گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
mars 2003 - n° 21

سهم ما از اين جهان

به محض اينكه سخن از نفت ميرود، گوش ما ايرانيان تيز ميشود. اگر بخواهيم عاميانه بگوييم، نفت مانند ناموس ماست. حكومتهاي كشورهاي نفتي نيز كه خود دشمن مردم و تاراجگر ثروت ملي هستند، از اين موضوع سوء استفاده كرده و با انگشت گذاشتن بر اين نقطه حساس، مردم را به بهانه «دشمن خارجي» و «تاراج نفت» براي بقاي حكومت خود بسيج ميكنند.

ثروت بد بو

نفت اما تنها نفت نيست. پيت نفت و پمپهاي بنزين پيش پاافتاده ترين جلوه اين ماده عجيب است كه پس از ميليونها سال در زير زمين جمع شده و ما انسانها شايد در طول كمتر از چند صد سال قرار است به دليل زياده خواهي آن را به پايان برسانيم.

جلوه جهاني و حياتي نفت به مثابه انرژي كه چرخهاي عظيم اقتصاد را به حركت در مي آورد، در جاي ديگري نمايان ميشود كه بسي فراتر از تصوير نفت فروش محل و مصرف كننده بنزين است. يعني صنعت جهان و جهان صنعتي از همين رو بحران نفت يعني بحران صنعت و بحران جهان صنعتي و نهايتاً يعني بحران اقتصاد جهاني كه با گراني و بيكاري و پايين آمدن سطح زندگي و نتيجتاً اعتراضات اجتماعي و سقوط سياسي همراه است. اين بحران تقريباً به يكسان گريبان كشورهاي ثروتمند و فقير را ميگيرد.

از سالها پيش تلاشهاي فراواني توسط دانشمندان و كارشناسان فني كشورهاي صنعتي كه عمده ترين نيازمندان به انرژي هستند صورت ميگيرد تا از يك سو توليدات صنعتي و مصرفي مانند اتومبيل را به گونه اي بسازند كه به سوخت كمتري نياز داشته باشد و از سوي ديگر بتوانند راههاي ديگري را براي توليد انرژي بيابند. تا آن زمان نفت ارزشمندترين ماده بدبوي جهان خواهد بود كه عظيم ترين ذخاير آن از بخت بد جهان صنعتي در خاورميانه قرار گرفته است.

در اين ميان هرچه احتمال جنگ عراق به واقعيت نزديك ميشود، نفت به عنوان پس زمينه اصلي اين جنگ بيشتر مورد بحث قرار ميگيرد. از يك سو تنها ساده انديشان ممكن است نقش نفت را در اين جنگ انكار كنند، از سوي ديگر، كساني تلاش مي كنند تا تمامي ماجرا را فقط بر روي نفت متمركز كنند و خطر خودكامگان جنابتكاري را كه حتي به ملت خودشان نيز رحم نمي كنند، ناديده بگيرند.

هنگامي كه در اكتبر سال 2001 جنگ با تروريسم به طور جدي در افغانستان آغاز شد، همين افراد از آنجا كه افغانستان نه نفت دارد و نه چيز ديگري كه بتوان آن جنگ را به طمع آمريكا و غرب نسبت داد، نقشه منطقه را جلوي خود باز كرده و تلاش مي كردند تا با كشيدن خطوطي از افغانستان به چين و شوروي و يمين و يسار اين موضوع را ثابت كنند كه افغانستان براي غرب و در رأس آن آمريكا به شدت اهميت «استراتژيك» دارد! خال آنكه هم روسيه سر بر شانه آمريكا نهاده است و هم چين دست «امپرياليسم جهانخوار» را به گرمي مي فشارد. مسابقه جهان كمونيستي سابق براي جلب كمكهاي آمريكا و غرب مدتهاست كه آغاز شده است. آنها نيز در ازاي اين دوستي و همكاري سهم خود را مي خواهند! هيچكس نمي داند جهان و سياست بين المللي در آينده چگونه خواهد بود ولي واقعيت امروز چنين است كه توصيف كرديم. در اين ميان آيا ادعاي برقراري دموكراسي در كشورهاي موسوم به جهان سوم ميتواند جايي در كنار نفت داشته باشد؟

در سياست پشت پرده غرب، اعم از آمريكا و اروپا، كشورهاي موسوم به جهان سوم به ويژه آنهايي كه به كشورهاي اسلامي معروف هستند، به دموكراسي نيازي ندارند. غرب بخوبي بر اين حقيقت آگاه است كه دموكراسي و برقراري آزاديهاي سياسي و اقتصادي در هر جامعه اي سبب پيشرفت و تكامل آن مي شود. پيشرفت اين جوامع يعني حضور رقباي تازه! در جهاني كه رقابت به اندازه كافي و حتي بيش از اندازه وجود دارد و در جهاني كه اگر چه امكان توليد نامحدود ولي امكانات مصرف و بازار محدود است. هيچ كشوري هر اندازه هم كه حسن نيست داشته و معتقد به «حقوق بشر» باشد، ظهور رقباي تازه را به طور طبيعي به سود منافع ملي خود نمي داند.

پس از سقوط شاه در ايران كه به نظر غرب پا از گليم خود فراتر گذاشته و بلندپروازي مي كرد، سياستمداران و سياست شناسان جهان در جلسات و رسالات متعدد در كشورهاي گوناگون به بررسي سود و زيان استقرار نخستين حكومت اسلامي براي كشورهاي خود پرداختند. خطوط اصلي تفكر آنها را در آن زمان ميتوان چنين خلاصه كرد:

نخستين چيزي كه جلب توجه مي كرد اين بود كه برقراري جمهوري اسلامي نشان مي دهد كه امكان برپايي يك حكومت ديني در كشورهاي اسلامي وجود دارد. شكل گيري حكومت اسلامي در ايران براي كشورهاي صنعتي اين فايده را دارد كه آهنگ رشد را در اين جوامع كند مي كند و مردم را چنان فرسوده مي سازد كه تلاش براي قوت لايموت جاي «منافع ملي» را مي گيرد. بر اين است جوامعي كه كمرشان زير فشار حكومتهاي ديني مي شكند، ديگر بنيه اي براي تلاش جهت دستيابي به تكنولوژي و مشاركت در رقابت جهاني نخواهند داشت و در صحنه رقابت هرچه رقيب كمتر، بهتر!

ثروتمندان ريزه خوار

نگاهي به وضعيت فلكزده كشورهاي اسلامي و موقعيتي كه ايران در دوران جمهوري اسلامي به اين گرفتار شد نشان مي دهد كه اين خطوط تا چه اندازه دقيق ترسيم شده بودند. ليكن چيزي كه اين تحليلگران «دانشمند» حساب نكرده بودند اين بود كه صابون حكومت اسلامي آنچنان به تن آنها نيز خواهد خورد كه جهان را در آستانه يك بحران همه جانبه و سرنوشت ساز قرار خواهد داد.

ولي چرا نفت براي صاحبان اصلي آن همواره زحمت به جاي رحمت آفريده است و مردم كشورهاي نفت خيز در فلاكت همه جانبه دست و پا مي زنند؟ تنها قدرتهاي خارجي و استعمار را مسبب اين فلاكت دانستن، ساده ترين و عوام فريبانه ترين بهانه براي توجيه عقب ماندگي است. واقعيت چيز ديگري است. از يك سو، بدون كشورهاي غربي و جهان صنعتي هيچكدام از كشورهاي نفت خيز قادر نبوده و هنوز هم قادر نيستند آن را استخراج و تصفيه كرده و وارد بازار جهاني سازند. حتي مردم اين كشورها اصلاً نمي دانستند كه ذخاير نفتي دارند! از سوي ديگر، اگر كشورهاي صنعتي براي گرداندن چرخ صنايع عظيم خود به اين ماده باارزش نياز نداشتند،  كشورهاي نفت خيز حتي بازاري هم براي فروش آن نمي يافتند! هنري كيسينجر سياستمدار برجسته آمريكايي زماني گفته بود موضوع نفت بسيار مهمتر از آن است كه ما آن را به دست عربها بسپاريم! طبيعي است كه كيسينجر مانند ديگر سياستمداران غرب از منافع خودشان سخن مي گويد. موضوع اصلي اما براي ما اين است كه كشورهاي نفت خيز چگونه از اين امتياز بي همتا و از نياز كشورهاي صنعتي به سود منافع ملي خود استفاده كنند!

به اين ترتيب حكومتها و دولتهاي داخلي نقشي به مراتب مهمتر از دولتهاي خارجي مي يابند. حكومتهائي مانند جمهوري اسلامي در ايران، صدام حسين در عراق، خاندان فيصل در عربستان سعودي و شيخ نشينهاي خليج فارس هستند كه از يك سو پيدا و پنهان ثروتي را كه به مردم اين كشورها تعلق دارد پيشكش  اين و آن مي كنند و از سوي ديگر درآمد حاصل را با خرج بريز و بپاشهاي خود ساخته و يا در راههاي نظامي و تبليغاتي و صدور انقلاب و گسترش اسلام و كمك به اين «خلق» و آن «خلق» حيف و ميل مي كنند. اين حكومتها مردم كشورهاي نفت خيز را به پروتمندان ريزه خوار تبديل كرده اند.

فاجعه 11 سپتامبر الزاماً در مواضع غرب تغييراتي به وجود آورد. ليكن اشتباه نكنيم. اين تغييرات از كنار اصول سياسي غرب مي گذرد و اساس آن را دست نخورده باقي مي گذارد. مثال «كيك» در توزيع ثروت جهاني بسيار مشهور است. مي گويند ثروت موجود در جهان مانند كيك بزرگي است كه هركس سهم بيشتري از آن مي خواهد. بزرگترين برشهاي اين كيك به جهان صنعتي و جوامع دموكراتيك يعني غرب تعلق دارد، بايد به تلخي و اندوه گفت كه به كشورهايي مانند ايران نه حتي يك برش كوچك، بلكه تنها خرده ريزهاي پسمانده از بريدن كيك مي رسد. در اين ريزه خواري هم ما ملت مقصريم و هم حكومت اسلامي. اين ما هستيم كه اجازه مي دهيم مشتي نادان و بي عرضه بر ما حكومت كنند واين جمهوري اسلامي است كه ملت ايران را كه صاحب ثروتهاي طبيعي است بيش از پيش به ريزه خوار تبديل كرده است.

جمهوري اسلامي نه تنها بر سهم ما از اين جهان نيفزود، بلكه بنيه اقتصادي كشور ما را چنان فرسود كه سهمي را كه داشتيم نيز از دست داديم و سهمي را كه مي توانستيم داشته باشيم نصيب ديگراني ساخته و مي سازد كه روزي با رشك به ايران مي نگريستند. كافيست به خط عظيم لوله نفت جمهوريهاي نوپاي شمالي به سوي غرب فكر كنيم كه مي توانست با در پيش گرفتن مسير خليج فارس از ايران رد شود.

الاهه بقراط

 

برگشت به سرمقالات