مهاجرت
مهاجرت هاي تحميلي
اين نوع مهاجرتهاي تحميلي داراي دو نوع مشخص و معين ميباشند:
1 ـ مهاجرت هاي تحميلي زورگويانه
2 ـ مهاجرت هاي تحميلي ناچار
1 ـ مهاجرت هاي تحميلي زورگويانه
از هزاران سال پيش سلطه جويان بزرگ و جاه طلب تاريخي، هنگاميكه قوم يا ملتي را مورد تهاجم قرار داده بر نيروهاي نظامي و رزمي آنان پيروز ميشدند از بيم اينكه گرفتار انتقامجوئي وارثين شكست خورده نشوند اقدام به قتل عام تمام سكنه شهرهاي مفتوحه ميكردند و فرزندان خردسال و ذكور آنان را عقيم نموده و همراه دختر بچه ها و زنان جـــوان در
بازارهاي برده فروشان به فروش ميرسانيدند و آن عده كودكان معصوم و نگون بخت را كه براي خدمت گذاري به خود نگاه ميداشتند، آنچنان مورد تجاوزهاي وحشيانه و بيرحمانه قرار ميدادند كه آن تيره روزان شخصيت و غرور انساني خود را بكلي از دست داده و مبدل به گوسفندان بي اراده اي ميشدند كه در مقابل هيچ توهين و تحقيري عكس العملي از خود نشان نميدادند. تاريخ جهان از اين قتل عامهاي هولناك بسيار به ياد دارد كه تكرار آن موجب ملالت خاطر خوانندگان خواهد شد.
چنانچه سلطه جويان ستمگر ميخواستند از نيروي بدني و توانائي اسيران دشمن استفاده هاي سرشار كسب كنند، بجاي كشتن و نابود كردن جسم آنان، روح و روان ملت شكست خودره را نابود ميكردند و از آنان بعنوان جانوران باركش و اهلي بهره برداري مينمودند.
كوچ اجباري
بهترين برنامه تجربه شده و مورد آزمايش قرار گرفته از روزگاران كهن، كوچ دادن ملت ها و اقوام شكست خورده به نقاط مختلف بود.
ستمگران تباهكار متوجه شده بودند وقتي ملتي را به دسته هاي كوچك تقسيم كنند و هر دسته را به نقطه اي دورافتاده تبعيد نمايند، گروه تبعيد شده شخصيت نژادي و قبيله اي خود را بكلي از دست ميدهد و بطور طبيعي و ناخودآگاه در انتظار ناجي خيالي و روز موعود مجهول مي نشينند و دست از پا خطا نمي كنند. انتظار آنان موضوعي كاملا تخيلي و غريزي آدميزاد است. انتظاري كه هرگز به سر نخواهد رسيد و ناجي موعودي هم هيچگاه ظهور نخواهد كرد. سابقه اين كوچ اجباري در تاريخ ما بسيار است. خصوصا بعد از ظهور اسلام كه اقوام عرب به نقاط مختلف ايران كوچ داده شدند و بالعكس.
پس از دوران مغول، اين كوچ دادن هاي اجباري توسعه و ترويج بيشتري پيدا كرد و در زمان صفويه و قاجار و حتي اوايل دوران رضاشاه پهلوي، كوچ دادن سران عشاير و ايلات به مراكز استانها تحت نظر سازمانهاي نظامي متداول بود كه به گواهي مدارك و اسناد تاريخي، اين اقدام رضاشاه فقيد بنفع كوچ داده شدگان تمام شد و اغلب افرادي كه بدون ترديد قرباني توطئه بيگانگان شمالي وجنوبي كشور ميشدند و بدون اينكه نام و نشاني از خود باقي بگدارند در بيابانها و كوهستانهاي كشورمان در خون خود مي غلتيدند. در تهران و ساير مراكز استانها به مدرسه رفتند، سواد آموختند، به دانشگاهها راه يافتند و مراحل و مدارج بزرگ علمي را طي نمودند و متأسفانه كينه رضاشاه را كه باني ترقي و پيشرفت مادي و معنوي آنان بود هرگز از دل نبردند.
ميتوان خرده اي بر آنان گرفت زيرا آنها همه چيز بدست آوردند ولي وطن و موطن خود را از دست دادند. ما آوارگان درد آنان را بهتر احساس مي كنيم. در اين باره از اين مطلب بيشتر سخن خواهم گفت.
آوارگان و مهاجرين نگون بخت (قربانيان استعمار)
هجرت اجباري و آوارگي الزامي، يكي از تلخ ترين و مصيبت بارترين بلايائي است كه ممكن است گريبانگير فرد يا جمعي شود. از آغاز قرن هجدهم كه برنامه هاي استعمارگري رواج حول انگيزي در عالم پيدا كرد استعمارگران دولت استعمارگر انگلستان رشته جنايت استعمارگري را از چنگال پرتقالي ها و اسپانيولي ها بدر آورد و يكه تاز ميدان خون آلود و وحشتزاي استعمارگري شد.
مزدوران جنايتكار انگليسي در قالب ميسيونهاي مذهبي، جهانگردان و كاوشگران تاريخي و علمي، پزشكان جاسوس و ساير مستشاران به جانب مشرق هجوم آوردند و بقول مورخ نگون بختي كه در باره حمله مغولها با يك جمله كوتاه همه چيز را خلاصه كرد: آمدند و كشتند و سوختند و بردند.
استعمارگران در دو قرن اخير روي مغولان را سفيد كردندو آنان رجال و شخصيتهاي ملي گرا و ميهن پرست را از ميان بردند. آنانرا بوسيله فاسدترين مزدوران جاسوس صفت خود دوغان قدرت را بدست آنان سپرده بودند، به بهانه هاي واهي اعدام نمودند، ترور كردند، از كار بركنار نمودند و بجاي آنان بي لياقت ترين افراد ميهن فروش را بجاي آنان بكار گماردند. قائم مقامها، اميركبيرها، و صدها رادمرد تاريخ ساز ايران را نابود كردند و خيانت كاران و بي شعوراني را چون حاجي ميرزا آقاسي روي كار آوردند.
جنايات و خيانت ها و اعمال قدرت هاي مزدوران و عناصر انگلستان كه در هندوستان انگشتان تمام دختران چهار ساله تا شانزده ساله را قطع كردند تا نتوانند پارچه هائي را با دست هاي كوچك و ظريف خود مي بافتند با پارچه هاي انگليسي رقابت كند. تسريح جناياتي كه استعمارگران (خصوصا انگليسي) در مشرق زمين (استراليا، افريقا و آسيا) مرتكب شده اند آنچنان درناك است كه حتي خود انگليسي ها را به اعتراض و شكايت برانگيخته كه ناچار در شماره هاي آينده به تفصيل در اين باره سخن خواهم گفت.
مگر نه اينكه وقتي هيئتي از سفيران كشورهاي مسلمان به دربار هنري سوم پادشاه انگلستان رفتند، شايد بتوانند از خونريزيهاي بيرحمانه مغولها شكايت كنند و از همسران و ملكه هاي عيسوي كه زن مغولها بودند بخواهند از شدت قتل عامها بكاهند، اسقف وينچستر گفت: «بگذاريد اين سگان يگديگر را پاره پاره كنند و يكديگر را براندازند، آنوقت ما بر روي ويرانه هاي شهرهاي ايشان و اجساد متعفن آنان كليساهاي خود را بنا كنيم و آئين كاتوليك را بنياد مي نهيم. در اين صورت دنيا يك شبان و يك گله بيشتر نخواهد داشت (از كتاب سعدي تا جامي). مگر نه اينكه پاپ كلمان چهارم مي گفت: «هر مسلمان (ايراني) كشته شود، يك سنگ بناي كليساهاي جديد گذارده ميشود».
در آن زمان هم نام كليسا و مذهب يك بهانه بود بهمان ترتيب كه در جنگهاي صليبي، رسيدن به ديوار «ندبه» در اورشليم بهانه بود.
بهمان طريق كه جرج بوش جنگ نوين را با نام «عيسي مسيح» آغاز كرد، عيساي بيگناهي كه مي گفت دشمن و قاتل خود را عفو كن و از او انتقام مگير.
برنامه هاي استعماري و مهاجرت هاي سياسي
طبقات مختلف مردم در كشورهائي كه طعمه استعمارگران ميشوند داراي سرنوشت هاي مختلفي خواهند شد.
1 ـ طبقه حاكمه قبلي كه خود شامل چند دسته مختلفند.
الف) گروه نگون بختي كه داراي احساسات ميهن پرستي و خدمتگذاري به هم ميهنان خود هستند كه ميان آنان تعدادي به جوخه هاي اعدام سپرده شده و برخي ترور جسمي و روحي شده از ميدان فعاليت خارج ميگردند.
ب) عده اي ديگر از مال و مقام و هستي ساقط شده، به زندانهاي طويل المدت محكوم ميگردند و پس از طي دوره محكوميت به افراد توسري خورده و بيكاره اي مبدل ميگردند.
پ) برخي از آنها از شدت ناراحتي، بيكاري و مهره سوخته و بي ارزش شدن گرفتار بيماريهاي فراوان رواني شده و زودتر از موعد طبيعي يا ميميرند يا مانند مردگان متحرك زندگي مي كنند.
ت) مهمترين شاخه اين گروه افراد مصمصم، بيباك و شجاعي هستند كه ترك ديار و خانه مي كنند و همه چيز خود را فدا مي كنند و به خارج از كشور مهاجرت مي كنند. سرنوشت اين عده از ساير مردم و گروههاي مشروحه فوق دردناك تر و شوم تر است.
چه افراد خانواده اين گروه همراه آنان از كشور خارج شوند، چه بطور پراكنده و با تفاوت زمان به يكديگر بپيوندند و چه اينكه هرگز نتوانند يكديگر را به بينند، در هر حال انسجام و ارتباط خانوادگي آنها بكلي بهم مي خورد. خانه و خانواده اي كه سالهاي سال سر و ساماني گرفته نابود ميگردد. و هر يك از سرنوشت هم بيخبر ميشوند. و آن خانواده بكلي از بين ميرود. در هر صورت پيوستن افراد خانواده در عالم غربت به يكديگر. از آنجا كه نظام خانوادگي برهم خورده. پيرترها از كار مي افتند و نمي توانند خود را با شرايط جديد و غريب هم آهنگ سازند. و از طرفي جوانترها زودتر و سريع تر با فرهنگ و زبان بيگانه آشنا ميشوند و جذب بازار كار ميگردند و به اين دليل براي بزرگترها ديگر ارزشي قائل نيستند و آنانرا با لياقت، از كار افتاده و شكست خورده ميدانند و ارزشي براي آنان قائل نيستند و اين موضوع از يكطرف موجب سرخوردگي، نااميدي و خشم بزرگسالان ميشود و از سوي ديگر جوانان افسارگسيخته شده و در صدد راهنمائي و آموزش اخلاقي و اجتماعي خانواده هاي خود برمي آيند و اين برخورد و ارتباط غلط كه ارمغان مهاجرت هاي ناخواسته است موجب بروز بيماريهاي لاعلاج جسمي و رواني و مرگ و مير بي قاعده و از همه مهمتر خودكشي هاي عمدي و يا سهوي ميگردد.
گروه ديگري از اين آوارگان به مشاغلي نازلتر و بي اهميت تر از شغل اصلي خود مي پردازند كه از طرفي موجب شكست روحي مهاجرين و از طرف ديگر بروز ناراحتي هاي اجتماعي و رواني بسيار ميگردد.
شما ميتوانيد حالت روحي سرلشگر و يا شهردار و يا مقامات مشابه را كه ناچار به رانندگي وانت و تاكسي و ياشبگردي و يا انجام عمليات ساختماني و ساير مشاغل مشابه را در نظر مجسم كنيد.
شما ميتوانيد وضعيت خانم يا دختر خانمي را كه روزي در كشور خود از بهترين وسائل زندگي و معاش، خانه مجلل، استخر خانگي و راننده و خدمتكار بهره مند بود و در دوران مهاجرت ناچار به نگهداري بچه هاي بيگانگان و ساير خدمات خانگي شده است بخاطر بياوريد و همچنين كودكان خردسال اين خانواده ها كه شاهد تغيير موقعيت شغلي و مالي اولياء خود هستند گرفتار چه سرخوردگي ها و ناكامي هائي خواهند شد.
بدترين نوع بردگي
بايد اذعان كرد، اين مهاجرت ها در حقيقت بدترين انواع بردگي است. سرلشگري، مهندسي، بازرگان موفقي و يا يك سياستمدار سابق در كشور بيگانه عمله ساختماني شده، نظافت چي شده، همسر يك سفير گارسني كافه ها را مي كند، فرزند يك وزير كودك خردسال خارجي را مي شويد و خانه مي روبد. مگر بردگي شاخ و دم دارد؟
كشوري استعمارگر ملتي را فريب داده، حكومتي غاصب و ديكاتور را روي كار آورده، حكومتي كه هيچ مشروعيت قانوني ندارد، حكومتي كه رفتار وحشيانه و ناجوانمردانه اش ميليونها افراد ملت را از خانه و خانواده خود جدا كرده و افراد بالياقت و تحصيل كرده و با استعداد را به خدمتكاري افراد بي ارزش ملت خود گمارده. مگر اين نهايت ناجوانمردي و ديكتاتوري و استبداد نيست؟
استعمارگران ادعاي دموكراسي مي كنند. بايد پرسيد كدام دموكراسي؟ مگر كشورهاي تحت فرمان و تحت الحمايه!! شما جزو فرمانبرداران حكومت هاي شما نيستند؟ اگر غير از اينست گورتان را گم كنيد و از كشورشان خارج شويد و آنانرا بحال خود واگذاريد و اگر تحت الحمايه!! شما هستند، چرا به آنها ظلم مي كنيد؟ چرا آن دموكراسي را كه از آن دم مي زنيد در كشورهاي تحت الحمايه خود پياده نمي كنيد؟
استعمارگران دروغ ميگويند، هرگز اعتقادي به آزادي افكار مردم ندارند. فقط بمنافع مادي خود فكر مي كنند.
سرقت مغزها
اصطلاح «فرار مغزها» را با «سرقت مغزها» عوض كرد. غربيان با روي كار آوردن مستبدترين، خون آشام ترين، دزدترين و بدنام ترين افراد مملكت و سپردن زمام اختيار مردم بدبخت بدست اين جانيان از يكطرف براي پيشرفت هاي علمي و فرهنگي در كشور «طعمه» موانع و سدهاي غيرقابل عبور ايجاد مي كنند. و از سوي ديگر شرائطي در كشور بوجود مي آورند كه افراد فعال و بااراده و استعدادي درخشان زادگاه خود را ترك نموده به كشورهاي استعمارگر پناهنده شوند.
اين پناهجويان كه همراه خود مقدار قابل توجهي ارز خارج مي كنند بهترين شكارهاي لذيذ براي جهانخواران استعمارگر ميباشند، زيرا پناهندگان داراي زيربناي مقدماتي لازم براي جذب در بازار كار را دارند و با هزينه كشور شكار شده هزينه هاي تعليم و تربيت و مخارج زندگي آنها تا رده عالي پرداخت شده و آماده بهره دهي شده اند. از طرفي شخصيت و كاراكتر آنها كاملا مشخص است و از نظر روان سنجي افرادي مصمم و متكي بخود هستند. اگر اين خصلت و شخصيت در ضمير ناخودآگاه آنان وجود نداشت چگونه ممكن بود بدون پاسپورت و جواز عبور و رواديد تك و تنها به كوه و صحرا بزنند و اين اتكاء را به خود داشته باشند كه قادر ميباشند بدون وجود حمايت خانواده و مأموران دولتي و هيچگونه پشتيباني حتي سفارتخانه و كنسولگري خود در كشور بيگانه به زندگي بهتري آسوده تر از زادگاه خود ادامه دهند.
اين موضوع ميرساند كه زندگاني در ميهن اصلي و آغوش خانواده و دوستان و ياران و ساير هموطنان و همزبانان داخلي چقدر دشوار و غيرقابل تحمل بود كه ميليونها ايراني ترك يار و ديار كرده در عزلت سراي بيگانه خانه كرده اند.
اما براي استعمارگران اين حادثه و رويداد بهترين پيش آمد است. با وجود مهاجرين در شهرستان مهندس ها كارگر ساده ساختماني، رانندگان صاحب منصبان عاليقدر و تحصيلكرده هستند. بهترين خلبان هاي بمب افكن هاي شكاري در كشور آنان رانندگي وانت ها و كاميونها را بعهده دارند و اين بينوايان توقعاتشان از كارگران دون پايه خارجي كمتر است.
آيا ميدانيد در ميان پناهندگان وحشت زده اي كه از بيم اخراج و بازگشت به سلاخ خانه هاي كشورشان در بيم و وحشت بسر مي برند، چند نفر نابغه، فيلسوف، نويسنده، نقاش و هنرمندان ديگر وجود دارند؟
آيا ميدانيد در ميان همين كودكان خردسالي كه با صرف كمترين هزينه زندگي در اردوگاه هاي مهاجرين در بيم و اميد بسر ميبرند چند نفر در آينده با استعدادهاي درخشان به بردگي استعمارگران در كشورهاي بيگانه وادار ميشوند؟
مهاجرت امروزي پناهندگان سياسي در حقيقت مهاجرت نيست بلكه تبعيد هزاران استعداد براي بيگاري و حمالي به كشوري استعمارگر است.
ترسم آزرده شوي ور نه سخن بسيار است