گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
novembre 2003 - n° 25

چهره زشت استعمار را بهتر بشناسيم

اين نوشتار برگرفته از سري انتشارات «آرمانخواه» تهران ميباشد كه عيناً به چاپ آن مبادرت ميشود. خواندن اين مقاله را به خوانندگان گرامي خود توصيه ميكنيم

لغات استعمار، استعمارگري و امپرياليزم امروزه نه تنها در فرهنگ ماركسيستي كه بطور عمومي و در زندگي عادي ما، در كنار هم و بجاي هم بكار برده ميشوند. در حاليكه در گذشته چنين نبوده و در اصل مفهوم ديگري داشته:

مستعمره (كلني) در قديم بيشتر به معناي «مهاجرت» بود. اختلافات درون گروهي، تراكم جمعيت، اشتياق دستيابي به زندگي جديد و مستقل و... انسانها را وادار به كوچ كردن مي نمود و بدينسان جمعيت هاي تازه اي روي كره خاكي شكل ميگرفتند و پراكنده ميشدند كه از بسياري جهات زندگي مستقل و دگرگون يافته اي داشتند، ولي از جهات اساسي ديگر از قبيل زبان و آداب و رسوم، بويژه جنبه هاي عاطفي با كشور اصلي ارتباطي داشتند، و جز در موارد خطر كه اين رشته هاي ارتباطي، موجب اتحاد ميگرديد، در ساير موارد، شهرها و دولتهاي تازه (كلني) استقلال خود را داشتند.

امپراتوري نيز كه در گذشته بر بنياد قدرت شكل گرفته بود، اشاره به ملت نيرومندي است كه از لحاظ نظامي، سرزمين هاي ديگر را اشغال مي نمود و حكومت ميكرد و ارتباطي با مستعمره (كلني) نداشت.

اما دولتها و ملتهاي اروپائي پس از زوال امپراتوري روم،  و از سر گذراندن دوران رخوت، سهل انگاري و انزواطلبي قرون وسطي، در قرن سيزدهم هم تكاني به خود دادند و هم از اين قرن است كه مرداني بمانند ماركوپولو ظهور ميكنند و سفرهاي دور و دراز و شناسائي مناطق جديد را آغاز مينمايند و بتدريج مفاهيم استعمار، استعمارگري و امپرياليزم تغيير تازه اي پيدا ميكنند كه به آن اشاره خواهيم كرد.

بايد گفت كه در اين زمان نه تنها دولتهاي بزرگ اروپائي، خود را برابر امپراتوريهاي كهن و ريشه دار، با فرهنگ و ثروتمندي، چون امپراتوريهاي چين و هند و ايران، حقير و كمتر ميديدند، بلكه با صراحت ميتوان گفت كه حتي خود را از امپراتوريهائي بمانند امپراتوري ترك هم برتر نمي يافتند.

اروپائي ها، در آرزوي ابريشم، فرآورده هاي ابريشمين، ادويه، طلا و ثروت شرق بسر ميبردند، تا آنجا كه حتي فرآورده ها و كالاهاي خود را قابل معامله با آنچه از شرق ميآمد نمي ديدند و در نتيجه قادر به برقراري ارتباط اقتصادي نبوده و درمانده از اين ناتواني، آرزومندانه رسيدن قافله اي از شرق را انتظار ميكشيدند كه شايد قافله اي از آسي برسد و نمونه اي از اين نعمات را لااقل به چشم به بينند» (1).

در قرن 15 و 16 يعني قرن ساخت و توليد تفنگ و بدنبال آن، ديگر سلاحهاي آتشين، موجب شد كه اروپائي ها آرزومند و آزمند، سلاح آتشين برگرفته و با كمك قطب نما به اكتشاف مناطق ديگر بپردازند و از اين وسائل براي تسلط بر سرزمينها و ملتهاي بالقوه ثروتمند استفاده نمايند. حس توسعه طلبي و چشمداشت به ثروت كشورهاي ديگر چنان بالا گرفت، كه بر آن شدند تا آنچه را از طريق معاملات تجاري (به دليل پائين بودن ارزش كمي و كيفي كالاهاي اروپائي در مقياس با كالاهاي شرق) نمي توانستند بدست آورند، از طريق زبان تفنگ به كرسي بنشانند و به زور بستانند. يعني سرآغاز همين راه و رسمي كه به اتكاي روشهاي توليد ناشي از سرمايه داري آزمند، هر روز پخته تر شده، توسعه يافته و تا به امروز ادامه دارد. تركيب زور و ترفند و توطئه، مبتني بر سيستم توليد سرمايه داري، و اعمال آن امروز از سوي آمريكا و اروپا، در منطقه ما و ديگر مناطق غارت شده جهان، مثال روشن آنست.

در قرن 17 يورش به سرزمينهاي ديگر فراگير شد. آمريكا كه جز نواحي مركزي آن، يا خالي از سكنه بود و يا سنكه قابل توجهي نداشت، مسكن مهاجران اروپائي شد، و فرانسه جديد (كانادا)، انگلستان جديد (ايالات متحده) و اسپانياي جديد (مكزيك)، پا به عرصه گيتي گذاشتند، اما در شرق تنها به چپاول ثروت آنان اكتفا كرده، و از آنجا كه بعلت تراكم جمعيت در اين سرزمينها قادر به ايجاد مناطق مهاجرنشين نبودند از ايجاد آن صرفنظر كردند (2).

تأسيس كمپانيهاي تجارتي كه از طرف دولتهاي آنان اداره ميشد، وسيله راهيابي، نفوذ و سپس تسلط آنان بر نواحي هند و اقيانوسيه گرديد. و از اينجاست كه امپرياليزم با مفهوم جديد پا گرفت و در گستره جهان بكار پرداخت.

در قرن 18 انگلستان اگرچه آمريكا را از دست داد، اما سرآمد ملل استعمارگر شد و كشورهاي هلند، فرانسه و اسپانيا بسياري از مستعمرات خود را از دست دادند. قرن 19 و تكميل انقلاب صنعتي، پيشرفت سلاحهاي آتشين، وجود كشتيهاي بخاري و طب جديد كه خطر بيماري هاي نواحي گرم را به حداقل ميرساند، يورش سفيدپوستان اروپائي را آسانتر كرد. «... ازدياد جمعيت اروپا و تهيه محصولات متعدد براي بازارهاي دنيا به آتش توسعه طلبي و استعمارگري دامن زد» (3).

اصولا انتقال ثروت دوره فئوداليسم (خان خاني) به دوران بورژوازي (شهرنشين هاي مرفه)، كه اين ثروت و دستمايه را روي خط توليد نوكالا و انواع فرآورده هاي صنعتي و ماشيني انداخته بود، اهداف تازه اي پيدا كرد كه با اهداف دوران فئوداليسم تفاوت اساسي داشت. در دوران بورژوازي، تجمع سرمايه + نوآوري و توليد روزافزون + تكامل و توسعه سريع ماشين صنعت و فن، نظامي را بر پا داشت كه متكي به سرمايه بود. سود فراوان و اشتهاي بي حد سرمايه داري كه هرچه برد و خورد سير نشد كه تا به امروز ادامه دارد، ديگر در محدوده يك شهر و يك كشور و منطقه نمي گنجيد. ميبايست فراتر رفت، مرزهاي نو را در نو ديد و فرآورده هاي انباشته را در بازارهاي ديگران آب نمود. دستيابي به بازارهاي جديد اگر با انواع حيله و نيرنگ ميسر نمي شد، سلاح آتشين و زور و قلدري خرف آخر را ميزد، و در اين راستا نيروي كار ارزان و مواد خام سرزمين فتح شده را ميگرفت و فرآورده هاي خود را در بازارهاي اشغالي مي فروخت، و هر زمان كه لازم بود با عقد قراردادهاي مسلط و يك جانبه فرآورده هاي خود را تحميل ميكرد.

بايد اضافه كرد كه تنها انگيزه اقتصادي نبود، كه اروپا به سوي امپرياليزم و كاپيتاليزم سوق داده شد، بلكه حس پاتريوتيسم تندرو و شووينيسم (كه به غلط در برخي انگاره ها و نوشته ها به ناسيوناليسم تعبير شده است*) بر اروپا مسلط شد و فرانسوي ها را به ياد آنسوي درياها انداخت، آلمانيهاي زمان گيوم دوم را به سوي قدرت و ثروت كشاند و انگلستان توسعه طلب را به دست اندازي هرچه بيشتر حركت داد (4). اما زيربناي همه متغيرها، همان نظام سرمايه داري بود و روش توليد متكي به اين نظام، كه موفقيت اروپائي ها را در فتح و اشغال و غارت سرزمينهاي ديگر توجيه ميكرد، و صد البته كه بر اثر اين فتوحات آنان را به چنان خودباوري رسانده بود كه شور وطن پرستي شان هم گل كرده بود.

در اواخر قرن 19 كه كشمكشها و رقابت هاي اقتصادي و سياسي كشورهاي اروپائي به اوج خود رسيده بود (كه شرح آن از حوصله اين نوشتار بيرون است) سرانجام بر سر تقسيم جهان روي نقشه جغرافيا و غارت آنها با هم كنار آمدند. امروزه، كلمه مستعمره  مفهوم قديم (مهاجرنشين) را ندارد بلكه «... بعد از قرن شانزدهم مفهوم كلمه مستعمره عبارت از سرزمين دورافتاده است كه مثل يك تجارتخانه تحت نفوذ اقتصادي و قضائي مالك اصلي يعني كشور استعمارگر قرار دارد...» (5).

يا به گفته ژول هارمان (مؤلف كتاب: سيادت و استعمارگري) مستعمره، يعني «انواع زور و برتري». به اين ترتيب استعمارگري در قرون اخير داراي دو عنصر اقتصادي و سياسي است و وجود همين دو عنصر است كه استعمارگري و امپرياليزم را به هم نزديك ميكند.

مجموعه روشهاي استعمارگري نوين را بايد «استعمارگري قالبي» (6) ناميد زيرا قالب و چارچوب آن ساخته و مشخص است. اين قالب را بيش از هر چيز بايد در نظام سرمايه داري و روش هاي توليد متكي به آن دانست. در حاشيه به يك نكته بسيار مهم بايد اشاره كرد: اگر گناه كبيره «استعمار» و «استعمارگري» به گردن نظام سرمايه داري و روش توليد آنست. اين معنا، استعمارگري و عملكرد امپرياليستي استعمارگران ماركسيست را توجيه نمي كند. به زبان روشنتر اگر سرمايه + اسلحه، قدرت مي آفريند و اشتهاي جهانخواري را برمي انگيزد و جهان سرمايه داري مجوز عملكرد و استفاده از اين قدرت را در دست خود مي خواهد، همين ابزار در گذشته با تركيب ديگري در اختيار مدعيان سوسياليسم ماركسيسم قرار گرفت، با اين تفاوت كه تمركز همه ابزار در دست دولت بود. اگر چه ظاهر نظام و شيوه توليد آنها با هم تفاوت داشت ولي اشتهاي جهانخواري اين نيز اگر از آن يكي بيشتر نبود به هيچوجه كمتر هم نبود. (شايد امروزه بنظر برسد كه با فروريزي شوروي سابق، استحاله تدريجي و تغييرات جدي در اصول و اداره چين و تغييرات اساسي و حتي روگرداني كشورهاي سوسياليست ماركسيست جهان، ديگر جائي براي يك بحث جدي در مورد امپرياليستهاي ماركسيست نباشد، اما وقتي قرار است كه به علل و ريشه هاي استعمار، دست اندازيها و تجاوزات خونبار استعمارگران و امپرياليست هاي اردوگاه سرمايه داري بپردازيم، تغافل در مورد بيرحمي ها، بهره كشي ها و تجاوزات امپرياليست هاي اردوگاه ماركسيسم نيز گناهي است بزرگ). بايد دانست كه براي سرزمين طعمه (مستعمره) و فلك زده چه تفاوتي ميكند كه هست و نيست آنرا با مجموعه اي از شعارهاي سرمايه داري (بمانند: ره آورد ليبراليسم غربي، ارمغان آزادي با مدل غربي، اهداء دموكراسي غربي، جهان آزاد و آزاديخواهي با الگوي غربي، حقوق بشر با طرز تلقي غربي و صد البته با تأمين منافع اقتصادي و سياسي براي غرب) و ديگر شعارهاي فريبنده غارت كنند، يا با شعارهاي برابري و برادري و تقسيم «فقر بالسويه» بر جان و مال و حتي اراده آنان حكومت كنند و بنام نظارت دولت بر همه شئون، حاصل كار و زحمت آن رنجبران را در حوزه امپراتوري قبضه كرد و بر وفق اراده حكومت مسلط، به مصرف برسانند. براي سرزمينهائي كه بدلايل متفاوت، هدف شكارچيان استعمار هستند چه تفاوتي ميكند كه دستي از جهان سرمايه داري و مثلاً آزاد از آستين بيرون بيايد و به سرزمين شان دست اندازي نمايد و آنرا بصورت مستقيم يا غيرمستقيم بدل به مستعمره نمايد، يا دستي از پشت ديوارهاي آهنين و با شعار ضد سرمايه داري دراز شود و بنام «آزادي خلق ها؟» «تحت لواي ديكتاتوري پرولتاريا!» سرزمين هاي ديگر را در اسارت چارچوبهاي توليد متفاوت و تحميل بي چون و چراي از بالا به پايين (در همه شئون اقتصادي، سياسي و اجتماعي) به چهارميخ بكشاند؟ و اسمش را بجاي «مستعمره»، كشورهاي «اقمار»، جمهوريهاي متحده، اتحاد احزاب برادر و هم انديش!، يا برادر كوچكتر بگذارد؟ اصولاً مهلكترين ضربه اي كه امپرياليسم روس بر پيكر جمهوريهاي پيونده زده شده، اقمار و... وارد آورد، تك پايه كردن اقتصاد و توليدات اين كشورها بود. مثلاً، اين جمهوري فقط پنبه توليد كند، آن جمهوري گندم توليد كند، فلان كشور به دامداري و توليد گوشت بپردازد و آن ديگري ابزار صنعتي يك خط از مجموعه خطوط صنعتي بهم پيوسته را بسازد و... در نتيجه پس از فروپاشي امپرياليستهاي استعمارگر روس (شوروي سابق)، اين كشورها، درمانده و ناتوان، و بلاتكليف و بينوا، از حركت بازايستادند، و در تمام اين مدت گذشته، آنكه برد و خورد، زور گفت و بهره كشي كرد همان اخوي بزرگ بود، تا آنجا كه اين كشورها تا رسيدن به يك مرحله برنامه ريزي اقتصاد ملي و پويا كه بتوانند لااقل تا حد قابل قبولي روي پاي خود بايستند راه درازي در پيش دارند.

بهر روي اين بحث، بحثي است مفصل كه ميتواند موضوع رساله هاي متعدد و تجزيه و تحليل هاي مختلف باشد تا چهره زشت استعمارگران هر دو سو را شفاف تر از هميشه نشان دهد و مرتب هشدارهاي لازم را بدهد. ليكن در حاشيه اين نوشتار از آن جهت بدان اشاره شد تا دانسته شود كه «اثبات شيئي نفي ماادا» نميكند و محكوميت آن، برائت اين را بهمراه ندارد. نفي آن نوع از استعماري كه زاييده سيستم توليد سرمايه داري است، بهيچوجه استعمار و خودكامگي بيرحم و خفقان آور حكومت هاي ماركسيستي را توجيه نميكند. اگر هدف استعمار، نفوذ سياسي و اقتصادي، غارت و دست اندازي به شئون اجتماعي، فرهنگي و در نهايت تسلط بر سرزمينهاي ديگر باشد، كه هست، هيچ تفاوتي نميكند كه استعمارگران و امپرياليست ها با چه شعاري و يا با چه ترفند و شيوه اي، و يا با چه نظامي، به اهداف خود رسيده باشند. اما از آنجا كه موضوع اين نوشتار بررسي تاريخي و رديابي علل استعمار و استعمارگري به مفهوم رايج امروزي است، ناگزير به ريشه و روند تدريجي آن كه زاييده روش توليد سرمايه داري است، تكيه كرده ايم، زيرا در اين روند با توجه به زمان، يعني تا آخر قرن 19 از ماركسيسم بعنوان يك حكومت شكل گرفته خبري نبود. (كارل ماركس: 1883-1818). بنابراين بررسي دقيقتر اين بعد اخير را در مورد استعمار و امپرياليسم و مشاركت آنا را در مجموعه تاريخ استعمار كه در هدف و از بسياري جهات خط انتقال و ممتد تزارهاي روس را به تزارهاي سرخ (بلشويك هاي ماركسيست) نشان ميدهد بايد در نوشتار ديگري بررسي نمود، بويژه كه «تجاوز به حقوق سياسي و ملي ايران در منطقه حساس خاورميانه از دو قرن پيش بصورت اصول ثابت سياست خارجي امپراليستهاي شرق و غرب شناخته شده است» (7).

مرور بسيار فشرده بر تاريخ استعمار و اهداف و شيوه عمل آن يك ضرورت بود، تا ما را متوجه خطرات دائمي آن بكند، خطراتي كه علاوه بر غارتها و دست اندازيهاي گذشته،  امروزه نيز از غارت منابع زيرزميني گرفته تا تجزيه سرزميني، كشور ما و منطقه ما را بطور جدي تهديد ميكند. براي مقابله و مقاومت، برابر هجوم گسترده تر استعمارگران آمريكائي، انگليسي و اتحاديه اروپا كه با خوش و بش هاي ظاهري در واقع شريك دزد و رفيق قافله اند ميتوان در دو بخش به راهكارهاي آن اشاره كرد:

بخش نخست، در درون كشور:

1 ـ مذاكره با سران و افراد بانفوذ و وطن پرست مناطق مختلف كشور، در زمينه هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي محلي و منطقه اي، براي ايجاد هماهنگي و همصدائي هرچه بيشتر ملي. ارزش گذاري و شناخت حقوق فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي مردمان مناطق مختلف ايران كه تاكنون (از مركز گرفته تا اقصي نقاط دور وطنمان) از سوي حكومت هاي ايران به تساوي و به اشكال گوناگون ناديده گرفته شده است، ميتواند همدلي بيشتر و هماهنگي ملي را براي مقاومت برابر هجوم فرهنگي، تبليغاتي و... بيگانگان تسهيل نمايد.

2 ـ آگاه كردن مردم نسبت به تبليغات ظاهراً رهائي بخش ولي بسيار خطرناك بيگانگان. بايد دانست كه هيچ عاقبت خوشي از حضور مستقيم يا غيرمستقيم بيگانه در كشورمان قابل تصور نيست. ملتي كه ميخواهد زنده بماند، بايد روي پاي خود بايستد و با دشمنان خارجي و داخلي و نظامات زيان بخش اقتصادي، اجتماعي و سياسي كشورش، خود بجنگد، هيچ كس پشت ما را جز سرانگشت خودمان نمي خاراند.

3 ـ به گفتارها، نوشتارها و تجزيه و تحليل هاي سهل انگارانه يا خط دار ايرانيهائي كه به نوعي راه حضور و هجوم بيگانه را هموار ميسازند، نبايد كوچكترين بهائي داد، و با هوشياري كامل و بدون تأثيرپذيري از اين ترفندها، بايد آنرا خنثي كرد.

4 ـ بايد توجه داشت كه تبليغ جلب سرمايه هاي خارجي، قبول پروژه هاي بانك جهاني، صندوق بين المللي پول (عوامل استعمار)، بازار آزاد و گردن نهادن به شرايط سازمان بين المللي تجارت (كه يكطرف آن كشورهاي ثروتمند و قلدر با موقعيت برتر نشسته اند و طرف ديگران كشورهاي فقير و ضعيف) چيزي جز فقر بيشتر، قروض سنگينتر و نابودي استقلال ملي و اقتصادي ما را به همراه نخواهد داشت.

موندياليزاسيون (جهاني كردن اقتصاد و تجارت)، يا اين تحفه مدار آمريكائي، در آن حد زيانبخش است و پيش بيني مخاطراتش زنگها را به صدا درآورده، كه صداي اروپا هم درآمده. هم اكنون در فرانسه جنبش هاي مخالف كه سرسختانه با موندياليزاسيون مبارزه ميكنند، حضور فعالي در صحنه دارند. بديهي است كه اين بيان، همكاريهاي لازم و نياز به همكاري كشورهاي جهان را نفي نميكند.

5 ـ تسريع در تدارك يك برنامه ريزي اقتصادي بر پايه تأمين منافع ملي دروني و بيروني كشورمان (ناگفته پيداست كه در برنامه ريزي اقتصاد ملي نه سيستم سرمايه خواري و سرمايه داري غرب پاسخگوي تأمين عدالت اقتصادي و اجتماعي جامعه ملي است و نه سيستم ناكارآمد و تحميلي اقتصاد دولتي)، با بهره گيري از نظرات كارشناسان اقتصادي و اجتماعي كشورمان، چه آنان كه در داخل كشور هستند و چه آنان كه در خارج بسر ميبرند.

6 ـ خصوصي كردن يا به بيان روشنتر «اختصاصي» كردن دلبخواه بخش هائي از امور كشور، و بدنبال آن جلب سرمايه و كمكهاي خارجي،‌ترفندي است كه نتيجه اي جز پر كردن جيب غارتگران داخلي و وابستگان آنها به بار نمي آورد.

اين درست است كه اصولاً برخي از امور كشور (مثلا: آموزش و پرورش، پست، بهداشت و...) براي دادن بيشترين و بهترين خدمات به مردم بايد در نظارت و كنترل دولت، و بسياري از بخش هاي اقتصادي و خدماتي براي رشد و توسعه هر چه بيشتر و نوآوري و تكامل، به بخش خصوصي واگذار شود، ليكن اين مهم بايد تحت ضوابط دقيق و حساب شده اي صورت بگيرد كه در شرايط كنوني در كشور ما نه اين ضوابط وجود دارد، نه پاسخگوئي موظف به مردم جائي دارد و نه نظم و نسقي در كارها ديده ميشود، بنابراين در اين شرايط جز «اختصاصي» كردن مفهوم ديگري ندارد.

7 ـ دولتمردان ايران در اين 25 سال نشان دادند كه يا از منافع ملي و مفاهيم آن بي اطلاعند و يا به حكم سرشت نظامهاي عقيدتي و تماميت خواه، براي ادامه حكومت خود، هر جا كه لازم باشد، آنرا ناديده ميگيرند. منافع ملي دروني و بيروني ما كه لازم و ملزوم يكديگرند در اين سالها بازيچه منافع طبقه حاكم، و حداكثر واكنشهاي موضعي، مقطعي و تبليغاتي آنها قرار گرفته است كه در نهايت به ضرر حيثيت و منافع ملت ايران تمام شده است. منافع ملي ايران بايد درست و روشن و در تمام زمينه ها و ابعاد مختلف، توضيح داده شود و مرتب به آگاهي ملت ايران برسد.

8 ـ از برچسبهاي ساختگي به جنبشهاي حق طلبانه داخلي نبايد هراس داشت. اصالت جنبشها و مطالبات مردم را در داخل كشور از اين برچسبها بكلي بايئ جدا كرد. وقتي كه مقامات آمريكائي با فرصت شناسي حمايت خود را (بدون توضيحي در مورد چگونگي اين حمايت) از جنبش دانشجويان و مردم ايران اعلام ميكنند چيزي جز تبليغ و ايجاد برچسب به اين جنبشها نيست. آنها در واقع ميخواهند تا پيكره نيرومند ملت ايران، روي پاي خود و به اراده خود از شيشه بيرون نيايد و هر حركتي با سرپنجه اراده آنان صورت بگيرد، و يا حداقل، ملت ايران دست شراكت و نقش تعيين كننده آنان را براي آينده نيز بفسارد.

بخش دوم، در بيرون از كشور:

1 ـ برقراري مناسبات و همكاريهاي اقتصادي، فرهنگي و در صورت لزوم هماهنگي سياسي (بر پايه منافع ملي ايران)، با آن گروه كشورهائي كه در همسايگي ما و يا در منطقه ما قرار دارند، و جداً داراي استراتژي (راهبرد) مقابله با استعمار هستند. در اين رابطه از هندوستان نبايد غافل شد.

2 ـ آن گروه از كشورهائي كه با ما همسايه و يا هم منطقه نيستند، اما با آنها نيز وجوه منافع مشتركي داريم كه به پاس اين وجوه مشترك ميتوانيم جبهه مقابله با استعمار و استعمارگران را تقويت كنيم. بطور مثال ميتوان از كشورهاي عضو «اوپك» نام برد.

بدون شك اين راهكارهاي پيشنهادي نه كامل است و نه قطعي، فقط بنوبه خود ميتواند زمينه اي باشد براي تدارك و رسيدن به بهترين جمع بنديها و برنامه ريزيهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي در جهت رشد و پيشرفت و مقابله با «استعمار» و «استعمارگري» و مخاطرات آن.

پانويس ها:

1 ـ پايان امپراتوريهاي استعماري، هوير دشان، ترجمه علي خردمه.

2 و 3 ـ همان.

* اصولاً دو برداشت متفاوت از تعريف و فلسفه ناسيوناليسم (مكتب اصلت ملت)، وجود دارد: برداشتي كه غرب از ناسيوناليسم نمود و در عمل (پاتريوتيسم، شووينيسم) و در نتيجه منتهي شد به اينكه: من هستم و بايد بمانم حتي بقيمت تجاوز به تو و نابودي تو... و برداشت ديگري كه ما ايرانيها از «ناسيوناليسم» داريم، يعني: من هستم، ارزش خود را ميدانم، حقوق تاريخي و اجتماعي خود را ميشناسم و ميدانم كه بايد بمانم، همانقدر كه تو هستي، به موجوديت خودت ارج مينهي و ميخواهي بماني. نقطه تلاقي ما اينجاست، كه هر دو بر نفس خود حاكم باشيم و تجاوز نكنيم، تا هر دو بمانيم. در نتيجه ايراني علاوه بر بقاي سرفراز خود، در مكتب ناسيوناليسم آن چيزي را جستجو ميكند كه با فرهنگ همه انساني او ارتباط مستقيم دارد.

4 ـ همان، نقل به مضمون.

5 ـ استعمارگري ملل جديد. لروآ بوليو Leroy Beaulieu.

6 ـ سياست استعماري و تقسيم سرزمينها در قرون نوزده و بيست. هاردي Hardy.

7 ـ تزارها و تزارها. دكتر ه‍. خشايار. انتشارات آرمانخواه.

محمد رضا صفائي پور

 

برگشت به سرمقالات