استعمار و استثمار
قسمت 1
قسمت 2
قسمت 3
قسمت 4

گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Mars 2004 - n° 27

استعمار و استثمار
قسمت سوم
استعمارگران چه ها كه نكردند

اگر بخواهيم به شرح انواع جنايت هاي وحشيانه كه همين مدعيان  برتري نژادي در كشورهاي مستعمره خود بپردازيم به كتاب هاي چندين هزار برگي نياز خواهد افتاد. در اينجا فقط شرح بسيار مختصر و فهرست واري از اين جنايات را ميشماريم تا اطمينان حاصل كنيم استعمارگران از يك دلار منافع خود ولو بقيمت از دست رفتن جان چندين هزار بيگناه نمي گذرند:

ـ در سال 1492 و 1497 وقتي فاتحان كريستوفر كولومبوس به نزد پادشاه كاستيل و لئون رفت و در همين زمان يك فرد ونيزي بنام جيوواني كابوتت در بريستول انگلستان يك شركت كشتيراني تأسيس كرد و بالاخره از اقيانوس گذشته وارد خاك آمريكاي جنوبي شدند و تصور كردند به هندوستان رسيده اند و برخلاف انتظار و با استقبال گرم مردم بومي روبرو شدند. ولي اسپانيائي ها و ونيزي ها آن بوميان نجيب را آدم نمي شمردند. چون اسب در دسترس نبود همين نژاد برتر اروپائي بمحض اينكه يك انسان بومي را مي يافتند به بيني هايشان حلقه فلزي مي زدند، گردنهايشان را با زنجير مي بستند و از آنها بعنوان اسب و خر و حيوانات باركش استفاده مي كردند.

اين باربران وظيفه داشتند واگنهاي محل توپ، لنگرها و افزارهاي سنگيم كشتي را حمل كنند. اسپانيائي ها در خشكي بوميان را بكار در معادن نقره و كشتزارهاي خود وادار مي ساختند و آن بخت برگشتگان را با كوچكترين نافرماني سخت كيفر ميدادند. آنها را با خانه ها و خانواده هايشان بجرم امتناع از فرمانبرداري يكجا آتش مي زدند و بچه هاي معصومي كه با بدنهاي نيمه سوخته از خانه خارج ميشدند و ديوانه وار فرياد ميزدند و ميدويدند، با گلوله هدف قرار ميدادند.

اسپانيائي ها سگهاي وحشي خود را طوري پرورده بودند كه بفرمان صاحب خود به هر انساني حمله ميكردند. سگها خود را روي بوميان مي انداختند و گلويشان را مي دريدند.

اين عمل كار تازه اي نبود. روميان هم در جزيره كورسيكا همين جنايت را با ساكنين بومي آنجا قرار ميدادند. اسپانيائي ها پس از قتل عام بوميان غنائم جنگي را قسمت ميكردند و سگان هم از اين عنائم جنگي بهره مند ميشدند.

سگ خون آشام معروف بنام لئون سيكو كه به يك اسپانيائي تعلق داشت، بعليت دردين گلوي چندين بومي فراري، هزار فلورن جايزه دريافت كرد!! البته جايره به صاحبش كه يك اسپانيولي بود تعلق گرفت.

بوميان از وحشت ميهمانان ناخوانده خودكشي ميكردند.

در شهرهائي كه فاتحان بنا كرده بودند، جنگهاي وحشيانه اي براي كسب قدرت و ثروت در ميان خودشان بوقوع پيوست. كريستوفر كولومبوس را با غل و زنجير، از همان مسير اكتشافي خود به اسپانيا بازگرداندند و واسكو نووي نز دو بالبوا يعني نخستين دريانوردي كه اقيانوس آرام را ديده بود به مرگ محكوم شد و سر خون آلودش بر روي خاك قاره اي كه كشف كرده بود درغلتيد.

آمريكائيها وقتي كه باصطلاح متمدن شدند، سودآورترين تجارتشان خريد و فروش برده هاي سياه بود. آنها به اقصي نقاط كشورهاي افريقائي مي رفتند، دهكده ها را به آتش مي كشدند، مردان و زنان سياه را قتل عام ميكردند و كودكان يتيم و بي خانمان را دسته دسته به زنجير كشيده به اسارت مي بردند و به كشورهاي مختلف جهان ميفروختند.

اخته كردن بردگان

غرب زمينان در همان دوران كه دعوي برتري نژادي ميكردند، بردگان خردسال سياه را بطرز وحشيانه اي اخته كرده، در بازارهاي برده فروشان بفروش ميرساندند زيرا اخته كردن كودكان اشكالات بسيار بشرح زير داشت:

1 ـ مخارج اخته كردن بشكل بردين و قطع اعضاء شامل دستمزد پزشك جراح!! و مخارج دوران نقاهت.

2 ـ مخارج اخته كردن بدون قطع اعضاء، زيرا در مورد قطع عضو، محل جراحت بشكل رقت آور و زننده اي درمي آمد و خريداران بردگان ترجيح ميدادند بدون قطع آلت رجوليت و بيضه ها اختگي صورت گيرد. براي اجراي اين منظور ددمنشانه طريقه وحشتناكي را غربيان كشف كردند. به اين ترتيب كه هر روزه بمدت يك ماه، بمدت چند ساعت، پسربچه نگون بخت را لخت و عور ميكردند و آنگاه دست و پاي او را به درختان مي بستند بطوريكه پاهايشان باز بماند. آنگاه بوسيله دو تخته باندازه 6 در 20 سانتيمتر بيضه هاي كودك را در حال فشار سخت مالش ميدادند. بديهي است درد فوق العده و غيرقابل تحمل اين عمل جنايت آميز موجب فريادهاي دلخراش كودك اسير ميشد بحدي كه پس از چند دقيقه از هوش ميرفت. دوباره با ريختن آب سرد روي صورت طفل، و بهوش آمدن او عمليات مالش دردناك بيضه ها در ميان دو تخته اخته سازي ادامه پيدا ميكرد و فرياد جانكاه كودك و بيهوش شدن و بهوش آمدنش تكرار ميشد. و پس از حدود يكماه تكرار همه روزه اين عمل بيضه هاي بكلي «آب» شده و اثري از زخم در بدن طفل بجاي نمي ماند ولي براي ابد كودك نگون بخت از نيروي جنسي محروم شده بود.

3 ـ تلفات، برنامه هاي اخته سازي چه در مواقع جراحي و چه بطريقي مالش، كه اغلب اوقات منجر به مرگ طفل ميشد.

4 ـ توجه به رقت قلب خريداران برده ها كه تاب و توان زجر كشيدن كودكان را هنگام اخته شدن نداشتند.

5 ـ ممكن بود طفل خريداري شده بوسيله خريداران، هنگام اخته شدن گرفتار نقص عضو يا بيماريهاي فلج و جنون هاي مختلف و حتي بيهوشي منجر بمرگ گردند.

به اين ترتيب اطفال اخته شده، بمراتب گرانتر از ساير اطفال غيراخته شده بودند.

رفتار آمريكائيها با اين بردگان آنچنان غيرانساني و وحشيانه بوده است كه خاطره آن جنايات بوسيله كتابها و فيلمهاي موجود قلب هر انسان آزاده اي را بدرد مي آورد.

كشتار بي گناهان سياه پوست بوسيله سكت هاي مذهبي مختلف از جمله كوكلس كلان ها كثيف ترين اوراق تاريخ را رقم زده است.

يك سوداگر برده فروش آمريكائي كه در سال 1870 تعداد دو هزار و پانصد برده سياه پوست شامل كودكان پسر و دختر كه ششصد نفر از پسران اخته شده بودند، هنگام عبور از نواحي جنوب افريقا در اقيانوس كشتي حامل بردگان دچار نقص فني شد. كاپيتان كشتي تشخيص داد براي عبور سريع از منطقه كه هوا هم رو به توفان بودن ميرفت، بايد از بار كشتي كاسته شود. بازرگان خودپرست ترجيح داد تمام دو هزار و پانصد برده بدبخت را به دريا بريزند تا طعمه كوسه ها شوند. جالب اينجاست كه كشتي پس از خالي شدن بردگان در دريا غرق شد و چون در آن نواحي كوسه سفيد درنده بسيار است، فقط 12 نفر برده سياه بطرز معجزه آسائي از مرگ نجات يافتند و يك كشتي مسافري قبل از آنكه آنها هم طعمه كوسه ها گردند، آنها را نجات داد.

تمدن مسيحي و...

طرح و ترويج عنوانهائي مانند «تمدن مسيحي» و «جامعه دول اروپائي» و «مأموريت اروپائي نشر تمدن» و همچنين «مسئوليت نژاد سفيد در توسعه تمدن» همه و همه در قرن نوزدهم ميلادي صورت گرفته تا تفاوت ملل استعمارگر اروپائي و ملل مستعمره شرقي بيشتر مجسم گردد و نشان دهند كه استعمار و استثمار بصورت مبارزه خيرخواهانه در راه ترقي و سعادت غيراروپائيان بايستي مورد قبول جهانيان قرار گيرد.

ترقي و سعادتي كه استعمارگران انگليسي نشان دادند كه معني خيرخواهانه كدامست!!

از زمانيكه استعمارگران اروپائي با نابود كردن شخصيتهاي ميهن پرست در تمام كشورهاي مستعمره و روي كار آمدن عناصر خريداري شده از ميان گردانندگان همان مملكت، زمام امور را در دست گرفتند، در سايه پيشرفت سريع ملتهاي مغرب زمين و تسلطي كه در نتيجه اين پيشرفت ها بر سرنوشت ملل شرق بدست آوردند اروپائيان بر اين باور شدند كه پيشرفت آنها نشانه برتري تمدن آنان نسبت به مردم آسيا مي باشد.

اروپائيان با كمال قساوت مردم آسيا را بعنوان جانوران زيانكار مي كشتند و اموالشان را به غارت بردند. در چين براي تحميل ترياك به مردم و معتاد ساختن هرچه بيشتر چينيان به مصرف ترياك، ناجوانمردانه مي جنگيدند.

جنايتي هول انگيز

استعمارگران انگليسي وقتي نتوانستند پارچه هاي فاستوني خود كه در شرف پوسيدگي بود به مردم هندوستان بفروشند، متوجه شدند علت شكست پارچه هاي انگليسي در بازارهاي هند وجود پارچه هاي دست باف و ساري هاي ابريشمي است كه با دست هاي كوچك دختران هندي بافته ميشد. فقر و گرسنگي در سرزميني كه ميتواند بهترين محصولات كشاورزي را ببار آورد در هندوستان آنچنان بيداد ميكرد كه اين دختران گرسنه با روزي 18 ساعت كار فقط نان بخور و نميري براي خود و احتمالا اولياء خود را بدست آوردند. ولي تعداد زياد اين دختران گرسنه و دقت و سليقه اي كه با مزد كم يعني «هيچ» بكار ميبردند بزرگترين رقيب براي پارچه هاي ماشين باف انگليسي بود.

عاملين استعمار انگلستان براي از بين بردن اين رقابت دست به جنايتي زدند كه در تاريخ  بشريت نظير و شبيهي ندارد. انگليسي ها اقدام به دستگيري تمام دختران خردسال كردند، چه آنها كه در كارگاهها به بافندگي اشتغال داشتند و چه آنها كه در مدرسه اي درس ميخواندند و يا بيكار بودند. ظرف مدت سه ماه تمام دختران خردسال منطقه عظيمي از هندوستان از سن شش تا شانزده سال مي زيستند باتمام رسيد. خانواده هاي اين قربانيان بيگناه چون در بازداشتگاه به آنان غذاي مختصري ميدادند نخست اعتراضي نكردند. هنگاميكه اعتراضات خانواده هاي دختران دستگير شده به انفجاري شديد تبديل شد كه دختران آزاد شدند. در حاليكه تمام ده انگشت دست هاي كليه دختران قطع شده بود.

انگليسي هاي جنايتكار كه دم از برتري نژادي ميزدند به اعتراض گران لقب ياغي، خائن و عاملين براندازي سلطنت مشروطه بريتانياي كبير!! لقب دادند و آنچنان آدمكشي براه انداختند كه جنايات مغولها در مقابل آن موضوعي عادي بنظر ميرسيد.

مدير كارخانجان بافندگي انگليس با كمال وقاحت گفت:

«همينقدر كه ما تمام مردان و زنان هندي را بدار نمي زنيم بايستي راضي باشند!!»

و از آن دردناك تر اينكه براي چند تن انگليسي كه از رفتار هم ميهنان خود در هندوستان به وزارت امور خارجه انگلستان شكايت كرده بودند گفتند:

«وحشيگري هاي مأمورين كمپاني هند شرقي و عوامل وابسته به دولت انگليس و حركات شيطاني و بيرحمانه آنها موجب ميشود كه ميسيونهاي مذهبي با دلجوئي هائي كه از مردم ميكنند، محبوبيتي بدست آوردند و موجب پيشرفت «تمدن مسيحي»!! ميگردند»

غارتگري و بهره برداري استعمارگران از منابع حياتي و نيروهاي انساني آسيا و آفريقا آنچنان به رونق اقتصادي كشورهاي اروپا افزود كه مؤلفان دوره مفصل و معتبر «تاريخ تمدن بشري» نوشته اند:

«هيچ نگراني در ميان نبود و حتي تصور ضعيفي هم نميشد كه روزي برسد كه ملتهاي اروپا ناچار شوند از آسيا بيرون بروند و يا از آن بعيدتر مجبور گردند به كشورهاي افريقائي استقلال بدهند.

لرد كرزن گفته بود:

«من يك كلمه استدلالهاي شما را حتي اگر بگوئيد عدد 2 به اضافه 2 چهار ميشود... قبول كنم. اگر عقيده داشته باشيد به يك نفر از مردم آسيا ميتوان متمدن گفت!! و يا اگر بگوئيد يكي از اهالي مشرق زمين وحشي نيست!!»

باختريان آنقدر در شمردن برتري نژاد خود و ملت هاي آسيا زياده روي و مبالغه كردند كه بعضي از مأمورين عاليرتبه استعمار از آن منزجر و شرمسار شدند.

سر توماس مونرو يكي از مأمورين عاليرتبه انگليسي در هند به مافوق خود گزارش داد:

«اين حرف ديگر خيلي كهنه شده است كه «به اهل خاور نميتوان اعتماد كرد، چون زياد نادرستند!» اين ايراد در شرائط متشابه به افراد هر كشور اطلاق ميشود. هيچكس هرگز باور نكرده است كه كارمندان رسومات و گمركات دولت انگلستان افراد درستكاري هستند

فاتحان انگليسي، هندي هاي اصيل محلي با بيرحمي و شدت عمل بسيار رفتار نموده اند و در حد افراط به آنان اهانت هاي خشم آلود روا داشته اند. هيچ بيگانه اي به اندازه ملت انگليس هنديها را تحقير نكرده است. اين رفتار نه تنها شرافتمدانه نيست بلكه از سياست دور است كه تمام اخلاقيات ملتي را كه زير تسلط ما افتاد است خراب كنيم» (سرتوماس مونرو منقول بوسيله ارواردز Nel Mentor, History of India Michel Edwards، لندن، 1967، صفحه 235).

جي ولز در خلاصه تاريخ جهان (A Short History of the Word, H.G. Wells) رويه ملتهاي باختر را در چند جمله زير خلاصه ميكند:

«ترقي سريع مغرب در دو قرن اخير سبب شد كه بدون توجه به هزاران سال سابقه تاريخي خاورميانه و آسيا ملل اروپا ترقي را بصورت يك امر صرفا غربي جلوه دهند و يك سلسله فرضيه هاي تازه و عجيب و غريب راجع به برتري نژاد باختر نسبت به مردم جهان بسازند.

مزاياي بسيار موقتي كه در نتيجه انقلاب فني اروپائيان نسبت به ديگر سكنه جهان بدست آوردند در چشم مردمي كه از نظائر اين وقابع در تاريخ بكلي بيخبر بودند، دليل پيشوائي قطعي و ابدي اروپا نسبت به بشر بود».

اين مردم متوجه نبودند كه علم و ثمرات آن قابل انتقال است، متوجه نبودند كه مردم چين و هند نيز ميتوانند تحقيقاتي را با همان شايستگي فرانسويان و انگليسيها انجام دهند.

اروپائيان عقيده داشتند كه يكنوع قوه نمو فكري و ذاتي در باختر و يك نوع تنبلي طبيعي و محافظه كاري در خاور تفوق و برتري اروپا را براي هميشه تأمين خواهد كرد.

ر. ليلينگ، شاعر انگليسي يك سلسله شعر راجع به برتري ذاتي نژاد انگليسي و نژاد سفيد و تفاوت شرق و غرب ساخته است كه آثار شوم آن هنوز در اذهان نژادپرست هاي انگليسي باقيست.

نويسندگاني مانند جان استوارت ميلز نويسنده كتاب «رساله اي در باره آزاديّ»! حتي از اطلاق عنوان متمدن به ملل آسيا احتراز مي جستند.

از آنجا كه اين رشته سر دراز دارد و اعمال وحشيانه و خودخواهانه ملل غربي موجب عكس العمل هاي شديد از طرف شرقيان گرديده است كه توضيح آن مثنوي را هفتاد من كاغذ مي كند. اما رويهمرفته غربيان همواره تلاش نموده اند، وقتي در ادامه يك روش با شكست روبرو ميشوند، از راه فريبكارانه ديگر وارد شوند.

گفتم كه بر خيالت راه نظر به بندم

گفتا كه شبرو است اين از راه ديگر آيد

هنگاميكه مشت غربيان از هر جهت رو شد، نخست عنوان «كشورهاي مشترك المنافع» را پيش كشيدند. اشتراك منافع يك كشور تحت ستم و مستعمره با يك دولت استعمارگر مقتدر كه هيچگونه موازين اخلاقي و انساني را رعايت نمي كند به اين مثل مضحك مي ماند:

«سرباز وظيفه اي را گفتند درآمد ماهيانه ات چند است؟ گفت من و تيمسار جمعا بيست و هشتهزار و نهصد و هفتاد و سه تومان و پنجريال و ده شاهي حقوق مي گيريم كه از اين مقدار مبلغ هفده ريال و نيمش حقوق ماهيانه من است و بقيه از آن تيمسار».

براي رفع خستگي در اين باره به آن شعر معروف در باره تقسيم ميراث دو برادر اشاره مي كنيم كه برادر بزرگتر اموال پدر را به شرح زير ميان خود و برادر خردسالش تقسيم نمود و رضايت او را هم زيركانه جلب نمود:

آن قاطر چموش لگد زن از آن من

و آن گربه مئومئو كن بابا از آن تو

از صحن خانه تا لب بام از آن من

از بام تا به اوج ثريا از آن تــــو

آري، اين بود سهميه بندي استعمارگران مقتدر با كشورهاي اسير و ضعيف (مشترك المنافع).

دكان استقلال فروشي

پس از اين بازيها دكان استقلال طلبي و آزادسازي كشورهاي مستعمره آغاز شد. هر روز يك كشور جديدالتأسيس وارد تاريخ گرديد. كشورهاي بزرگ قطعه قطعه شد. نيروهاي متحد و متمركز درهم شكست كه شما خود بهتر دانيد كه اين كشورهاي تازه استقلال يافته بجز يك نام و يك پرچم! سرمايه اي ديگر ندارند و آنهم نامي ننگين كه عدمش به ز وجود.

عطاي استقلال هاي آبكي و قلابي از طرف استعمارگران به كشورهائي كه مورد استعمارشان بوده نه تنها گرهي از گره هاي كور آن ملك و ملت نگشوده بلكه آن تيره بختان را گرفتار مصيبت هاي سخت تري نموده است. استعمارگران وقتي در كشوري رسوائي هاي غيرقابل جبران به بار مي آورند، چاره اي جز كنار گذاردن مهره هاي سوخته سياسي خود ندارند و هر دوران با اتكاء به يك نام مردم فريب ملت هاي تحت ستم و عصيان زده را براي مدت طولاني جديد سرگرم ميسازند. مزدوران جديد كه ملت ها با آنان آشنائي كامل ندارند، جانشين مزدوران و جاسوسان رسوا شده قبلي ميگردند. خر همان است و فقط پالان عوض شده است.

جاسوسان تازه، زمام امور مملكت را ظاهرا در دست مي گيرند و اربابان غارتگر اجنبي به تاراج سرمايه هاي ملي مشغول ميگردند.

دنباله دارد

برگشت به سرمقالات