گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
Mars 2004 - n° 27

هموطن: من آن نيم كه حلال از حرام نشناسم

سخن در جهت خلاف «اين رفراندم» گفتن بس گران است و در نگاه جمعي حرام، اما به مثابه شرابي است كه چون با تو بنوشم حلال و آبي است كه اگر بي تو بنوشم حرام خواهد بود.

وقتي به حافظه كم يا بيش تاريخي خود مراجعه كنيم مي بينيم هر آنچه براي ديگر كشورها نيك بوده، در ايران براي ما شرآفرين شده: مشروطه، شاه مشروطه، مجلس مشروطه، نمايندگان مجلس مشروطه، نفت و گاز و ديگر منابع زيرزميني، انتخابات، رأي گيري، رأي دادن، دمكراسي، آزادي، قانون، دادگستري، پليـــس، سازمان

امنيت كشور، حزب، سياست، انقلاب، جمهوري، رئيس جمهور، قاضي، دادگاه و... ده ها واژه ديگري كه در كشور ما خصوصا در امور سياسي و اجتماعي تاكنون رنگ باخته و يا به كلي رنگ عوض كرده است.

با توجه به يادآوري فوق آيا نبايد در انديشه باشيم كه با رونق دادن «رفراندم» در اين روزها بر سر اين واژه چه خواهد آمد و بر ايران و مردم ايران چه خواهد گشت؟ مگر از چاله سلطنت مشروطه خودكامه با هزاران درد و رنج با واژه انقلاب به چاه تغييرات منفي و معكوس در نيافتاديم؟ مگر با همين واژه «رفراندم» به كام اژدهاي هفت سر جمهوري اسلامي و ولايت فقيه درنيافتاديم؟ حتي مگر در همين دوران كه سايه سياه استبداد بر سرمان هر روز سنگين و سنگين تر شد كارد و طناب هم كه در رديف ابزار و آلات ابتدائي زندگي در دست بشر است در اين سال ها به وسيله و ابزاري براي از ميان برداشتن دو تن از پاك ترين پاكان روي زمين پروانه و داريوش فروهر و يا براي بستن راه نفس مختاري و پوينده نويسندگان بي نظير و انسان هاي خادم و بي مانند مبدل نشد؟... و مگر نمايندگان مردم در همين دوران به نمايندگان ولي فقيه مبدل نشدند؟ آيا به راستي حتي يك كلمه هم در رابطه با سياست و مسائل مربوط به ديني كه در اين سال ها با دولت درآميخته ميتوان يافت كه معني خود را حفظ كرده باشد و به ضد خود بدل نشده باشد؟ حتي قاتل را هم در اين روزگار كلاهي شرعي بر سرش گذاشتند و به حذف اسلامي مبدل كردند تا قاتلان را به سربازان امام زمان مبدل كنند.

اكنون چگونه ميتوان آسوده سر به گريبان گذاشت و دل به «رفراندم« و مفهوم آن در اين روزگار خوش داشت؟ چگونه ميتوان گله گرگ ها و كفتارها را در برهوت داغ و سوزان سنگدلي ها و خودپرستي ها ناديده انگاشت و به ماهيت واقعي آنان در لباس ميش و بره پي نبرد؟ چگونه ميتوان انبان خاطره تاريخ را به دوش كشيد و تحصن دكتر محمد مصدق و يارانش را در دربار كه به تشكيل جبهه ملي در سال 1328 و ملي شدن صنعت نفت و استقلال كوتاه مدت ايران انجاميد به خاطر نياورد و با نمايشي از تحصن كه اين روزها دو جناح حكومت ديني به روي صحنه آورده اند مقايسته نكرد و به انتظار رفراندمي نشست كه هر كسي و هر گروه و حزب و دسته اي انتظاري ناموزون و ناهماهنگ با ديگري از آن دارد؟ بايد انبان خاطرات تاريخچه مبارزات آزاديخواهي را از دوش بر زمين نهاد و در آن به جستجوي گمشده ها پرداخت.

دكتر شايگان يار مصدق و نماينده جبهه ملي در مجلس شوراي ملي طي نطقي پس از تظاهرات بزرگ مردم در 26 آذرماه سال 1329 به پشتيباني از دكتر محمد مصدق و جبهه ملي و در تأييد پيامي كه دكتر مصدق از بستر بيماري در رابطه با رد لايحه قرارداد الحاقي و برعليه دولت و شخص رزم آرا (نخست وزير) به مجلس فرستاده بود از جمله چنين گفت:

«... تاريخ انحطاط اخلاقي ملت ايران از زماني شروع ميشود كه انگليسي ها مسلط شده اند بر هندوستان و از آنجا پايشان بخاك ما باز شده است. اينها هزار جور گربه رقصاني مي كنند. هزار مشقت ايجاد مي كنند و هزارها خون ميريزند براي آنكه منافع خودشان تأمين بشود... اساس كار اينها عبارت از اين است كه مروج فساد اخلاق باشند. اگر دو نفر نامزدي باشند كه براي آنها يك كاري انجام بدهند، دقت مي كنند آن كه فاسدتر، رذل تر و آن كه بي وجدان تر و خائن تر باشد انتخاب كنند... در هر مملكتي پستها، مقامها، حسن شهرت ها و كارها مال كسي است كه افضل باشد، مال كسي است كه به ملت خود بيشتر خدمت كند، در اينجا اينها دقت مي كنند كه تنها اراذل ناس را براي كارها پيدا كنند. مثل آهن ربائي كه آهن را جذب بكند...»

اگر شروع «انحطاط اخلاقي ملت ايران» را براساس گفته زنده ياد دكتر شايگان قرار دهيم پايان آن زماني خواهد بود كه با عزم ملي بار ديگر دست انگليس را كه امروزه به دست كشورهاي عضو اتحاديه اروپا مبدل شده از دخالت در كارمان كوتاه كنيم و در عين حال نگذاريم به جاي آنها پاي آمريكا به ايران باز شود.

آخرين بازماندگان و پرچمداران راستيني كه به پايان دادن «انحطاط اخلاقي ملت ايران» اعتقادي راسخ داشتند و براي رسيدن به خط پايان انحطاط اخلاقي در ايران يعني رسيدن به نقطه پايان نفوذ و دخالت بيگانه در امور داخلي ايران برنامه اي تدوين كرده بودند همان دو فرزانه اي بودند كه كار اتحاد نيروها و احزاب ملي را در عمل با رهبري مدبرانه خويش به پايان رسيانده بودند و به همين دليل با ضربه هاي مكرر دشنه پس از روي كار آمدن سيد محمد خاتمي به جانشان كه جان ايران بود وحشيانه حمله بردند و صدايشان را كه صداي مردم ايران بود در گلو خاموش كردند... بلي آنها جاودان پروانه و داريوش فروهر بودند... و اين كلام پروانه فروهر بود پس از تبليغات شديد روشنفكرنماهاي خودفروش و نوكرصفت در درون و بيرون مرزهاي ايران و پس از روانه شدن مردم به پاي صندوق هاي رأي گيري و بر نشستن سيد محمد خاتمي به كرسي رياست جمهوري در جواب سئوال خبرنگار آلماني در تهران كه پرسيد چرا مردم عليرغم تلاش فراوان شما، به خاتمي ميليون ها رأي مثبت دادند گفت:

«مردم راه آسان را انتخاب كردند، رفتند در انتخابات شركت كردند. قهر بزرگشان را شكستند و با آمدن خاتمي عقب انداختند آنچه را كه ما در راستاي آن بسيار تلاش كرده بوديم...»

آيا اين همان انحطاط اخلاقي سياسي و مبارزاتي در جامعه ما نبود كه مردم ما را به انتخاب راه آسان و برنشاندن خاتمي به كرسي رياست جمهوري نبود؟ و آيا امروز نيز كه چنين شيفته «اين رفراندم» شده ايم در حال انتخاب و قدم نهادن به راه آسان ديگري مشابه راه آسان شش سال پيش نيستيم؟

در اصل چه تفاوتي است بين واژه «انتخابات» كه همه تحريمش مي كنيم و واژه «رفراندم» كه اينگونه بي حساب و كتاب مي خواهيم دست به دامانش شويم؟ اگر خوب بيانديشيم در حال تحريم انتخابات هستيم تا سازمان ملل تماشا كند و به ما براي رفراندم كمك كند! مگر ممكن است سازمان ملل كه بدون امر آمريكا و نمايندگان كشورهاي اتحاديه اروپا كاري نمي كند رفراندم را به نفع ما و بر عليه آمريكا و اتحاديه اروپا برايمان به راه اندازد؟ تا ما به آمال ديرينمان كه همان حكومت لائيك و مردمسالاري است برسيم؟... هيهات، هيهات... هيهات...

آيا قدم نهادن در راه اين «رفراندم» حقيقت تلخي به غير از اين است كه ملتي مي خواهد كليد قفل آزادي خود را پس از چند قرن مبارزه و تلاش پيگير براي رسيدن به آزادي و استقلال به دست همان كساني بدهد كه از ديرباز دائم بر دروازه آزادي هاي بي قيد و شرط او قفل تازه اي زده اند تا آن ملت چندين ده سال ديگر براي يافتن كليد تازه تلاش كند و كشته دهد و در معركه ظلم دست به كار ستيز با ظالم باشد؟

آيا نبايد از خود بپرسيم كه اين چه رفراندمي است كه از راست ترين طيف فعال سياسي تا چپ ترين آنها و حتي مليون نيز بدون كمترين برنامه و قراري بر سر انجام آن توافق دارند؟ آيا به راستي اين همان دعاي سلطنت طلبان و آقاي رضا پهلوي كه شعار «امروز فقط اتحاد» را چندين و چند سال تكرار ميكند نيست كه مستجاب شده؟ چه شد كه طي اينهمه سال همه چپ ها و مليون به اين شعار خنديدند، ولي اكنون ناگاه همه يكجا و يكصدا با آقاي رضا پهلوي شعار رفراندم با نظارت سازمان ملل را سر داده اند؟ آيا با توجه به سيل رفراندمخواهي جمع بسياري در طيف راست و ملي و چپ، آقاي رضا پهلوي حق ندارد كه در مصاحبه چند روز پيش خود با تلويزيون و خبرگزاري الجزيره به طور ضمني از حمايت آمريكا نسبت به برپائي يك «رفراندم ملي» سخن بگويد؟

رضا پهلوي در باره پشتيباني آمريكا از برنامه هاي خود مي گويد: تاكنون از پيوستن به احزاب سياسي امتناع كرده ام و حالا قصد دارم سازمان دهنده تغييرات در ايران، با استفاده از مبارزه براي برپائي يك رفراندم ملي باشم.

از خود بپرسيم آيا هيچ راهي براي برونرفت از اين بن بست بغير از «رفراندم ملي» كه صداي پچ پچ و برنامه ريزي هايش از پشت درهاي بسته سياستبازان بگوش ميرسد وجود ندارد؟ مسلما وجود دارد، بايد انديشه كنيم، بايد در انبان تاريخ و تجارب پيشين جستجو كنيم، بايد از قدم نهادن در راه آسان براي رهائي ايران چشم پوشيد.

محمد حسيبي

برگشت به سرمقالات