گفته شاه به دكتر جمشيد آموزگار
بيان كننده علل دگرگوني ها و مصيبت هاي تاريخ معاصر است
اسداله علم بزرگترين نقش را در اين دوره از تاريخ داشته است
آقاي دكتر محمد باهري، مطلب مفصلي را كه براي خنثي كردن تأثير گفته تاريخي و عبرت انگيز محمد رضاشاه، كه نميتوان و نبايد به سادگي از كنار آن گذشت، نوشته اند، با اين جمله: «... حرمت به تاريخ اقتضا دارد...» شروع كرده اند! اگر ايشان واقعاً براي تاريخ و محتوا و مباحث آن حرمتي قائل بودند، نمي بايستي حقشناسي از توجهات و عنايات اسداله علم را كه وي را از گمنامي و حتي بدنامي، به نان و نام و مقام رسانيد، باعث مخدوش نمودن صفحات مهمي از تاريخ و مسموم و منحرف ساختن افكار خوانندگان آن بنمايند.
بدون ترديد اين گفته شاه كه بيان كننده واقعيت تلخ و خفت باري است و بوسيله دكتر آموزگار نقل و افشا گرديده است، توصيف كننده ابعاد گسترده نفوذ و سلطه دولت استعمارگر بر اكثر حاكمان بر ايران و قلم بمزدان و بيشتر روشنفكرنمايان چپ و راست مي باشد و بدون ترديد بوسيله مورخين و پژوهشگران شريف، تجزيه و تحليل و با حروف درشت در تاريخ ثبت خواهد شد. لابد دكتر باهري كه سالها پيش از راه يافتن در آستان و بارگاه اسداله علم، با من و روزنامه بختيار ارتباط داشته اند، تصديق خواهند نمود كه من تاريخ زنده قرن معاصر مي باشم و بياد دارند رسول پرويزي نويسنده اين جملات را:
... ديشب پياز خوردم. دلم باد كرد. رضاشاه را به خواب ديدم كه هي الدوروم و قلدوروم ميكرد، و من هي ميگوزيدم. هي ميگوزيدم...» به اتفاق ايشان به دفتر روزنامه بختيار آمد. و قطعاً بياد دارند اين موجود حقير و الكليك و معتاد كه او نيز مدتي خود را كمونيست مي ناميد نه تنها با كمك اسداله علم از زندان آزاد شد، بلكه در سايه توجهات و قدرت نمائي علم به وكالت و سناتوري نيز رسيد. و بطور قطع از بازتاب اين اقدام نفرت انگيز علم كه مادر و خواهران شاه را به گريه و عزا انداخت و باعث عصبانيت شديد ميليونها نفر گرديد، آگاه شدند.
عجالتاً نميخواهم وارد خصوصيات اخلاقي و اجتماعي رسول پرويزي و خود باهري و همكاران و دوستان آنها بشوم.
همين ماجراي تاريخي، نفوذ و قدرت عجيب و هولناك و در عين حال نفرت انگيز علم را ثابت كرد. و همين قدرت نمائي سبب گرديد كه گروه زيادي از طبقه باصطلاح روشنفكر و فرصت طلب و فاسد و بي عقيده دور او جمع بشوند و همه روزه براي بوسيدن دست او به سالن پذيرائي بزرگش بروند. و قطعاً دكتر باهري ميداند براي اينكه علم خانه كاخ مانند شميران را بسازند مبلغ يكصد هزار تومان از بانك رهني كه رياست آنرا آقاخان بختيار داشت وام گرفت. ولي در مدت كوتاهي از راه هاي نامشروع و خائنانه اي داراي آن چنان ثروتي شد كه سالها پيش از مرگش بهر يك از دخترانش مبلع بيست ميليون پوند «كادو» داد!!
حال به بينيم آن بخش از خيانت هاي علم كه آشكار گرديده است از چه قرار است؟
دكتر باهري بياد دارند، مرگ علم چه عزا و ماتمي در اغلب رجال و سياستمداران بلند آوازه امپراتوري انگليس بوجود آورد و چگونه آنها تأثرات عميق خويش را در تمام روزنامه هاي مهم انگليس منعكس نمودند.
با آگاهي از اين حقايق و واقعيت هائي كه در تاريخ مفصلاً آورده خواهد شد، از فرمانروائي و قدرت نمائي علم كه همه مقامات كشوري و لشكري را بزير فرمان درآورد و محيط پر از ارعابي ايجاد كرد كه هيچكس و هيچيك از نمايندگان مجلسين و يا مديران روزنامه ها كه همه مجذوب و يا مرعوب او شده بودند جرأت انتقاد از او را نداشتند. در يادداشت هاي او و شاه آمده است كه محمد رضاشاه به يكي از كارمندان درست و شريف دربار عنوان معاونت وزارت دربار را ميدهند. علم با عصبانيت و اعتراض شديد به شاه كه بدون اجازه ايشان چنين عنايتي به كارمند شريفي نموده است، باعث ميشود كه شاه با تنزل مقام آن كارمند موافقت كند. بدون پرداختن به ساير ياغيگريها و فرمانروائي مطلق علم كه همه مقامات و وزرا و نمايندگان براي عرض مطالب خود به علم مراجعه مي كردند و به نخست وزيران كوچكترين اعتنائي نمي نمودند سبب شد كه حتي سفيران همه ممالك بجاي تماس با وزير خارجه و يا دولت با علم آنهم در منزل او مطالب خويش را مطرح مي كردند. نيز باهري ميداند كه اكثر معاملات و داد وستدهاي مهم و مقاطعه هاي مختلف بدستور علم بوسيله كسان و دوستان او انجام ميشد.
در اينجا وقت خوانندگان را براي آگاهي از نحوه انتصابات و انتخابات در سراسر كشور بوسيله علم نمي گيرم و براي توصيف و تشريح اقتدار و قدرت نمائي و فرمانروائي او، تنها به موضوعات مهم اشاره مي كنم:
علم در يادداشت خويش كه بوسيله دكتر عاليخاني در لندن آنهم نخست به زبان انگليسي چاپ شد، مينويسد:
در تاريخ 12/1/49 بعد از ظهر شرفياب شدم و به شاه عرض كردم نخست وزير و وزير خارجه (هويدا و اردشير زاهدي) براي اينكه ثابت كنند «گوزي» هستند خيلي بي ادبانه رفتار مي كنند. اجازه بدهيد آنها را ادب كنم!
دكتر باهري چون در باره يكي ديگر از اقدامات خائنانه علم كه خود او و شفا و متقي را ثروتمند نمود اظهار نظر نادرستي كرده و گفته است كه علم با برقراري جشن هاي 2500 ساله مخالف بود...» من چندي پيش با دلائل زياد نحوه بوجود آمدن اين فكر را آنهم با هزينه بيش از 400 ميليون دلار تشريح نموده ام. براي اثبات دروغ گفتن دكتر باهري باز به يادداشت هاي علم اشاره مي نمايم:
علم مينويسد از شهبانو خواستم كه وليعهد را براي تماشاي فيلمي كه در باره جشن هاي 2500 ساله تهيه شد همراه خود ببرم. شهبانو با فرياد بلند و عصبانيت گفت ما را ول بكنيد و ديگر در باره اين جشن ها با ما صحبت نكنيد. شاه و من شديداً با برپائي اين جشن ها مخالفيم...
در صفحات ديگر مينويسد: در تاريخ 17/1/49 شرفياب شدم. نقشه چادري كه بايد در جشن هاي 2500 ساله محل «شامخوري» در تخت جمشيد باشد با زحمت زياد به تصويب شاه رسانيدم زيرا شاه بعلت گراني قيمت آن چادر از تصويب آن خودداري مي كرد. چادري كه قيمتش در فرانسه حدود پنجاه هزار فرانك بود. علم و يارانش يك ميليون فرانك به حساب آوردند...
نقش علم در انقراض سلسله پهلوي
آقاي باهري ميدانند كه اسداله علم سالها پيش از مطرح شدن خميني كه اغلب روحانيون و حتي شخص خميني طرفدار سلطنت و قانون اساسي بودند به زن خود وصيت كرد كه يادداشت هاي او پس از انقراض سلسله پهلوي منتشر بشوند. و خود دكتر باهري نيز در مصاحبه اي با همين روزنامه كيهان لندن گفته است كه علم سالها پيش از انقلاب بمن گفت كه شاه و شهبانو رفتني هستند و شما فكر سرپناهي در خارج از كشور بكنيد...
حال اين سئوال را از ايشان و ساير نوكران و خادمين علم مطرح مي نمايم كه علم از چه تاريخي از اهداف و نقشه هاي دولت انگليس براي خاتمه دادن به سلطنت محمد رضاشاه آگاه شده است؟ و چرا به «شاهنشاه عزيز و مجبوب خود» چيزي نگفته است!!!
براي اينكه تا حدودي نقش علم در انجام اين نقشه و برنامه دولت انگليس روشن تر شود، به واقعيات زير اشاره مي نمايم:
تسليم همه مقامات و «روشنفكران» چپ و راست
در جاي ديگر اين واقعيت را نيز نوشته ام كه ظهور و حضور رضاشاه در چنين مملكتي و در بين چنين جامعه و ملتي كه اكثر كاربدستان و مديران و مقامات آن عضو شبكه ها و سازمانهاي استعمار براي خيانت به ملت و مملكت خود بودند، يك معجزه و تصادفي بود كه انقلاب عظيم ضد سرمايه داري و كمونيستي ملت روسيه در همسايگي ما و ضرورت روي كار آمدن دولت هاي نيرومند و ملي و ضد كمونيسم در اطراف روسيه در روي كار آمدن رضاشاه مؤثر بوده است. تقريباً همه ميدانند اقدامات شديد و بيرحمانه رضاشاه عليه پايگاهها و عوامل استعمار و تلاش شبانه روزي او براي پيشرفت مملكت و خاتمه دان به نفوذ دولت انگليس سبب شد كه در جنگ دوم جهاني دولت انگليس وجود عده اي مهندس و كارشناس آلماني در ايران را بهانه يورش و حمله نظامي و اشغال سرزمين ايران با همكاري دولت روسيه و تبعيد رضاشاه بنمايد.
گفتم و لازم است تكرار شود كه حكومت نامرئي دولت استعمارگر انگليس كه از 150 سال پيش از بقدرت رسيدن رضاشاه بر ملت ايران حكومت مي كردند و نام آنرا «حكومت نامرئي» و يا فراموشخانه و بعدها «فراماسون» نهادند، از ترس رضاشاه نامرئي تر و پنهان تر شده بودند و اعضاي فراوان آن اجازه كمترين دخالتي در امور مملكت را نداشتند، ولي به محض تبعيد رضاشاه با سرعت عجيبي و نظم عبرت انگيزي و با سازمان هاي منظمي اداره تمام امور ايران را از سطح يك بخشداري گرفته تا صدارت و وكالت و روزنامه نويسي و غيره قبضه نمودند.
در چنين شرايطي، پادشاه جواني كه شاهد اشغال نظامي مملكت و تبعيد پدر، و اداره همه امور مملكت بوسيله شبكه ها و عوامل استعمار، و شركت اكثر همكاران و ستايشگران پدرش در طرح ها و برنامه ها و جنجالهاي ضد رضاشاهي بود، فرزند جوان امير شوكت الملك علم را با اعمال نفوذ دولت انگليس در حريم خويش پذيرفت. عوامل انگليس به مردم ايران و حتي به طبقات باسواد، تفهيم و تبليغ نمودند كه ترقي سريع اميراسداله علم و رسيدن به مشاغل و مقامات مهم، آنهم در سنين 25 تا 30 سالگي، آنهم بدون صلاحيت علمي و اخلاقي و بدون داشتن تجربه در امور مختلف مملكت داري، ناشي از توجه و علاقه و اعمال نفوذ پادشاه است!!!
بديهي است در زمان و شرايطي كه دولت انگليس مقدرات و سرنوشت ملت ايران و اداره كشور ايران را بعد از تبعيد رضاشاه در اختيار گرفت، رساندن علم به آن مقامات و آن اقتدار و فرمانفرمائي، باعث تعجب و ناراحتي زمامداران و «رجال» كهنسال و حاكمان بر ايران كه اغلب سرسپرده انگليس نيز بودند، گرديد. ولي نه شاه و نه اعضاي حكومت مرئي شده، نتوانستند از اجراي برنامه هاي محرمانه سياستمداران انگليس در باره اسداله علم، جلوگيري نمايند. بهمين جهت چنانكه ديديم و ميدانيم حتي اكثر مقامات سالخورده و يا چهره هاي سرشناس و متنفذ، زعامت و فرمانروائي علم را پذيرفتند و ميدانيم هيچيك از صاحبان مقام و قدرت لشكري و كشوري و مديران جرايد جرأت نمي كردند از علم انتقاد بكنند...
نبود آلترناتيو
با وجود حمايت همه جانبه ابرقدرت آمريكا از شاه، معهذا رهبران سياسي انگليس از همان سالهاي اول به سلطنت رسيدن محمد رضاشاه در صدد سرنگوني او نيز بودند ولي چون «آلترناتيو» و جانشيني وجود نداشت، دو سه بار در صدد ترور او برآمدند. اما از تصور اينكه با ترور وي ممكن است يك نظامي قدرتمند و وطن پرست و ضداستعماري قدرت را بدست بگيرد، از تعقيب برنامه هاي ترور صرفنظر كردند. با اين وصف، سازمانها و تشكيلات پنهان و آشكار استعمار انگليس كه همكاري چپي ها و چپ نماها را نيز دارا بودند، بطرق مختلف كه از حوصله اين مختصر خارج است، موجبات آمادگي ملت ايران را براي قيام و انقلاب عليه سلطنت و خاتمه دادن به حضور نظامي و اقتصادي آمريكا فراهم كردند. و عجب اينكه همانطوريكه براي ساقط كردن حكومت مصدق و بازگشت شاه به سلطنت دولت آمريكا را آلت نمودند، در اجراي اين طرح مهم خود، كه اين بار سلاح و حربه مؤثر مذهب و نفوذ آخوندها را بكار گرفتند، باز دولت و حتي كارتر رئيس جمهور آمريكا را آلت اجراي برنامه هاي جديد خود كه عليه آمريكا و حضور و نفوذ آمريكا نيز بود، نمودند.
صدا و فريادي تكان دهنده عليه اين توطئه
در چنين شرايطي كه فرمانروائي و قدرت علم به اوج رسيده بود، و نظرات و تصميمات او را تمام مقامات مملكت بدون چون و چرا انجام ميدادند، هنگام نخست وزيري خود بمنظور شديد كردن عدم رضايت مردم و آخوندهاي متنفذ براي مخالفت با شاه، قانوني به تصويب رساند كه در اجراي قانون انجمن هاي ايالتي و ولايتي، موضوع و مسئله مذهب براي رأي دهندگان مطرح نباشد و زنان نيز حق رأي داشته باشند. اين چنين اقدامي چنانكه ميخواست سبب ناراحتي و عصبانيت شديد آخوندها، بخصوص آيت اله خميني گرديد. ساير مخالفين سلطنت بخصوص كمونيست ها با آگاهي از چنين جو و شرايطي به تحريك خميني و ساير آخوندها پرداختند.
مع الوصف، خميني براي اثبات حسن نيت و اعتقاد خود به نظام سلطنت و قانون اساسي، در پائيز 1341، يعني درست يكسال پيش از قيام او عليه سلطنت تلگراف زير را به شاه مخابره نمود:
حضور مبارك اعليحضرت همايوني
پس از اهداء تحيت و دعا، بطوريكه در روزنامه ها منتشر شده است، دولت در انجمن هاي ايالتي و ولايتي اسلام را براي راي دهندگان منتفي و غيرلازم دانسته است و به زنها حق رأي داده است. اين امر موجب نگراني علماء اعلام و ساير طبقات مسلمين است. بخاطر همايوني مكشوف است كه صلاح مملكت در حفظ احكام دين مبين اسلام و آرامش قلوب ملت است. مستدعي است امر فرمائيد مطالبي را كه مخالف ديانت مقدسه و مذهب رسمي مملكت است، از برنامه هاي دولتي حذف نمايند تا موجب دعاگوئي ملت مسلمان بشود.
الداعي، روح اله الموسوي الخميني
شاه در پاسخ به اين تلگراف، ضمن دلجوئي از خميني به او نوشت: به دولت دستور خواهم داد كه نظرات شما و ساير روحانيون محترم را رعايت نمايند...
ميدانيم اگر اين دستور شاه اجرا ميشد، ناراحتي و عدم رضايت و خشم و غضب خميني و ساير روحانيون، به محبت و دلبستگي آنان نسبت به سلطنت تبديل مي گرديد و نقشه و توطئه انگليس نقش بر آب ميشد. معهذا، علم مرموز و مأمور، براي ايجاد شكاف بين شاه و روحانيون و وادار كردن آنها به اقدام و قيام عليه شاه نه تنها دستور شاه را اجرا نكرد، بلكه هنگام تظاهرات عده اي از مسلمانهاي طرفدار خميني در تهران، علم به نصيري كه رياست شهرباني را بعهده داشت، دستور داد كه با تيراندازي شديد عده زيادي از اين مردم بيگناه و مؤمن به اسلام را قتل نمود و زمينه خشم و غضب و بالاخره قيام و انقلاب خميني و ساير آخوندها را عليه شاه فراهم كرد (در يادداشت هاي علم، عاليخاني نوشته است كه چون شاه با كشتار مردم و مخالفين اقدامات دولت، مخالف بود، علم بدون اجازه شاه، بوسيله نصيري آنها را به رگبار مسلسل بست).
با اين وصف، باز خميني براي اثبات اعتقاد خود به نظام سلطنت و حفظ قانون اساسي اين تلگراف مهم و تاريخي را كه هيچيك از نشريات جيره خوار علم و انگليس و روس ها آنرا نقل نكرده اند، به شاه مخابره نمود:
حضور مبارك اعليحضرت همايوني
تلگراف ملوكانه مبني بر اينكه اعليحضرت بيش از هر كس در حفظ شعائر مذهبي كوشا هستند و توفيق اينجانب را در ترويج مقررات اسلام و هدايت عوام خواستار شده اند، موجب تشكر گرديد. البته ملت مسلمان ايران از اعليحضرت همين انتظار را دارد و شغل روحانيت ارشاد و هدايت ملت مسلمان ايران است.
مع الاسف، آقاي اسداله علم، نه به قانون اساسي اعتنا نموده اند و نه امر ملوكانه را اطاعت كردند. آقاي علم حتي از نشر افكار عمومي در مطبوعات و اظهار تظلم آنها به اعليحضرت جلوگيري مي كنند. اينجانب به حكم خيرخواهي، اعليحضرت را متوجه مي كنم به اينكه اطمينان نفرمائيد به عناصري كه با چاپلوسي اظهار چاكري و خانه زادي، مي خواهند تمام كارهاي خلاف دين و اسلام و قانون اساسي را كه ضامن اساس مليت و سلطنت است از اعتبار بياندازند. آقاي علم را ملزم فرمائيد از قانون اساسي تبعيت كند.
از خداوند تبارك و تعالي استقلال ايران و حفظ آنرا از آشوب و انقلاب مسئلت مي نمايم.
الداعي. روح اله الموسوي الخميني
(بايد دانست علم براي جلب اعتماد شاه و ملت ايران همواره با تعظيم و تكريم و دستبوسي و بكار بردن كلمات و جملات پر از تملق با شاه كه همواره او را شاهنشاه و شاهنشاه مقدس مي ناميد برخورد مي كرد).
باري، خميني با داشتن چنين افكار و اعتقاداتي، در اثر دسيسه ها و بي اعتنائي علم و ارابابان او، دچار حال و هواي خشم آلود و يأس آوري گرديد و با بيان اين اصطلاح كه غرقش كن من هم رويش، دست بكاري زد كه از آن وحشت داشت. به آدم خونخوار و ويرانگري تبديل شد كه نيازي به تشريح و توصيف اعمال فاجعه بار و مصيبت آور او و كشته شدن ميليونها نفر انسان مسلمان و بيگناه گرديد، نيست.
آيا باهري از اين «خدمات» سرنوشت ساز ارباب خود آگاهي ندارد؟
آقاي محمد باهري كه بقول خودش مدت 20-30 سال شب و روز خود را در خدمت به اسداله علم گذرانيده است و اينك هم از حاتم بخشي او تغذيه ميكند، به هيچيك از اين حوادث بسيار بسيار مهم كه موجب اين دگرگونيها و بدبختي هاي فاجعه بار شدند، كمترين اشاره نكرده اند. براي آگاهي او و كسانيكه مقاله مفصل و بدون محتوا و پر از تملق او را در باره علم خوانده اند، به اين ماجراي سرنوشت ساز نيز اشاره مي نمايم.
علم به پيروي از سياست اسرارآميز اربابان خود، در زمانيكه نخست وزير بود، طرح تجديد قانون ننگ آوري را كه بوسيله رضاشاه لغو شده بود تهيه نمود. ولي اجراي آن را به دولت حسنعلي منصور كه ظاهراً با كمك آمريكا نخست وزير گرديده بود محول نمود. تصويب اين قانون (كاپيتولاسيون) كه آمريكائيهاي مجرم و حتي جنايتكار را از مجازات در ايران و بوسيله دادگستري ايران مصون و محفوظ ميداشت، باعث عدم رضايت و خشم و نفرت همه مردم ايران گرديد و زمينه قيام و مخالفت با شاه و آمريكا را آماده تر نمود. خميني با آگاهي كامل از چنين جو و شرايط و عدم رضايتي، از روي منبري كه هزارها نفر دور آن جمع شده بودند، چنين گفت:
اناالله و انااليه راجعون. گريه و فرياد شديد حضار.
من تأثرات قلبي خودم را نمي توانم اظهار كنم. قلب من در فشار است. از روزي كه مسائل اخير ايران را شنيدم، خوابم كم شده. گريه شديد حضار. ناراحت هستم. قلبم در فشار است. من از تأثرات قلبي روزشماري ميكنم چه وقت مرگ پيش بيايد... فرياد و فغان حضار.
ايران ديگر عيد ندارد. عيد ايران را عزا كردند. گريه و فرياد حضار. خود چراغاني كردند و دسته جمعي رقصيدند. ما را فروختند. استقلال ما را فروختند. باز هم چراغاني كردند. پايكوبي كردند. عزت ما لگدمال شد. ملت ايران از بين رفت. گريه و زاري شديد حضار.
عظمت ارتش ايران را لگدمال كردند...
آقايان، من اعلام خطر ميكنم.
اي ارتش ايران، من اعلام خطر ميكنم،
اي سياسيون، من اعلام خطر ميكنم،
اي بازرگانان، من اعلام خطر ميكنم،
اي علماي ايران، اي مراجع اسلام، من اعلام خطر ميكنم،
اي فضلا، اي طلاب حوزه هاي علميه، اي نجف، اي قم، اي مشهد، اي تهران، اي شيراز، من اعلام خطر ميكنم،...
والله گناهكار است كسي كه داد نزند. والله مرتكب كبيره است كسي كه فرياد نزند. احساسات و فرياد شديد حضار...
تأثير اين بيانات
اين بيانات با سرعت عجيبي در سراسر مملكت و در بين مردم ايران مطرح و مورد بحث قرار گرفت. خون همه بجوش آمد. اين سخنان در روح و روان مردم نفوذ كرد. خشم و نفرت مردم از حكومت به اوج رسيد. تنها در چنين شرايطي و در اين دوره از تاريخ همه افراد ملت همصدا، همدرد و هم عقيده شدند. خميني به عنوان يك قهرمان ملي بيان كننده آلام يك ملت گرديد. طراحان استعمار كه اسداله علم را مأمور اجراي طرحهاي خود نموده بودند، «آلترناتيو» را پيدا كردند. خميني را براهي كشاندند كه عواقبش را همه ميدانند.
باري، باهري كه حرمت به تاريخ را ضروري دانسته است، در باره مهمترين موضوع و مسئله اي كه بيان كننده تاريخ معاصر و نقش شوم و بدبختي آور اسداله علم در نحوه اداره مملكت و فراهم كردن موجبات يك انقلاب قرون وسطائي براي حاكم ساختن عوامل و مزدوران معمم انگليس، و خاتمه دادن به سلطنت محمد رضاشاه و بيرون راندن آمريكا از كشوري كه انگليس آنرا از دو قرن پيش تيول و مستعمره خود ميدانست، و واقعيت هائي كه بدانها اشاره شد كمترين اظهارنظري ننموده اند.
وي گفته تاريخي محمد رضاشاه كه در صحت آن كمترين ترديدي نيست و بوسيله دكتر آموزگار نقل شده است، يك «روايت بدون حقيقت» ذكر نموده است! يعني چنين واقعيتي را شاه بر زبان نرانده و دكتر آموزگار دروغ گفته است!
گرچه اينهمه تملق و ستايش از علم، دوستان و ياران و نوكران فراوان او را كه تا پيش از پيروزي «امام» بر مملكت حكومت مي كردند و اينك در ممالك غرب با رفاه و آسايش زندگي مي كنند، خوشحال نموده است، ولي اكثريت قريب باتفاق مردم ايران به گفته شاه كه بوسيله دكتر آموزگار نقل شده ايمان و اعتقاد دارند. اين لايحه دفاعيه محمد باهري از علم كه با اهانت به دكتر آموزگار توأم بوده است، سبب گرديده كه نقش شوم علم و حواريون و فرمانبرداران او را در بوجود آمدن چنين سرنوشت مصيبت باري زودتر و مفصلتر و مستندتر، مطرح شود.
در خاتمه براي اينكه دكتر باهري را بهتري بشناسيم و به فرصت طلبي او مطمئن تر بشويم، جملاتي از مصاحبه وي را با حبيب لاجوردي نقل مي نمايم:
باهري گفته است: وقتي بعنوان وزير دادگستري در دولت شريف امامي به اين وزارتخانه رفتم بعد از يكي دو روز دانستم كه رئيس ديوان عالي كشور و معاونين او، رئيس ديوان كيفر و همكاران او، رؤساي دادگاه هاي مختلف و اكثريت قريب باتفاق قضات عدليه همه فراماسون بودند و با سياست و اتحاد شومي بر مملكت حكومت مي كردند. و من نتوانستم حتي دو نفر از آنها را تغيير بكنم... وي ادامه ميدهد: بديهي است در چنين سازماني كه همه امور قضائي و حفظ و حراست و امنيت اموال دولت و ملت و افراد عادي را در اختيار داشت، هيچ مقام نادرست و متهم وابسته اي محكوم نميشد... و اضافه ميكند كه شريف امامي ميكوشيد بوسيله چنين قضاتي، شو و نمايش مبارزه با فساد را براه اندازد...!
از دكتر باهري سئوال ميشود شما كه ميدانستيد شريف امامي رئيس گراندلژ و رهبر و فرمانده طبقه مافيا و فاسد و خائني كه نام فراماسون بر آن نهادند، مي باشد، چرا در كابينه او شركت كرديد؟ و بعد از آنكه دانستيد در وزارت دادگستري چه ميگذرد و نميتوانيد انجام وظيفه بكنيد چرا استعفا نداديد؟ و چرا همان موقع يعني 23 سال پيش طي يك مصاحبه مطبوعاتي پرده از اسرار و عوامل سيه روزي ملت ايران برنداشتيد و تازه بعد از 15 سال كه با ساير عوامل استعمار رهسپار و مقيم غرب و آمريكا شده اند، چرا تنها سلطه و فرمانروائي فراماسونها را بر دادگستري تشريح نموده ايد. در حاليكه ميدانستند و ميدانند كه علم نورچشمي انگلستان بود.
هويدا نخست وزير 13 ساله فراماسون بود. دكتر اقبال مدير عامل شركت ملي نفت فراماسون بود. رؤسا و اغلب نمايندگان مجلسين و اعضاي حزب علم كه باهري نيز بر آن رهبري مي نمود فراماسون بودند. حتي ليدر حزب اقليت (حزب مردم) هلاكو رامبد فراماسوني بود كه از دولت و حزب اكثريت دستور مي گرفت. و حتي مصطفي الموتي پادو روزنامه داد و بچه كمونيست بدنام و ولگرد سابق در سايه نوكري دكتر اقبال فراماسون شد و نه تنها نماينده مجلس، بلكه ليدر اكثريت مجلس گرديد...!!
باري، لايحه دفاعيه دكتر باهري از ولينعمت خود كه وي را به نعمت و نان و نام رساند، كمترين تأثيري در افشا و بيان واقعيت ها و قضاوت و داوري تاريخ نخواهد داشت. و روشن تر خواهد شد كه در اين دوره ننگين تاريخ پر از بدبختي و خواري و خفت ايران، علم و يارانش مهمترين نقش را داشته اند.
تراب سلطانپور
|