گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
janvier 2003 - n° 20

چو شد تخت ايران ز شاهان تهي
نديدنــــد خود روزگار بهي
فردوسي

بزرگان ما گفته اند: از دو چيز نبايد خوشحال شد: اول از مرگ كسي، دوم از شكست كسي. بماند كه ما ايرانيان هم اكنون 24 سال است، از مرگ تمامي موجودات ضد ايراني از خميني گرفته تا كوچكترشان خوشحال مي شويم و همگي در انتظار شكست جمهوري روضه خوانها ثانيه شماري مي نمائيم، اما بر اساس توصيه هاي انساني بالا، من نيز از مرگ فروهرها، سيرجاني ها، مختاري ها، پوينده ها و امثال اينها پس از شكست كامل در راهي كه خود برگزيده و هزاران نفر ديگر را نيز به اشتباه به دنبال خود كشانده بودند و نهايتاً توسط رژيم خودساخته و آدم خوارشان دشنه آجين شدند، به موقع خود متأثر گرديدم. ولي چون در نطق اخير خانم پرستو فروهر (دختر فروهرها) يك تحريف تاريخي وجود داشت، با اين جملات «... كه آنها [يعني فروهرها] پس از سالهاي سال تلاش و ايثاري كه در راه آزادي و آبادي ميهن كردند...» جهت خدمت به نسل پس از خودم و براي يادآوري در حافظه ملي ما ايرانيان كه با تأليف بسيار توسط همين افراد و ساير اشخاصي كه با خود روشنفكرخواندگي به فريب ملت پرداختند و حافظه ملي ما ايرانيان به بيماري كشانده شده است، بايد نكاتي را يادآور شوم، هرچند براي بعضي ها اين حقايق تلخ است اما براي نجات از فلكزدگي امروز ايرانيان بايد حقايق را با همه تلخي هايش مطرح نمود.

شادروان صديقي كه خود از اعضاي برجسته جبهه ملي و از وزراي محمد مصدق السلطنه بود در كتاب خاطراتش چنين نگاشته است: ... در اوج روزهاي سرنوشت ساز 57 به منزل فروهرها [همان محل كشتار اين خانواده] رفتم و طبق قرار قبلي اكثريت اعضاي جبهه ملي نيز آنجا حضور داشتند. بعد از كلي گوئيها در باره اوضاع ناهنجار كشور و سرنوشت و آينده به آنها عرض كردم كه در كاخ با شاه گفتگوي مفصلي داشته و مي خواهم نخست وزيري را قبول نمايم، كه ناگهان آقاي داريوش فروهر با فرياد بمن گفت: آقاي صديقي مگر از روي جنازه من رد بشويد تا نخست وزيري شاه را قبول كنيد! و خانم فروهرروانه اسكندري] نيز فرمودند: آقاي صديقي اگر شما نخست وزيري شاه را قبول كنيد به جبهه ملي خود ضربه ميزنيد! با ناراحتي به آنها گفتم: خانم و آقا بنده جبهه ملي را براي سر قبرم نمي خواهم!

همه ميدانند كه به دليل همين طرز فكر و رفتار از شادروان صديقي حمايت نشد، صرفنظر از اينكه آيا اساساً كار نكردن و عدم شركت در امور كشور در سالهاي منتهي به فاجعه 57 نامش «وجهه ملي»! و عضويت در جبهه ملي بودن است؟ اين تحريف امروز كه «ايثار در راه آزادي و آبادي» نام گرفته، جداً تحمل ناپذير است و اين سئوالات را مطرح مي نمايد:

1 ـ آيا پذيرش پيشنهاد شاه فقيد و خدمت به ملت و نجات مملكت ضربه به «وجهه ملي» و دست و پابوسي خميني ضدايراني «خدمت و ملي گرا» بودن معني داشته است؟

2 ـ نقش اين كشته شدگان كه در حقيقت ورشكسته شدگان بتقصير در سياستهاي پليد منتهي به فاجعه ملي 57 بوده اند در قتل افسران، درجه داران، سربازان و فرزندان برومند ايران به عنوان عضو دولت شيخ مهدي بازرگان چيست؟ و اين ملييون امروز، آنروزها كجا بودند؟

3 ـ اگر اساساً بنيان اعمال اين بظاهر ملييون امروزي فريب مردم نمي باشد، چرا نام شادروانها دكتر بختيار و دكتر صديقي كه از اينان بمراتب به خود مصدق السلطنه نزديكتر بودند، برده نمي شود؟

4 ـ آيا اگر محمد مصدق السلطنه نيز زنده بود به مانند شيخ مهدي بازرگان، سنجابي، يزدي و... جهت دست بوسي امامشان [خميني ضد ايراني] به نوفل لوشاتو ميرفت؟

5 ـ اگر پاسخ اين سئوال دقيقاً بررسي و ارائه شود، اينكه چرا مردم از مراسم مربوط به فروهرها استقبال نكردند، كاملاً مشخص ميگردد.

بنا بر اصل آزادي انديشه، من به اين نتيجه ميرسم كه آخوند خميني، باوجود بيسوادي از اين آقايان معروف و متظاهر به ملييون، زيركتر و داناتر بود و بخوبي ميدانست كه نرخ اين افراد فقط 6 ماه نخست وزيري و يا مثلاً وزارت كار است! زيرا آقايان نه سابقه كار اجرائي را دارند و نه قدرت و اهليت كار را ميداشتند! و فقط در سايه آزاديهاي زمان شاه فقيد در كارهاي خريد و فروش بوده اند و در حقيقت هيچ ندارند و بدين لحاظ به استخوان پوسيده مصدق، چسبيده اند! چنانچه در بين اين افراد سنجابي پس از اينكه خود را بازنشسته سياسي اعلام ميدارد، در خارج از كشور چلوكبابي بازمي نمايد و بقيه اكثراً تاكنون به دريوزگي نسبت به آخوندان مشغول و در بين آنها ابراهيم يزدي [آمريكائي] از همه خودفروش تر و خائن تر ميباشد. پس از گذشت ايام مشخص ميگردد كه پادشاه فقيد چرا براي اين متظاهرين كوچكترين ارزشي قائل نبود و آن ابرمرد تاريخ ايران و جهان در كتاب پاسخ به تاريخ، صفحه 267 نوشته اند: «آيا واقعاً رهبران سياسي مخالف، متوجه وخامت اوضاع و خطراتي كه كشور را تهديد ميكرد بودند؟ آيا ميدانستند كه ديگر مساله فقط امتيازات و برآوردن توقعشان مطرح نيست، بلكه حيات و ممات ايران در ميان است».

من به عنوان يك آواره شده ايراني توسط اين افراد معلوم الحال، اينك به اين دو شعار مي انديشم كه اينان ميگفته و ميگويند: «درود بر مصدق، سلام بر آزادي»! در حقيقت بايد به اين شكل تكرار شود: واي بر مصدق (با اين پيروانش) سلام بر آوارگي و بدبختي! به اين مقدار خيانت جبهه ملي و نهضت مرسوم به آزادي! درود ميفرستم و بر ملت فريب خورده اما بيدار شده ايراني كه اينك شبانه روز در دل و با فغان ميگويند: «اي مرگ بر ما كه گفتيم مرگ بر شاه»!

رضا از آلمان

 

برگشت به سرمقالات