار
کرد تا موافقت
هیئت وزیران
را جلب و شاه
را متقاعد
سازد که
شناسائی دوفاکتوری
اسرائیل خدمت
به منافع ملی
ایران است ... از
قراری که به
اسرائیلی ها
گزارش دادند
شاه گفته بود: «
اگر نخست وزیر
و وزیر
امورخارجه موافق
شناسائی
اسرائیل
هستند، من
حرفی ندارم. »
بنابراین
مبلغ ۴۰۰/۰۰۰
دلار پرداخت شد.
دومین
دوران رسوخ
صهیونیسم در
ایران با ورود
شاپور
ریپورتر آغاز
گردید که به
عنوان عامل لرد
روچیلد سوم و
اینتلیجنس
سرویس
بریتانیا به
تعیین کننده
ترین چهرة
جاسوسی غرب در
دربار پهلوی
بدل شد. پیتر
رایت می نویسد:
لرد
ویکتور
روچیلد با
استفاده از
دوستی اش با
شاه ایران و
ادارة برخی از
عوامل جاسوسی
در خاورمیانه
که آنها را
برای دیک وایت
(رئیس کل MI-6 ) و
بطور شخصی
کنترل می کرد،
مانند سر
ریپورتر که رل
تعیین کننده
ای در عملیات
خاورمیانه ای
ر سال های دهة
۱۹۵۰ داشت،
روابط خود را
با دستگاه
اطلاعاتی
انگلستان حفظ
می کرد.
همانطور
که ملاحظه می
شود، پیتر
رایت از شاپور
ریپورتر به
عنوان یک چهرة
مستقل
اطلاعاتی که
در رابطه با
لرد ویکتور
روچیلد عمل می
کرد و ارتباطات
او با MI-6 از
طریق روابط
شخصی روچیلد و
رئيس کل MI-6 تأمین
می شد، یاد می
کند. این شیوه
ارتباط به
وضوح نشان می
دهد که در
واقع شاپور
ریپورتر پیش
از آنکه مأمور
اینتلیجنس
سرویس باشد،
عامل درجة اول
« سرویس اطلاعاتی
صهیونیست ها »
به رهبری لرد
روچیلد سوم بوده
است؛ هرچند به
دلیل آمیختگی
صهیونیسم با سرویس
های جاسوسی
غرب تفاوت
اساسی میان
عملکرد آنان
نمی توان غائل
شد و سازمان
امنیت ایران
(ساواک) هم
توسط سیا و
این عوامل
پایه گذاری شد
که در پیروزی
انقلاب نیز
فعال بودند و
تأسیس واواک و
ساواما از
نتایج بعد از
انقلاب آن است.
منابع:
- بایگانی
وزارت خارجه
آمریکا
- بایگانی
وزارت خارجه
انگلیس
- بایگانی
وزارت خارجه
فرانسه
- کتاب پدر و
پسر
- کتاب ظهور
و سقوط سلطنت
پهلوی
- روزشمار
تاریخ ایران