پیرامون شیوة بررسی مسائل ایران
در گفتگو با هفته نامة نیوزویک (به تاریخ بیست و هشتم نوامبر ۲۰۰۵) زلمی خلیل زاد سفیر آمریکا در بغداد فاش کرد که پرزیدنت جرج بوش به او اجازه داده که برای کاستن از آشوب عراق با رهبران حکومت اسلامی تهران، گفتگو و مذاکره کند. بدیهی است که در صورت انجام چنین ملاقاتهایی، مقامات دو کشور برای نخستین بار پس از بیست و هفت سال، یکدیگر را به رسمیت می شناسند یا بهتر بگوئیم ایالات متحد آمریکا رژیم اسلامی تهران را به رسمیت می شناسد. یکی دو هفته پیش از اظهار سفیر آمریکا در عراق، نشانه های نرمش یا حتی چرخش در برخی موضعگیری های مقامات آمریکا در قبال حکومت اسلامی ایران مشهود بود. برای نمونه، پیش از حتی اتحادیة اروپا که طرف مستقیم مذاکره با ایران بر سر فعالیت های اتمی این کشور است، کاخ سفید واشنگتن اعلام کرد که در اجلاس بیست و چهارم نوامبر آژانس بین المللی انرژی اتمی، موضوع ارجاع پروندة ایران به شورای امنیت سازمان ملل مطرح نخواهد شد. گفتنی است در این فاصله دولت ایران برغم تذکرهای جامعة جهانی روند تبدیل اورانیوم در تأسیسات اصفهان را نه تنها متوقف نکرده بود، بلکه گسترش نیز داده بود، در حالیکه قطعنامة سپتامبر شورای امنیت تصریح کرده بود که در صورت بی توجهی دولت ایران به خواست جامعة جهانی مبنی بر توقف چرخة تبدیل سوخت اتمی، پروندة این کشور به طور خودکار به شورای امنیت خواهد رفت. همزمان با اظهارات زلمی خلیل زاد، و به فاصلة دو سه روز، رئیس جمهوری عراق جلال طلبانی (که فارسی را بخوبی ایرانیان صحبت می کند) و معاون اول او به تهران رفتند و با رهبران ایران گفتگو کردند. در ملاقات با رئیس جمهوری عراق، رهبر جمهوری اسلامی ایران علی خامنه ای، ضمن انتقاد شدید اللحن از دولت آمریکا خواستار خروج هر چه سریعتر نیروهای نظامی این کشور از عراق شد. آیا در این گفتگوها موضوع ملاقات مقامات ایران و آمریکا نیز به میان آمده است؟ آیا پشتیبانی رئیس جمهوری آمریکا از گفتگوی رسمی این کشور با مقامات تهران مالاً نوعی عقب نشینی در برابر حکومت اسلامی ایران تلقی می شود؟ البته، کاخ سفید آمریکا و نیز وزیر امور خارجة این کشور کوشیدند با اظهار اینکه ملاقاتهای احتمالی با تهران تنها به موضوع عراق محدود می شود به نوعی از دامنة اهمیت مسئله بکاهند. اما، واقعیت این است که نه فقط از نگاه رهبران ایران، بلکه نیز به گمان غالب ناظران اظهارات زلمی خلیل زاد اعتراف به شکستی دو جانبه است، هم در عراق و هم در قبال ایران. زیرا نباید فراموش کرد که کل استراتژی هیأت حاکمة کنونی آمریکا برای اشغال عراق در این ایده خلاصه می شد که روی کار آمدن یک دولت سکولار دمکرات در بغداد الگو و منبع الهامی خواهد بود برای ترغیب جنبش های مشابه در کل خاورمیانه که از پیامدهایش مثلاً در کشوری مانند ایران تغییر رژیم اسلامی و تبدیل این کشور به جامعه ای آزاد و متحد غرب خواهد بود. باری، دو سال پس از سقوط صدام حسین عراق همچنان در آشوب و خشونت می سوزد و در صورت ادامة این روند کل استراتژی آمریکا نه فقط در عراق بلکه در کل منطقه نتایج معکوس و جبران ناپذیری برای آمریکا به بار خواهد آورد. وخامت اوضاع تا آنجا است که دستگاه جرج بوش – فرقی نمی کند با کدام توجیه و استدلال - از دولت جمهوری اسلامی که از قریب سه دهة پیش سرمنشأ تروریسم و شر مطلق در جهان بشمار می رود برای آرام کردن اوضاع عراق طلب کمک می کند. و این فقط اعتراف به شکست نیست بلکه حکم فاجعه برای سیاست خارجی نخستین قدرت اقتصادی و نظامی جهان را دارد. رویکرد آمریکا در قبال حکومت اسلامی ایران پس از یازدهم سپتامبر به قدری نابخردانه بوده که عملاً برای ناظران به یک معما تبدیل شده است؟ چرا مثلاً بجای اشغال عراق دولت آمریکا دست به ریشه نبرد و تلاشی برای سرنگونی رژیم متزلزل اسلامی انجام نداد؟ چرا حالا برای آرام کردن اوضاع عراق از رژیمی کمک می خواهد که از دو سال پیش کوشیده با صرف صدها میلیون دلار، با ارسال اسلحه و پشتیبانی لجستیکی از شورشیان عراق عملاً این کشور را به باتلاق نیروهای آمریکا و متحدانش بدل کند؟ و آیا درخواست کمک از چنین رژیمی خودبخود آمریکای طالب کمک را در مقابل حکومت اسلامی در موضع ضعف نشان نمی دهد؟ آیا دولت کنونی آمریکا به اثرات روانی این موضع ضعف در جامعة ایران فکر کرده است؟ آیا نمی اندیشد که پیشقدم شدن برای انجام مذاکره با چنین رژیمی دیگر کمترین اعتباری در نزد ایرانیان و دیگران برای دعاوی آمریکا مبنی بر دفاع از دموکراسی و حقوق بشر باقی نمی گذارد؟ شواهد نشان می دهد که برای این پرسش ها دولت آمریکا هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارد، زیرا ظاهراً دیگر خودش هم به دعاویش اعتقادی ندارد و همة تلاشش کاستن از وخامت اوضاع کنونی عراق است، ولو به قیمت طلب استمداد از مسببان بحران کنونی عراق. اما، آمریکا محکوم به پیروز در آمدن از چنبرة بحرانی است که سیاست های نابخردانه اش به وجود آورده است. زیرا نتایج شکست در عراق به مراتب سنگین تر و جبران ناپذیرتر از بحران کنونی عراق خواهد بود که حاصلش زیر سئوال بردن موقعیت آمریکا بعنوان تنها ابرقدرت در معادلات و مناسبات جهانی است. آمریکا از چالش عراق پیروز بیرون نخواهد آمد اگر ریشة فتنه را که حکومت اسلامی است نخشکاند. این ریشه را به زور اسلحة صرف نمی توان خشکاند. اما به زور مردم و متکی بر یک پروژة روشن سیاسی که قصدش جدایی دین از دولت و تأمین معاش حداقل اکثریت مردم گرسنه است می توان برای همیشه از میان برد. برای این منظور به رهبر یا رهبران کاریسماتیک، شجاع و مهمتر از همه مقبول مردم و برانگیزندة امید در نزد مردم و امید به آیندة آرامش بخش نیاز هست که حرفشان استیفای حقوق ملت باشد. رهبر یا رهبرانی که آشکارا از حق مردم برای انتخاب آزادانه نظام سیاسی ای که مردم مایلند در سایة آن زندگی صلح آمیزی با یکدیگر داشته باشند، دفاع کنند. همة اعتبار و موقعیت آمریکا نه فقط در منطقه بلکه در کل جهان به قابلیت پاسخگویی آن به این چالش – به چالش ایران – بستگی دارد