| زور
هر چشم
باز و دل دليري
كه گرايشي به
راستي دارد،
اين روزها در
رسانه هاي همگاني
دنيا، دو جهانبيني
ناسازگار را
ميبيند كه به
روشني و بي هيچ
رودربايستي
پنجه در پنجه
هم افكنده اند.
هر يك از اين
دو جهانبيني
با ارزنده ترين
نيروها به ميدان
آمده تا بر ديگري
چيره گردد ـ
يكي از آندو
ميگويد آزادي پرور
است و ديگري
نشان ميدهد
آزادي ستيز
است ـ دست كم
از پيشينه اين
دو جهانبيني
ميتوان چنين
دريافت كه يكي
ميكوشد آزادي
را ميان مردم
دنيا بگسترد
و ديگري هميشه
با آن ستيزيده
است. استادكاراني
هم مانند برنارد
لوئيز كه ميكوشند
تنور آشنا را
گرم نگهدارند
و اين دو فرهنگ
گريزان از هم
را با بافته هائي
پر كش و تاب بهم
نزديك كنند،
بر شگفتيها
ميافزايند.
در دنيايي كه
گرايشهاي آزاديخواهانه
ميخواهند پايان
دهنده تنشها
شوند، نميتوان
تنها به زور
آتش دل بست. بنابراين
پديده زور در
ميدان به تنهائي
سرنوشت زورآزمايان
را روشن نخواهد
كرد، بلكه زور
كرانه نشينان
ميدان، بخوانيد
«توده هاي دو
سو» نيز، چه در
راه سازندگي
و چه در راه فروريزي
فردا، نقش آفرين
خواهد گشت.
زور در هر دو
جهانبيني ابزاري
كارا و پايان
دهنده است ـ
ولي پيشينه ها
نشان ميدهند
آن روز، جائي
در پدافند از
مردم و جائي
در سركوبشان
به كار آمده
ـ ناهماهنگي
در كاربرد زور
ميان سران دو
جهانبيني،
از ديرباز تاكنون
ريشه يك ناسازگاري
كهنه ميان مردم
دنيا شده ـ زور
يك راهزن براي
ربودن مال مردم
يا زوري كه دستگاه
پليس براي دستگيري
وي به كار ميبرد،
همريشه اند،
هر دو زورند،
ولي از دو جهانبيني
ناسازگار مايه
ميگيرند ـ يكي
در دست اندازي
به حقوق مردم
و ديگري در پاسداري
از حقوق آنانست.
كورش هخامنشي
زورمندانه
به بابل پا نهاد
تا مردم را از
درد و رنج ديوهاي
زورگو برهاند
ـ يازده سده
پس از او بيابانيان
همان ديار بر
ايرانيان يورش
آوردند و مردم
را سركوب كردند
تا مرام زوركي
خويش را پياده
كنند. ميبينيم
كه اين داستان
ريشه اي دراز
دارد و دنياي
باختر در آغاز
سده بيست و يكم،
در كشيدن دندانهاي
زهرين زورگويان،
روشي را پيش
گرفته كه بيست
و پنج سده پيش
شاهنشاه آزاديبخش
ايراني پياده
كرد.
گروه شوربختي
كه خدايشان
سركوب و ستيزه
و زورگويي را
بيش از آزادي
و آزادگي و فروتني
به آنان آموخته
ـ خورشيد سرنوشتشان
روزي درخشيد
كه دنيا را پريشاني
و آشفتگي و بي
سر و ساماني
پوشانده بود
ـ جنگلي كه آدم
و جانور در آن
همپا ميچريدند،
هر چه دنياسازان
بيدارتر و آگاهتر
گشتند و فرداها
را بارورتر
كردند، گروه
جادوگر پستر
نشست و گمان
كرد با همان
شيوه اي كه
بر مردم شوربخت
خويش چيره شده،
بر دنيا نيز
ميتواند دست
يابد. جادوگران
جادو شده خوبي
را نشناختند
و بد ماندند،
خوي و سرشت بدشان
همه چيز را بد
كرد و رنگ سياهي
و تباهي بر روزگار
كوفت. آنان هرگز
ندانستند چرا
بدند و بدي ميپراكنند،
نميتوانند
بي بدي و بدكاري
بزيند، روز
و شب از زمينشان
بد ميجوشد و
از آسمانشان
بد ميبارد،
خداي خشمگينشان
دست در دست فرمانروايان
زورگو، روزگار
مردمشان را
تباه كرده تا
هميشه نادار
و ناتوان بمانند
و سركوب شوند،
هرچند اقيانوسي
از سرمايه زير
پايشان بجوشد.
جادوشدگان
نمونه كوچكي
از زور نمادينشان
را در رويداد
سپتامبر سال
پيش در نيويورك
و واشنگتن نشان
دادند ـ دنياي
باختر به دنبال
آن نمايش، چشمي
گشود و دشمن
را پشت گوش خويش
ديد ـ بر آن شد
تا خانه كوچك
(دنيا) را از گند
وي پاكسازي
كند ـ از افغانستان
آغازيد، به
عراق رسيده
و اميدواريم
بتواند همچنان
بي ايستا پيش
رود ـ ولي ناسازگاراني
با آن پاكسازي
پيش رو دارد
كه سه دسته اند:
1 ـ آنانكه به
راستي از پديده
جنگ هراسانند،
ولي از زور و
نيرنگ دشمن
ناآگاهند و
نميدانند در
دنيا چه ميگذرد،
داستانهاي
بي ريشه و كودكانه اي
مانند «نفت و
استعمار و...» را
در برابر ناسازگاريهاي
ريشه دار فرهنگي
پيش ميكشند،
2 ـ باخترياني
(اروپا) كه تاب
ديدن سروري
همآورد (امريكا)
را در دنياي
نو ندارند و
سهم تازه خود
را در اين سروري
ميجويند (آنان
پيرو سرشت بازاريشان
نميتوانند
سروري فرهنگي
را از سروري
پولي سوا كنند)،
3 ـ جادوزدگان
يا ستيزندگان
راستين با خداي
بخشنده مهربان
كه خداي زورگوي
خود را زير پاي
فن ورزي دنياي
نو ناتوان مي بينند
و چاره را مانند
هميشه در كاربرد
زور و آدمكشي
ميجويند ـ چون
خود نميتوانند
بالا بروند،
ميكوشند همآورد
را پائين بكشند
(روزي زير روشنايي
آفتاب، درب
خانه ها را
ميشكستند و
خانه نشينان
را ميكشتند
ـ امروز دزدانه
در تاريكي شب
از پنجره ميآيند
و مردم را در
خواب ميكشند).
از ميان جادوشندگاني
(قوم يعجوج و
معجوج) كه در
پشتيباني از
ديوچه بغدادي،
اينروزها خود
را در خيابانها
ميدوند، بسيارند
كه از او بيزارند
(رسانه هاي
خودشان چنين
ميگويند). بنابراين
آنان پيش از
اينكه نگران
فروريزي ديوچه
باشند، دلواپس
چيرگي بي چون
و چراي دنياي
باختر بر ديوانديشي اند.
برنارد لوئيز
ريشه اين هراس
را كه كينه هاي
فراوان زاييده
در برخورد ناجوانمردانه
باختر (اروپاي
استعمارگر)
با پيروان كيش
تازي ميداند
ـ ولي نميگويد
كه شمشير زنگزده
و فرهنگ ناپوياي
آن كيش بود كه
در برابر آزادي
انديشه دنياي
باختر تاب نياورد
و بر خاك افتاد
تا پيروانش
همچنان خاكسترنشين
گمانهاي بد
خويش بمانند.
آنها در دوره اي
از بي قانوني
روي زمين پديدار
شدند و به دنبال
كشتارهاي فراوان،
ميان خونهاي
دلمه شده ماسيدند.
شگفتا استاد
لوئيز انگيزه
تازيان را در
جهانگشائيهاي
ديروزشان ناديده
ميگيرد و از
خود نميپرسد
اگر امروز به
جاي ارتش نيرومند
باختر در شهرهاي
ناصريه و بصره
و نجف و كربلا
و بغداد، نيروهاي
يورشگر از عراق
و عربستان و
سودان و مصر
و سوريه و الجزاير
و مراكش و اردن
و... در نيويورك
و واشنگتن و
لوس آنجلس و
پاريس و لندن
و فرانكفورت
بودند، چگونه
با مردم نگونبخت
اين سرزمينها
رفتار ميكردند؟
بلاي شومي كه
چهارده سده
پيش بر سر ايرانيان
آوردند، امروز
جهانگير نميشد؟
استاد نبايد
با بزرگترين
آرمان تازيان
(جهاد براي استقرار
دارالاسلام
در دارالحرب)
تاكنون ناآشنا
مانده باشند.
سخنراني كشدار
استاد كه چند
هفته پيش در
انستيتوي پژوهشي
ترومن در دانشگاه
اورشليم انجام
شد، بالاي هزار
تن شنونده داشت
و مانند هميشه
استادانه كوشيد
دستي به سر و
گوس هر دو سو
بكشد. از چكيده
پيام سردستگان
دو سوي ميدان
تازه كه آنها
را ميتوان به
سه دسته بخش
بندي نمود،
جايگاه استاد
خود به خود روشن
ميشود:
1 ـ آنانكه آزادي
را بر بند برتر
ميبينند و باور
دارند گسترش
آزادي ميان
مردم جهان،
از آزادي آنان
پاسداري ميكند
ـ بنابراين
نميتوان آزاد
بود و ديگران
را در بند ديد
(گروه انگلوامريكن)،
2 ـ آنانكه گسترش
گوهر آزادي
را كاري بيهوده
ميدانند و ميخواهند
گاو شيرده را
همچنان بنوشند
(گروه فرانكو
ـ ژرمنو ـ روسوفيل)،
3 ـ آنانكه پديده
ازادي را بازيچه
كودكان بازيگوش
ميدانند و ميخواهند
ميخ خود را نرم
نرم در دنياي
باختر فر كنند
(ارتش جادوزدگان
گريخته از چنگ
زورگويان آنسوي
ميدان كه در
اين سو جا خوش
كرده و اميدوارند
آيندگانشان
آهسته آهسته
و آرام آرام
بر اين ديار
چيره گردند
(بدكيشان دنياي
باختر ـ ستون
پنجم دشمن).
امروز در آنسو،
در دل نفتخيزترين
كشور دنيا گله هاي
گرسنگاني را
در تلويزيونها
مي بينيم كه
براي تكه اي
نان و شيريني
به دست و پاي
سربازان باختر
ميافتند و يال
و كوپالشان
را ميبوسند.
ارتش باختر
با همه دوپارگي اش،
همان اندازه
كه براي كوتاه
كردن دستهاي
دراز ديوها
يكدنده است،
براي پشتيباني
از مردم گرسنه
و دردمند
آن سامان برنامه
دارد، هر چند
برخي استادكاران
آنانرا «فرهيختگاني
بي نياز» بخوانند.
جادوزدگاني
كه خوابهاي
آشفته به سر
دارند و چشم
به راه پايسته ترين
كاهان براي
شورشهاي سراسري
در سايه آزاديهاي
باخترند، بايد
بدانند كه: «باختر
چشمي به آن سرزمينها
ندارد و نميخواهد
بر همكيشانشان
چيره گردد ـ
بلكه براي سود
خويش و پيشگيري
از پيشرفت ميكرب
بدكيشي و فرونشاندن
دستهاي دراز
آدمكشان، ميخواهد
ديوها را ريشه كن
كند»، جهانبيني
زورمندانه
نويني كه بانگ
بلندش را بر
بام دنيا ميكوبند
و استادكاران
نميخواهند
بشنوند.
بزرگ اميد
|