گاهنامه پارس
ارگان سازمان پارس وشورای براندازی
août 2002 - n° 17

پيامبران خرد 5

نوشته: شهريار شيرازي
بكوشش: هوشنگ معين زاده

خداي عوام،

مخلوق جهل و توطئه

«هيچ موجود يا عنواني، خداوند عقل و خرد نيست، زيرا بشر به تنهائي، خالق هيچيك از قواي سرشتي خويش منجمله قوه‌ي عقليه‌ي خود نميباشد، بلكه خردمند كسي است كه علاوه بر وقوف، به وجود چنين قوه اي در ساختمان نوع بشر و در راستاي اقدام به امور خودآگاهانه از راه تربيت و تقويت اراده‌ي آگاه، نيروهاي معنوي و موجود در اين قوه را شناخته و از پرورانيدن و جلوه گر گردانيدن آثار آن، كوتاهي ننموده است. خردمندان، دوستداران خرد و دشمن جهل اند. از همين رو چاره اي جز اين ندارند كه دوست عوام يعني دشمن باورداشتهاي فرومايه و ننگ آور عوامانه باشند. بعبارت ديگر خردمندان دشمن عوام نيستند بلكه دشمن زنجيره هائي هستند كه عوام فريبان با همكاري خود عوام بر دست و پايشان بسته اند. در يك كلام رهروان راه خرد آزاد، دشمن آشتي ناپذير عوام فريبان و دشمن عوامي گري عوام اند نه خود آنها، كه قربانيان جهل و خرافات مزمن اعصار و قرون و شيادان فريبكار هستند. فرق افراد خردمند با عوام در همين چيزهاست. وگرنه هر دو انسانند و نوعاً به يك گروه از جانداران تعلق دارند.

عوام در جستجوي مجهول از سلاح ارزنده‌ي تفكر معقول محروم است، لذا قادر به تميز اين حقيقت نيست كه خدايي كه مدعي پرستش و متظاهر به نيايش آن ميباشد، مجعول و ساخته و پرداخته كساني است كه عقل آنها را گرفتار چنگال جهل و خدمتكار مقاصد جاه طلبانه و اقدامات توطئه گرانه‌ي خود ساخته اند. از اينروست كه مي بينيم خداي عوام شبيه پادشاهي است خون آشام و نادان. شاهي كه اميال و هوسهاي خودستيز و حيواني، تكليفش را معلوم نموده و هدايتش ميكند. خدائي كه در تحليل نهائي، هم‌گوهر با عوام است. خدائي كه وسعت نظر و عمق جهان بيني و فلسفه عقلي اش در بالاترين سطح خود، با افكار و عقايد كساني برابري ميكند كه توانسته اند علاوه بر خود ديگران را نيز بفريبند و در مقام رهبري روحاني ـ مذهبي آنها قرار بگيرند.

سازندگان و آفريدگاران اين خداي موهوم براي آنكه بتوانند عوام را بخدمت خود درآورده و از طريق آنها به ارضاي مقاصد اين جهاني خويش بپردازند، انواع وسايل را بكار ميگيرند: مثلاً بمنظور تحريك كردن مردان به شركت در اموري كه بانجام آنها حاجتشان افتاده، از غريزه ها و انگيزه هاي جنسي آنها استفاده نموده و وعده «عياشخانه اي» را در فردا و قيامت موهوم ميدهند كه تا ابدالاباد در آن باقي خواهند بود. و يا جهت پر كردن خلاء احتمالي شوق به آن «عياشخانه» كه بعلت وجود ترس و سرشت شكاك آدمي، خواه ناخواه توليد ميشود، آنها را از عذابي ميترساند كه در صورت تمرد از اوامر و احكام شان، در الم زا يا دوزخ كه تحت نظارت آن خداي موهوم و به كارگزاري و سرپرستي شكنجه گران مادرزاد اداره ميشود، نصيبشان خواهد شد. خداي عوام، ظاهر و باطنش عين تعريف عوامانه از پيدا و پنهان آدم و عالم است. با اين تفاوت كه قلمرو اراده و اقتدارش عرصه‌ي كائنات تصور شده است.

عقل بالنسبه آزاد گشته از جور ترس و عاطفه و هيجان و سطح فكر عوام، هرگز با منظر چنين خدائي روبرو نخواهد شد. اين عقل آزاد هيچكس را با خدائي روبرو نخواهد ساخت كه غالباً و در كليت خود، از جنس نر ميباشد، زيرا عموماً، فرستادگانش از همين جنس و ديدگاههاي اخلاقي و اجتماعيش نيز مردانه و بنفع مردان شكل پذيرفته است. حتي هنگاميكه بفكر آفريدن «احسن المخلوقات» خود ميافتد «آدم» را از جنس نر و به تعبيري با هيئت ظاهري شبيه بخود ميآفريند.

از اين خدا چه انتظاري ميتوان داشت؟ خدايي كه وجه اشتراكش با آدمها آنقدر فراوان و آشكار است كه اگر خواص روحي و ويژگيهاي فكري و عقلي آن خدا، در يك تحليل بيطرفانه مورد توجه قرار بگيرد، آدم فراموش ميكند كه اين خداست، زيرا صرفنظر از توهمات و زوائدي كه پيرامون كميت خصوصيات اين خدا ساخته و سروده اند، هيچ چيز خارق العاده اي در ساختمان ذاتي اش مشاهده نميشود. اين خداي موهوم در شكل تجريديش انساني است فاقد نقاط ضعف انساني نظير تولد و نمو و ميرائي، خور و خواب و شهوت و ساير صفات سلبيه و ثبوتيه ايكه دكانداران دين، باين عنوان تصوري يعني خداي موهومشان نسبت داده اند.

خداي عوام از جايگاه سياره‌ي زمين در منظومه‌ي شمسي اطلاعي ندارد و حتي نميداند علت وجود شب و روز و تفاوت در ساعات آن در نقاط مختلف اين سياره چيست. هنگاميكه آفريدن آدم را به پايان ميرساند. دقيقاً نميداند كه اين مخلوق نياز به چه چيزهائي دارد. مثلاً نميداند كه تعبيه كردن حس طغيان در ساختمان سرشتي آدم، ملازم با نياز تمرد از اوامر خدا ميباشد، لذا بعد از آنكه آدم يا «حضرت آدم» لاجرم زندگي را (در يك باغ پر گل و گياه و مملو از علف و عليق انساني يعني جائي كه بعدها آنرا تبديل به بهشت يعني عياشخانه خيالي تن آسايان فاقد تفكر ميكند)، آغاز مينمايد، آنگاه بدنبال كنشها و واكنشهاي غريزي آدم، خدا متوجه نقص كار خود در رابطه با آسودگي و بي رنجي «احسن المخلوقين» خود ميگردد و بفكر چاره ميافتد. ولي از آنجا كه گويا قادر مطلق، قادر به تهيه كردن گٍل مخصوص براي ساختن «حوا» خانم نيست به يك عمل «جراحي» دست ميزند. دنده اي از دنده هاي سمت چپ آخرين مخلوق و مخاطب «احسن الخالقين» بوسيله‌ي خودش قيچي ميشود و از آن دنده، خدا جفتي ميآفريند! فقط بمنظور آنكه در خدمت رفع نياز جنسي و احساس تنهائي آدم قرار گيرد.

مانند خود عوام، براي خداي عوام نيز روبرو شدن با حوادث غيرمترقبه و غيرقابل درك يك امر عادي است. بهمين دليل بالاخره زماني فراميرسد كه خدا از كرده خود يعني خلقت كسي كه بخاطرش بر خود لقب «احسن الخالقين» داده بود پشيمان ميشود، به خشم درميآيد و تصميم ميگيرد كه هر طور شده نسل اين جانور طاغي و متمرد را از صفحه‌ي روزگار برچيند و خيال مبارك خود را آسوده گرداند.

داستان از اين قرار است كه بدنبال طاغي شدن آدم ابوالبشر عليه خدا در آن باغ كذائي، خدا وي و همسرش را از آنجا ميراند و بهمراه زوجه اش «حوا» به حال خود واميگذارد تا مزه جان كندن براي تهيه‌ي قوت لايموت و رنج و تيره روزي ناشي از دوندگيهاي بي پايان را نسل اندر نسل بچشد و ببيند.

بنوشته افسانه هاي ديني اين اشرف مخلوقات «خالق زاده»، باتفاق همسر افسونگر خود جبراً دست به توليد آذوقه و نيز توليدٍ مثل در روي زمين ميزند. بتدريج فرزندان وذُريه اي از نسل و نژاد آندو ظهور ميكند و نسل اندر نسل ادامه مييابد تا آنكه روز سرنوشت ساز فراميرسد.

از مشاهده دور پايان ناپذير تمرد و ارتكاب فحشاء و فساد ابناء بشر سرانجام «احسن الخالقين» و «عالٍم مطلق» به غيب و شهود، به اين نتيجه ميرسد كه انگار فرزندان آدم دست از گستاخي و تمرد در مقابل اوامرش و بي اعتنائي به وعده و وعيدهاي داده شده و تهديدهاي مكررش برنداشته و برنخواهد داشت. لذا باز از كوره به درميرود، غضبناك شده و اراده ميكند كه آنقدر آب بر زمين بچكاند كه همه‌ي آنها، غرق و خفه شوند. اما مثل كسي كه در عين حال حيفش ميايد كه بهترين محصول كار خويش را نيست و نابود گرداند، در آخرين لحظات بفكر يافتن راه حلي ميافتد، تا از آن طريق: هم بتواند نوع بشر را مجازات كند و هم اطمينان يابد كه در نتيجه‌ي اعمال مجازات سخت و طوفنده‌، نسل اشرف مخلوقات منقرض نميگردد.

در اين راستا پيرمردي را پيدا ميكند كه ظاهراً از اطاعت اولي الامر اولين يعني (قادر و عالٍم مطلق) سر باز نميزده. پس برايش پيغام ميفرستد و تصميم خود را با وي در ميان ميگذارد بي آنكه اشاره اي به طاغي و ناخلف بودن يكي از اولاد همان پيرمرد داشته باشد، بالاخره امر ميكند كه سفينه اقيانوس پيمائي در اندازه هائي كه خود معين كرده بسازد. زن و فرزند و عروسان خود و نيز از هر حيوان هوازي يك جفت بر آن كشتي سوار كند تا از بليه اي كه خشم خدا متوجه آدم خواهد كرد نجات يابند.

سرانجام، خداي سرشار از عزم و دستخوش وسواس و ندامت، بلا را نازل ميفرمايد. چهل شبانه روز بارش باران بر تمامي سطح زمين!

دوستان، شما كه شهامت پرسيدن و شوريدن عليه خلقتهاي جاهلانه كارگاه تخيل و رؤياسازي و افسانه پردازي جاهلان و عوام فريبان را پيدا كرده ايد، نظرتان در باره‌ي يك همچو خدائي چه ميتواند باشد؟ آيا خدائي كه دنياي خود را نميشناسد، كار خود را نمي فهمد و از خشم و خشونت نسبت به رفتار موجودي بي خبر از همه جا دريغ نمي ورزد، موجودي كه هيچ نقشي در خلقت خصلتها و ساختمان گرايشهاي طبيعي خويش نداشته و در مقايسه با بينهايت هم غايتي بشمار نميرود، چنين خدائي ارزش آنرا دارد كه مورد عنايت يا ستايش قرار گيرد؟ خدائي كه قدرت حس و آگاهي را به مخلوقاتش ميدهد و از سوي ديگر آنها را بدليل پيروي كردن از حواس و آگاهي ها و اطلاعات خويش، تهديد به مرگ و عذاب ابدي ميكند، آيا مخلوق يك توهم تبهكارانه و جاهلانه‌ي انساني نيست؟

اين خدا آدم را ميسازد و در ساختمان آن حوائج را بكار مي گيرد ولي بعد به آدم و نسل وي ميگويد تو بايد مطابق با دستورات شفاهي من عمل كني نه به اقتضاي نيازهايي كه باصطلاح «با گٍل تو سرشته ام». يكي هم نيست از اين خدا بپرسد چرا آنگونه اش آفريدي كه مجبور شوي اينگونه دستورات متناقض برايش صادر كني و در نتيجه عرصه را هم بر خودت و هم بر جانشين و «خليفه ات» در زمين تنگ نمائي؟

ترس از يك توهم ناشناخته هرگز به انسان عوام اجازه نداده است كه مثلاً از خود بپرسد:

1 ـ خدايي كه خود مدعي شده همه چيز را در همه‌ي زمانها و در ذره ذره‌ي پهندشت بيكران كائنات ميدانسته و به هر كاري كه انجام آن در مخيله بگنجد، توانا بوده است پس چرا بعد از آنكه اشرف مخلوقات خود را از جنس نر ميآفريند، بعد متوجه حاجت وي به جفت ماده اش ميگردد و آيا اين خدا در امر آفريدن ساير جانوران هم با همين مشكل روبرو بوده است يا اينكه وي دائماً از فقدان حافظه و درك تجربه، رنج ميبرده است؟ چرا متوجه نشده كه باوجود حس تمرد و طغيان در ساختمان آدمي سرانجام اين مخلوق سر به شورش برداشته و بر عليه تحميلات خدا طغيان خواهد كرد؟ چرا با استفاده از دنده‌ي چپ آدم (مرد)، حواخانم را ميسازد؟ مگر مواد اوليه‌ي مورد نياز در آفريدن حوا را در اختيار نداشته و بفرض موجود نبودن گٍل مخصوص، مگر اين قادر مطلق ادعائي نميتوانسته آنرا خلق كند؟ تا زنان منت دار اسطوره اي مردان نباشند!

2 ـ ميدانيم كه در طبيعت، كشتي وجود ندارد. همانطور كه گاري و زين اسب و پالان الاغ و جهاز شتر و تخت روان و تاج كيان و كليسا و مسجد و كنيسه يا تراكتور و كامپيوتر و… از محصولات مستقيم طبيعت نيستند. كشتي از اختراعات و توليدات انساني است و درجه‌ي كارآئي آن در امور دريائي مربوط به سطح تكامل زندگاني و تابع ميزان ترقي فن شناسي و صنعت كشتي سازي ميباشد. اين حقيقت عيني را هيچ آدم عاقل و واقع بيني انكار نميكند. حتي در متن افسانه اي كه به داستان طوفان نوح اشتهار يافته آثار اين حقيقت ديده ميشود. بنابراين نوح بايد هم آشنا به صنعت كشتي سازي عصر خود و هم ناخداي ماهري بوده باشد. بفرض كه وي را برخوردار از اين دو دانش فني بشناسيم، سئوال اينست كه آيا ساختن آن كشتي مخصوص از عهده‌ي وي و عده‌ي انگشت شماري از اعضاي خانواده اش برميامده يا نه؟ زيرا بقرار اطلاعي كه داستان در اختيار ما ميگذارد جز چند تن (نوح و زنش و فقط عروسان و پسران اش به استثناي يكي از آنها، از نوادگانش هم صحبتي نيست) كسي به توصيه هاي مكرر نوح توجه نميكند. پس طبعاً همگان از همكاري با وي در ساختن كشتي خودداري ورزيده اند.

3 ـ فرض كنيم كه نوح و پسران و خانواده اش موفق به ساختن آن كشتي شده باشند. آيا كشتي ميتوانست ظرفيت و قدرت حمل آنهمه جانور را داشته باشد؟ چون وقتي فرمان داده ميشود كه از هر حيوان يك جفت را برگير و در كشتي به گذارد، منظور يك جفت از تمامي انواع جانوران روي زمين است از ميكرب و كرم خاكي و ملخ و مار و موش و موريانه و شير و فيل و كرگدن و بوزينه و ببر تا طاووس و قرقي و شتر و خروس و مرغ و قناري و هزاران نوع جانور ديگر كه در پنج قاره زمين پراكنده اند.

حال فرض كنيم كه نوح همه‌ي اين انواع و نژادهاي مختلف، از همه جانوران را ميشناخته، آن چند تن چگونه ميتوانسته اند از شهر بابل تمام كوهها و جنگلها و دشتها را درنوردند و از هر نژاد و انواع آن يك جفت فراهم آورند؟

در سرزمين بابل در جنوب عراق كنوني كه نوح زندگي ميكرده تمام انواع جانداران خشكي كه وجود نداشت، حتي انواع مختلف نژاد واحد نوع آدم يعني سفيد و سياه و زرد و سرخ نيز موجود نبوده است.

4 ـ بياييم باز قبول كنيم كه ساختن و بكار انداختن سفينه اي كه گنجايش همه‌ي انواع و نژادهاي جانوران خشكي را داشته باشد، در آن روزگار ميسر بوده است. پرسش بعدي آنست كه اولاً چه فكري براي جدانگهداشتن جانوراني كه در زنجيره‌ي غذايي، مجبور به خوردن يكديگر ميباشند، شده است. ثانياً نوح علف و عليق و گوشت مورد نياز آنهمه جانور جوراجور را چگونه فراهم ساخته و چه تدبيري براي انبار كردن خوراك چهل شبانه روز آنها انديشيده است؟ به چه ترتيب پهن و فضولات و پشگل آنها را تخليه و جايشان را تميز ميكرده است؟

5 ـ اگر عوام اين افسانه را كه متعلق به قوم بني اسرائيل است بمنزله‌ي يك واقعه‌ي حقيقي در تاريخ تلقي نميكرد، هيچ نيازي به طرح پرسشهاي بالا نبود، زيرا افسانه ها از قوانين مربوط به نوع خود پيروي ميكنند و وجود انواع اسطوره و افسانه در فرهنگ اقوام مختلف نه قابل انكار ميباشد و نه از نظر علم اسطوره شناسي كه در جهت كشف علل پيدايش و دوام آنها و طبقه بندي انواعشان در فرهنگهاي مختلف ميكوشد، فاقد ارزش و اهميت هستند.

اگر به عوام نميگفتند كه سراينده‌ي اين قبيل داستانها خداست و اگر وي را از كنجكاو شدن بازنداشته و نمي هراسانيدند، به بيان ديگر اگر شيادان و دروغگويان و قدرت طلبان كه ترس و ساده لوحي عوام ابزار عمده‌ي نيل و رسيدن به نياتشان بوده و هست، مانع از آن نميشدند كه عوام داستانهايي از اين قماش را نه بعنوان باورهاي غيرقابل انكار كه منشاء خدائي دارد بلكه آنها را همانگونه كه هستند يعني از انواع صور افسانه هاي خلق شده بوسيله‌ي انسان هاي جوامع ابتدائي ببيند، حاجتي به تلاش براي اثبات غيرحقيقي بودنشان نبود

 

برگشت به سرمقالات